نمی‌دانم چطور زندگی کنم

«برای من که 20 سال از عمرم را در وحشت و اضطراب زندگی کرده‌ام دیگر آزاد شدن و آزاد بودن معنای چندانی ندارد. برای من روزهای جوانی که می‌توانست بهترین دوران زندگی من باشد به پایان رسیده است و من هیچ‌یک از تجاربی که همه همسن و سال‌های من داشته‌اند را نتوانسته‌ام کسب کنم. برای پسر 36 ساله‌ای که 20سال است به اتهام قتلی که مرتکب نشده است خوار و ضعیف شده و جواب پس داده است چه انگیزه‌ای برای زندگی کردن می‌ماند؟ از این که بالاخره ثابت شد در تمامی این سال‌ها من دروغ نمی‌گفتم و کسی را به قتل نرسانده‌ام خوشحالم، اما آزادیم برای من اهمیتی ندارد. واقعیتش این است که با خودم فکر می‌‌کنم من وقتی از زندان بیرون بیایم نمی‌دانم که چطور باید زندگی کنم؟ من 15 ساله بودم که برای اولین بار برای بازجویی به پاسگاه پلیس احضار شدم.
کد خبر: ۱۵۸۶۳۵

 شما فکر می‌‌کنید پسر 15 ساله چقدر توانسته است تجربه کسب کند و اطرافش را بشناسد؟ من مطمئنم اگر از پشت میله‌های زندان بیرون بیایم حتی یک خیابان را هم بلد نیستم که عبور کنم. در طول این سال‌ها همه چیز تغییر کرده اما من در زمان گذشته باقی مانده‌ام. هنوز بهترین خاطرات من، خاطرات دوران نوجوانی‌ام است که در مدرسه با دوستانم داشته‌ام. خاطره دیگری به آن اضافه نشده است. سال‌های سال به امید روزی که بی‌گناهیم ثابت شود نشستم، اما اکنون که به آزادی نزدیک شده‌ام حس غریبی دارم. کجا بروم؟ چه کاری انجام دهم؟ چطور زندگی کنم؟ اینها سوالاتی است که حتی یک لحظه مرا رها نمی‌کند و افکار عجیبی را به من تحمیل می‌کند. من قربانی اشتباهات افرادی شدم که به خاطر ناتوانی در انجام دادن شغلشان یک نفر دیگر را قربانی کردند. پلیس مرا قربانی اشتباهات خود کرد.»

«تیموتی مسترز» اکنون 36 ساله است. از زمانی که او به اتهام به قتل رساندن زن 30 ساله‌ای به نام «پگی هتریک» به مرکز پلیس احضار شد حدود 20‌‌سال می‌گذرد. اولین باری که تیموتی وارد پاسگاه پلیس شد تنها 15 سال سن داشت. پیدا شدن جسد خانم هتریک در نزدیکی خانه‌ای که تیموتی در آن زندگی می‌کرد سبب شده بود پلیس همه اهالی محل را مورد بازجویی قرار دهد که یکی از آنها این پسر نوجوان بود. او که با پدرش به تنهایی زندگی می‌کرد پس از حضور در پاسگاه پلیس به هر آنچه می‌دانست اعتراف کرد. او گفت که چند ساعت قبل از حضور پلیس در محل کشف جسد خانم هتریک که با ضربات چاقو به قتل رسیده بود، متوجه ماجرا شده بود. او اعتراف کرد که جسد خانم هتریک را در حالی که حتی کیف دستی‌اش را در دست داشت در نزدیکی محل سکونتش دیده بود.

اما به پلیس چیزی نگفته بود. او ادعا کرد از آنجایی که می‌ترسیده است پلیس او را به عنوان فردی که در قتل این زن دست داشته شناسایی کند، ماجرا را به پلیس اطلاع نداده و می‌دانسته است که آنها خودشان به زودی جسد را کشف و شناسایی می‌‌کنند. این حرف‌ها از سوی پسر 15 ساله‌ای که برای ابراز هرگونه اطلاعات مشکوک به دفتر پلیس‌ احضار شده بود بسیار ماموران را شوکه کرد. آنها با تصور این که این پسر نوجوان ممکن است چیزی از مرگ خانم «هتریک» بداند او را به پاسگاه فراخوانده بودند و او ادعا می‌کرد که قبلا جسد را دیده است. اظهارات تیموتی باعث شد که پلیس روی او مکث بیشتری انجام دهد. این که این پسرک علی‌رغم دیدن جسد زنی که با ضربات چاقو به قتل رسیده بود موضوع را به پلیس اطلاع نداده بود برای آنها جای سوالات بی‌شماری داشت. از نظر آنها هر پسر نوجوانی که با جسد یک فرد ناشناس روبه‌رو می‌شد آنقدر تحت تاثیر قرار می‌گرفت که حتی اگر ماجرا را به پلیس اطلاع نمی‌داد لااقل آن را با خانواده‌اش در میان می‌گذاشت.

این که او بدون تفاوت و کوچکترین ناراحتی با دیدن جسد از کنار آن رد شده بود برای آنها قابل هضم نبود و به همین خاطر او را به عنوان مهمترین مظنون در قتل خانم هتریک در نظر گرفتند. «من همان سال‌ها هم حقیقت را به پلیس گفتم. آنها اصرار داشتند که قاتل را به راحتی و هرچه زودتر پیدا کنند و از آنجایی که هیچ‌کس جز من در دسترس آنها نبود بدون توجه به حرف‌هایم ناگهان مرا به عنوان قاتل معرفی کردند.

تلاش‌های من برای این که به آنها ثابت کنم من در قتل آن زن هیچ نقشی نداشتم بی‌فایده بود. آنها به جای این که حرف‌های مرا جدی بگیرند سراغ معلم‌های مدرسه من رفتند و با آنها حرف زدند. ظاهرا نقاشی‌های ذهنی من که برای خودم ارزش زیادی داشت نه تنها معلم‌های مدرسه را نسبت به شخصیت من مظنون کرده بود بلکه پلیس را هم به شک انداخته بود.

آنها پس از صحبت با معلم‌های مدرسه وقتی متوجه شدند که من به خاطر کشیدن نقاشی‌های سیاه و سفیدم که همگی طرح‌های عجیب تخیلی داشتند از کلاس بیرون شده‌ام و به طور خصوصی به من درس می‌دهند شک آنها نسبت به من بیشتر شد. سوءتفاهمی که مسوولان مدرسه در مورد من داشتند سبب شده بود که شک پلیس نسبت به من بیشتر شود. بعدها فهمیدم که آنها نمونه نقاشی‌های مرا به یک روانشناس‌ نشان داده بودند و او هم بدون این که حتی یک بار خودش با من صحبت کند پس از دیدن طرح‌های کشیده شده توسط من به طور قطع نظر داده بود که من می‌توانم با افکاری که در ذهن دارم به راحتی یک نفر را به قتل برسانم. من هیچ‌وقت نفهمیدم که یک روان‌شناس چطور توانسته بود با دیدن نقاشی‌های یک پسر نوجوان رای قاتل بودن او را صادر کند.

اما انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا من بیگناه به اتهام قتلی که مرتکب آن نشده بودم راهی زندان شوم.» زمانی که ماموران پلیس متوجه مسائل روانی تیموتی در مدرسه شدند شک آنها به او بیشتر شد. تحقیقات آنها در مدرسه این پسرک نشان می‌داد که او رفتاری بسیار مرموز داشته و کمتر کسی حتی صدای حرف زدن او را در مدرسه شنیده است. تمامی همکلاسی‌های این پسرک از او به عنوان پسری بسیار گوشه‌گیر یاد می‌کردند که نقاشی‌های عجیب و غریبش همه را به وحشت می‌انداخته است.

جای پای تیموتی در کنار جسد خانم هتریک، گفته پسر را تایید می‌کرد که پس از قتل این زن او در محل جسد حضور داشته است. ماموران پلیس با کسب اجازه از دادگاه اتاق تیموتی را مورد جستجو قرار دادند. آنها با پیدا شدن کلکسیونی از چاقوهای بسیار تیز دیگر شکی نداشتند که این پسر نوجوان می‌تواند قاتل خانم هتریک باشد. آنها بدون توجه به حرف‌های تیموتی که اصرار داشت بی‌گناهی‌اش را ثابت کند او را روانه دادگاه کردند. اعضای هیات منصفه تنها با این فرضیات که او کلکسیونی از چاقو داشت و نقاشی‌های عجیب و غریب می‌کشید و هنگام دیدن جسد آن را به پلیس اطلاع نداده بود این پسر نوجوان را قاتل شناخته و حکم حبس ابد را برای او صادر کردند.

تیموتی که هنوز دنیا را به درستی تجربه نکرده بود و محصلی بیش نبود، به اتهام قتل راهی زندان شد تا این که پس از گذشت 20 سال از این قتل و پیشرفته شدن دستگاه‌ها و آزمایشگاه‌های پلیس آزمایش‌های مختلف DNA  روی بقایای جسد خانم هتریک نشان داد که قاتل او تیموتی نبوده است. درواقع پوستی که زیر ناخن‌های خانم هتریک وجود داشت و ظاهرا هنگام درگیری این زن با مهاجمش زیر ناخن او مانده بود ثابت کرد که تیموتی قاتل نیست و در طول این 20 سال او بی‌گناه در زندان بوده و قاتل اصلی به راحتی به زندگیش ادامه می‌داده است. «من از اثبات بی‌گناهیم خوشحالم اما نمی‌دانم زندگی در خارج از زندان چطور ادامه یافته است؟ من در طول این سال‌‌ها از زندگی کردن چشم‌پوشی کردم و اکنون باید دوباره با جهانی نو در تعامل باشم. نمی‌دانم چطور زندگی کنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها