در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
راست میگه خانم، ما همهاش نشستیم و سردولت غر می زنیم که چرا این قدر خیابونها شلوغه و اینقدر هوای شهر آلوده است. هر کدوم یک ماشین میآریم توی خیابون که فقط یک نفر توش نشسته. خوب... معلومه که هم هوا کثیف میشه و هم ترافیک سنگین. من که تصمیم خودم را گرفتم؛ از فردا ماشین نمیبرم. خوشبختانه ایستگاه اتوبوس هم نزدیک خونه است.
نمیدونم چرا خانمم جواب درستی بهم نداد. فقط لبخندی زد و گفت:
خوبه...، ببینیم و تعریف کنیم.
صبح، کمی زودتر از خانه در آمدم و برای احتیاط چندتا بلیت از خانمم گرفتم و مشخصات اتوبوسی را که باید سوار میشدم پرسیدم. از وقتی که به مدرسه میرفتم دیگر از اتوبوس استفاده نکرده بودم. تا آنجا راه زیادی نبود و خیلی زود به ایستگاه رسیدم. با خوشحالی نگاهی به آسمان گرفته شهر انداختم و گفتم: ناراحت نباش از امروز من خودم درستت میکنم. تا چند وقت دیگه که بقیه هم مثل من سر به راه شدن، تو هم کمکمآبی و تمیز میشی.
از حرکتی که داخل جمعیت منتظر به وجود آمد فهمیدم که اتوبوس به ایستگاه نزدیک میشود. بلیتم را آماده کردم و منتظر شدم. ولی با کمال تعجب دیدم که اتوبوس خیلی جلوتر از ایستگاه ایستاد و اطرافیانم، مثل اینکه صدای سوت استارت را شنیده باشند، به طرف اتوبوس شروع به دویدن کردند. ازدحام جمعیت جلوی درهای اتوبوس، خیلی زیاد بود. اصلا جایی برای عبور مسافرانی که قصد پیاده شدن را داشتند نبود. چند قدمی به طرف اتوبوس رفتم ولی خیلی زود متوجه شدم که با دیدن آدمهای توی اتوبوس مرا یاد بهتر کبریتهای داخل قوطی کبریت انداخت.
بهتر بود منتظرم شوم، حتما اتوبوس بعدی وضع بهتری از این یکی داشت. اتوبوس دوم نزدیک ایستگاه شد، ولی وسط خیابان توقف کرد.
خلوتتر از اولی بود و توانستم از پلهها بالا بروم و میلهای را که بالای سرم بود محکم بگیرم. صدای بوق ماشینهایی که پشت سر اتوبوس ایستاده بودند قطع نمیشد آقایی که بغل دستم ایستاده بود گفت:
شما را به خدا میبینین چه مردم بیملاحظهای داریم؛ اصلا فکر نمیکنن که جلوی در بیمارستان نباید این قدر سر و صدا راه بیندازن.
راست میگفت: ایستگاه اتوبوس درست جلوی در بیمارستان قدیمی و فرسودهای بود که در همسایگی ما قرار داشت. لبخندی زد و با سر گفتهها مرد را تایید کردم. وقتی در اتوبوس بسته شد صدای فریاد چند نفری که لای در گیر کرده بودند به صدای بوقزدنها اضافه شد و درست در همان لحظه جماعت داخل اتوبوس با فریاد راننده را متوجه کردند که در را دوباره باز و بسته کند. بالاخره اتوبوس به راه افتاد. وقتی از پنجره قیافه افرادی که در خیابان جا مانده بودند را دیدم، بیاختیار، احساس کردم لبهایم به دو طرف صورتم کشیده شد. کمی بعد، جنب و جوشی داخل جماعت ایجاد شد. خیلی زود فهمیدم این موج، مربوط به کسانی است که قرار است در ایستگاه بعدی پیاده شوند.
سعی کردم دستم را محکمتر به میله بالای سرم بگیرم تا همراه جمعیت به خارج از اتوبوس کشیده نشوم اما با اینکه مقاومت دستم زیاد بود بدنم همراه اطرافیان به طرف در کشیده میشد. خودم را به طرف صندلی کشیدم که صدای پاره شدن لباسم را شنیدم. هنوز مات مانده بودم که چه اتفاقی برایم افتاده است که با صدای خنده دو پسر جوانی که روی صندلی جلوی من نشسته بودند و اشاره دست آنها فهمیدم که آستین کتم از زیر بغل پاره شده است. گرمی دانههای عرق را روی صورتم احساس میکردم. لبخندی به جوانها زدم و سرم را تکان دادم. دستی را که زیر بغلش پاره شده بود به کیفم گرفتم و دست دیگر را به میله قلاب کردم و بدنم را به دسته صندلی تکیه دادم. کیفم را کمی تکان دادم و توانستم فضای بیشتری را برای خودم پیدا کنم. در ایستگاه بعدی، دو جوان خندهرو پیاده شدند و من انگار که قله اورست را فتح کردهام، خودم را روی صندلی خالی انداختم. نشستم و کیفم را روی پاهایم گذاشتم. صورتم را به طرف خیابان گرفتم و چشمهایم را بستم . بادی که از پنجره به صورتم میخورد کمی آرامم کرده بود. چشمهایم را که باز کردم، بیاختیار از دیدن فضای سبزی که در دو طرف بزرگراه بود، آهی کشیدم. چطور من هر روز این راه را میآمدم و این زیباییها را نمیدیدم؟! حتما ... ولی... نه!
اتوبوس داشت به طرف جنوب حرکت میکرد در حالی که مسیر من به طرف شرق شهر بود.
از بغل دستی پرسیدم:
- مگه این اتوبوس رسالت نمیره؟ چرا آمده توی این بزرگراه؟
- لبخند زیبایی تحویلم داد و گفت:
- نه آقا، میره توپخونه، مگه نپرسیدین؟!
- آخه رو تابلوش نوشته شده بود....
- ای آقا، معلومه که این کاره نیستین! از کی تا حالا اتوبوسها اون جایی میرن که روی تابلوشون نوشته شده،آقاجون، حواست را جمع کن... ایستگاه بعدی بلند شدم کیفم را بالاتر گرفتم و مثل یک سپری جلوی بدنم قرار دادم. خودم را یک وری کردم و به جلو فشار دادم از خودم خوشم آمد. خیلی زود راه و رسم کار را یاد گرفته بودم. بیتوجه به فریاد اطرافیان، خودم را به جلوی در رساندم. وقتی اتوبوس ایستاد مثل یک بازیکن تازه نفس دوباره به کمک کیفم از لابهلای جمعیت ایستاده در خیابان هم گذشتم و وقتی خودم را تنها حس کردم، کیفم را پایین گرفتم. دستم را بهلای موهایم حرکت دادم و لبخند پیروزمندانهای به جمعیت پشت سر زدم. بلافاصله یک تاکسی دربست گرفتم و به راننده آدرس خانه را دادم.
زنم از دیدن من با آن کت پاره و موهای آشفته، هیچ تعجبی نکرد. وقتی داشتم لباسم را عوض میکردم صدای تلویزیون از توی هال به گوش خورد. تکرار برنامه دیشب بود. مسوول محترم، داشت مرتبا راهکارهایی برای از بین بردن آلودگی هوا میداد. سوئیچ ماشین را از روی میز برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم. نگاهی به ساعت انداختم، امروز اجبارا باید دو ساعت مرخصی ساعتی رد میکردم.
میترا هنرمند
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: