داستان پلیسی

حادثه بین ساعت 10 تا 11

نوشته: دوروتی سایرز، قسمت اول، مترجم: سهراب برازش‌
کد خبر: ۱۵۸۶۴۵

مهمانخانه‌چی در شهر «مانگلس» گفت: حدود 800 متر در خیابان اصلی به سمت «دیچلی» می‌روید بعد سر تابلوی راهنما به طرف چپ می‌پیچید، اما گمان می‌کنم دارید وقت‌تان را تلف می‌کنید. مونتاگ اگ سرحال گفت:

می‌گویند آدم ثروتمندی است، راست است؟

مهمانخانه‌چی با نیشخند حرف او را تایید کرد و گفت: همسایه‌هایش می‌گویند توی تشک‌هایش طلا چپانده، اما حرف مردم را که نمی‌شود جدی گرفت.

مگر نگفتید که او همسایه‌ای ندارد؟

چرا، دور و بر او خانه‌ای نیست. آنچه گفتم فقط یک ضرب‌المثل بود. موفق باشید!

«اگ» به نشانه خداحافظی کلاهش را کمی بالا برد، اتومبیلش را روشن کرد و براه افتاد.

در خیابان اصلی، مطابق معمول صبح‌های شنبه ماه ژوئن، ترافیک سنگین بود. اما همین‌که به جاده باریک فرعی که به «هاچفورمیل» منتهی می‌شد پیچید خود را در تنهایی و سکوت کامل یافت. تا «هاچفورمیل» حدود 3 کیلومتر راه بود. از همه چیزهایی که پشت سر آقای پینج بک پر رمز و راز می‌گفتند دست کم یک چیز مسلم بود: او طبیعتی گوشه‌گیر داشت و هنگامی که مونتاگ بعد از طی حدود 2 کیلومتر از جاده، در نقطه‌ای پرت و دور از جاده، خانه کوچکی را دید که وسط یک چمنزار سر برآورده بود حق را به مهمانخانه‌چی داد. با خودش فکر کرد که حتی اگر آقای پینچبک آدم ثروتمندی باشد نمی‌تواند مشتری خوبی برای نوشابه‌های شرکت «پلومت» بشود. اما با بیاد‌ آوردن اصل شماره 5 کتابچه فروشندگان سیار‌ - فروشنده موفق حتی قادر است عسل را به زنبورهای عسل بفروشد- اتومبیلش را جلوی چمنزار متوقف کرد، دروازه چوبی محوطه را با زحمت و تقلا باز کرد و با اتومبیل در جاده خاکی و ناهموار بسوی خانه راند.

در خانه قفل بود. مونتاگ در زد و وقتی جوابی نشنید چندان دچار تعجب نشد. بعد از این‌که مجددا در زد به راه افتاد تا شاید از در پشتی بتواند پاسخی بگیرد، اما آنجا نیز کسی نبود تا در را به رویش باز کند. آیا آقای پینچبک بیرون رفته بود؟ به او گفته بودند که پیرمرد گوشه‌گیر هیچ‌گاه از خانه بیرون نمی‌رود. از آنجا که مونتاگ آدم سمج و کنجکاوی بود کنار پنجره رفت و از آنجا نگاهی به درون خانه انداخت. آنچه دید برایش کاملا غیرمنتظره بود. دوباره بسوی در پشتی رفت، با ضربه‌ای آن را باز کرد و وارد خانه شد.

مونتاگ اگ با دیدن پیکر بی‌جان مرد روی کف آشپزخانه ، با سر شکسته و خونین، بد جوری دمغ شده بود، چون تنها به این منظور آن همه راه را طی کرده بود تا شاید بتواند یک صندوق نوشابه به صاحب آن خانه بفروشد. اگ در گذشته 2 سال تمام در ارتش خدمت کرده بود، آن هم در جنگ، اما آنچه آنجا دید حالش را خراب کرد. رومیزی را برداشت و روی جسد انداخت. نگاهی به ساعتش انداخت؛ ساعت 10 و 25 دقیقه بود. سریع گشتی در خانه و محوطه بیرونش زد و بعد برای خبر کردن پلیس سوار ماشینش شد و بیرون رفت.

اولین رسیدگی قضایی به پرونده آقای همفری پینچبک روز بعد شروع شد و با این نتیجه‌گیری  به کارش پایان داد: قتل عمد توسط یک یا چند شخص ناشناس. در طول دو هفته بعد مونتاگ اگ با نوعی ناراحتی تمام گزارشات روزنامه‌ها را دنبال می‌کرد، پلیس توانسته بود در این رابطه ردی پیدا کند. مردی را احضار کردند. مشخصات این مرد جلب نظر می‌کرد: ریش قرمز، کت شلوار راه راه، دارای یک ماشین اسپورت با شماره: 1313.WOE مرد سر و کله‌اش پیدا شد و مورد اتهام قرار گرفت. برای مونتاگ اگ نیز، که در آن هنگام در جایی حدود 450 کیلومتر دورتر از ساختمان دادگاه بسر می‌برد احضاریه‌ای رسید که از وی می‌خواست به عنوان شاهد در دادگاه شهر بیچامتون حضور پیدا کند.

متهم که می‌گفت اسمش تئودور بارتون است 42ساله بود و می‌گفت شغلش سرودن شعر است  مونتاگ که قبلا هیچ‌گاه یک شاعر را از نزدیک ندیده بود همین طور زل زده بود به او که  مردی بود قوی‌هیکل و قد بلند، با لباسی به رنگ روشن و شاد. آدمی از خود راضی به نظر می‌رسید و دک و پوزش یکجور‌هایی دیگران را اذیت می‌کرد. می‌شدگفت خوش قیافه است، اما نگاهش کمی وقیحانه بود. بیش از حد احساس راحتی می‌کرد. یک وکیل همراهش بود. کمی بعد مونتاگ اگ به جایگاه شهود فراخوانده شد. از او خواستند بگوید چطور جسد پیرمرد را پیدا کرد. او زمان دقیق را گفت: شنبه، 18‌ژوئن، ساعت 25/10 دقیقه. همچنین گفت وقتی به جسد دست زده هنوز گرم بوده. در جلویی خانه قفل بود، اما در پشتی فقط بسته بوده و قفل نبوده است. گفت:‌ آشپزخانه کاملا به هم ریخته بود و در کنار جسد متوفی یک میله شومینه آغشته به خون قرار داشت. قبل از این که پلیس را خبر کند سریع خانه را گشته بود. در اتاق خواب طبقه بالا یک صندوق سنگین فولادی دیده بود. در صندوق باز و درونش خالی بود و کلید هنوز داخل قفلش بود. هیچکس دیگری درون خانه نبود. در باغ و محوطه بیرون خانه هم کسی نبود، اما نشانه‌ها حاکی از این بود که کمی قبل از آن اتومبیلی در انباری پشت خانه پارک بوده است. او در اتاق نشیمن بقایای صبحانه دو نفر را دیده بود. او از جاده خاکی و از طرف خیابان اصلی آمده و در تمام این فاصله هیچ‌کسی را ندیده بود. گفت که گشتن درون خانه و محوطه بیرون آن حدودا 5 تا 10 دقیقه طول کشیده و بعد  از همان راهی که آمده بود برگشته است.

در این لحظه بازرس جنایی، راماژ، توضیح داد که آن جاده خاکی که خانه آقای پینچبک در مسیرش قرار گرفته در ادامه مسیرش بعد از 800 متر به «هاچفورمیل» و بعد از 5 کیلومتر از آنجا به «دیچلی» می‌رسد و بعد از ‌آن دوباره به خیابان اصلی که به «بیچامپتون» راه دارد ختم می‌شود.

شاهد بعدی نانوایی بود به نام «باولز» او گفت که سر ساعت 10 و 15 دقیقه همراه شاگردش با اتومبیل تحویل نان دم در خانه آقای پینچبک توقف کرده تا 2عدد نان به آنجا تحویل دهد.

او گفت طبق معمول در پشتی خانه را زده و آقای پینچبک شخصا در را برویش گشوده بود. بنظرش پیرمرد کاملا سالم می‌نمود، فقط کمی حالت عصبی داشت. در آشپزخانه شخص دیگری نبود، اما به نظر مرد نانوا این طور آمده که قبل از در زدن صدای دو مرد را شنیده که بلند و هیجان زده با هم بحث می‌کردند. شاگرد نانوا نیز حرف او را تایید کرد و افزود سایه مردی را دیده که پشت پنجره آشپزخانه حرکت کرده است.

نوبت به خانم چاپمن از شهر «هاچفورمیل» رسید. او وقتی در جایگاه شهود قرار گرفت گفت که طبق معمول هر روز به خانه آقای پینچبک رفته تا آنجا را کمی تمیز کند. کارش را در ساعت 30/7 در آنجا شروع کرده و در ساعت 9 خانه را ترک کرده است. روز شنبه، 18 ژوئن، سر ساعت همیشگی به خانه رسید و متوجه شده که شب قبلش مهمان غیرمنتظره‌ای وارد آنجا شده است. او وقتی تئودور بارتون را  در دادگاه دید تایید کرد که او همان مهمان غیرمنتظره‌ است. ظاهرا آقای بارتون شب را روی کاناپه اتاق‌نشیمن خوابیده بود و قصد داشته صبح بعد از آنجا برود. خانم چاپمن اتومبیل او را در انباری دیده بود، یک اتومبیل اسپورت کوچک با شماره 1313.WOE این شماره به علت نحس بودن توجه‌اش را جلب کرده بود گفت از در پشتی نمی‌توان داخل انباری را دید. او برای 2 مرد صبحانه آماده کرده بود و افزود که آقای پینچبک گیاهخوار بود و خودش سبزیجات مورد نیازش را در باغ خانه به عمل می‌آورد. قبلا هیچ‌گاه ندیده بود شخصی به دیدار یا ملاقاتش بیاید. او هیچ کلامی که میان آقای پینچبک و متهم رد و بدل شود نشنیده بود، اما پیش خود اندیشیده بود که پیرمرد حال چندان خوشی ندارد.

بعد شاهد دیگری که اهل «هاچفورمیل» بود در جایگاه قرار گرفت. او کمی قبل از ساعت 30/10 صدای بلند اتومبیلی را شنیده بود که بسرعت از جاده رد شده بود. او از خانه‌اش بیرون دویده بود تا اتومبیل را ببیند، چون بسیار کم اتفاق می‌افتاد که اتومبیلی در این جاده خاکی با سرعت براند. او به دلیل کنجکاوی می‌خواست اتومبیل را ببیند، اما به خاطر درختان زیادی که جاده را احاطه کرده بودند موفق به دیدن آن نشد.

کارمند اداره پلیس صورتجلسه اظهاراتی را که متهم هنگام بازداشتش بیان کرده بود قرائت کرد. طبق آن متهم اظهار کرده بود خواهرزاده متوفی بوده و صراحتا گفته بود که شب را در خانه او سپری کرده بود. ظاهرا متوفی از دیدار خواهرزاده‌اش خوشحال بوده، چون آنها مدت زیادی همدیگر را ندیده بودند. وقتی متوفی درباره «مضیقه مالی» خواهرزاده‌اش از وی شنیده بود او را بخاطر انتخاب شغل بی‌درآمد شاعری مورد ملامت قرار داده بود، اما از طرفی مهربانانه کمک مالی به وی پیشنهاد کرده بود که او، متهم، با سپاس از دایی‌اش قدردانی کرده بود. بعد آقای پینچبک به طرف صندوقچه‌اش که در اتاق خوابش قرار داشت رفته و تعدادی اسکناس از آنجا برداشته بود. پیرمرد 10 عدد اسکناس 5 پوندی جلوی خواهرزاده‌اش گذاشته بود، اما قبل از ‌آن در باب داشتن عقل معاش، هنر صرفه‌جویی و مضرات دوست ناباب سخنرانی کوتاهی کرده بود. این حدود ساعت 45/9 دقیقه یا کمی پیش از آن اتفاق افتاده بود، یعنی بعد از این‌که خانم چاپمن خانه را ترک کرده بود. صندوق پر از اسکناس و اوراق بهادار بوده و به نظر آقای بارتون این طور آمده که آقای پینچبک هم نسبت به خانم چاپمن و هم کسانی که دم در خانه چیزهایی را تحویل می‌دادند سوءظن داشته است. (در این لحظه خانم چاپمن خشمگینانه برخاست که چیزی بگوید اما قاضی او را به سکوت فراخواند).

در صورتجلسه همچنین از قول متهم آمده بود که وی با دایی‌اش هیچ‌گونه مشاجره‌ای نداشته و خانه او را حدود ساعت 10 ترک کرده است. از مسیر دیچلی و فراگتورپ به بیچامپتون رانده بود، جایی‌که اتومبیل دوستش را به او تحویل داده بود.

بعد یک قایق موتوری اجاره کرده و با آن به برتانی رفته بود و قصد داشت دو هفته در آنجا بماند. در آنجا از فوت دایی‌اش چیزی نشنیده بود، تا این‌که خود بازرس راماره به آنجا رفته و او را از سوءظنی که نسبت به وی وجود داشته آگاه کرده بود. او نیز فورا برگشته بود تا بی‌گناهیش را ثابت کند. نظریه پلیس بدین قرار بود: به محض این‌که آخرین تحویل دهنده خانه را ترک کرده بود، بارتون به دایی پیرش حمله کرده، کلید صندوق را از او گرفته، پول‌ها را برداشته و از آنجا گریخته بود، با این تصور که جسد صبح شنبه توسط خانم چاپمن کشف خواهد شد.

در حالی‌که وکیل تئودوربارتون با تلاش فراوان بازرس راماژ را واداشته بود که بگوید تنها پولی که هنگام بازداشت موکلش از او پیدا شده بود شش اسکناس پنج پوندی بوده و نیز مبلغ کمی پول فرانسوی به ارزش چند شیلینگ، مونتاگ اگ متوجه شد که پشت سرش شخصی تند و هیجان‌زده نفس می‌کشد. وقتی سرش را برگرداند زنی را دید که از شدت هیجان نزدیک بود چشمهایش از حدقه دربیاید.

زن آه می‌کشید و مدام می‌گفت: آه، خدای من! خدای من!‌

اگ مودبانه گفت: ببخشید خانم، مشکلی هست؟ کمکی از دست من برمی‌آید؟

خیلی از شما متشکرم. لطفا به من بگویید چه باید بکنم. چیزی هست که باید حتما به قاضی بگویم. مرد بیچاره. او بیگناه است. لطفا به من بگویید چه باید بکنم. باید پیش پلیس بروم؟ خدای من، خدای من! نمی‌دانم، من تا حالا کارم به دادگاه نیفتاده است، اما می‌دانم که آنها او را مقصر اعلام خواهند کرد. خواهش می‌کنم کاری کنید که دادرسی متوقف شود!

مونتاگ با لحنی تسلی‌بخش گفت: در این دادگاه آنها حق ندارند او را گناهکار اعلام کنند. آنها فقط می‌توانند متهم را تحویل هیات منصفه دهند...
اما آنها نباید این‌کار را بکنند! او کسی را نکشته!‌ او اصلا آنجا نبوده. خواهش می‌کنم کاری بکنید.

اصرار زن باعث شد سرانجام اگ صدایش را صاف کند، کراواتش را مرتب کند و با شجاعت از جایش برخیزد. با صدای بلندی گفت: عالی‌جناب!‌

همه حضار به مونتاگ اگ خیره شدند.

اگ این‌طور ادامه داد: اینجا زنی است که حرف مهمی برای گفتن دارد. او بر این باور است که حرفش می‌تواند موجبات تبرئه متهم را بوجود بیاورد.

چشم‌های خیره حضار اکنون متوجه زن شده بود که از جایش برخاسته و با حالتی نالان گفت: خدای من!‌ متاسفم!‌ گمان می‌کنم مجبورم با پلیس در این باره صحبت کنم!‌ وکیل مدافع متهم که در چهره‌اش همزمان حیرت، نگرانی و امید ظاهر شده بود ناگهان جلو آمد. بعد به طرف زن رفت و بعد از مدت کوتاهی که با صدای بسیار آهسته با او مشورت کرد رو به قاضی گفت: عالی‌جناب، طبق آیین‌نامه باید دادرسی موکلم به جلسه دیگری موکول شود، اما از آنجا که این خانم که تا به حال او را ندیده‌ام داوطلبانه آمده تا حقیقت مهمی را بیان کند، حقیقتی که ممکن است اتهام را به کلی باطل کند، شاید جنابعالی ترجیح دهید بیانات او همین‌جا شنیده شود.

«ادامه دارد»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها