در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قسمت پایانی
بریگز آهسته گفت: اما یکجورهایی نسبت به سند کتبی احساس خوبی ندارم... اسمیت پرسید: چرا ندارید؟ این قرارداد هر دویمان را متعهد میکند، مگر نه؟ شما میگویید سکوت خواهید کرد و من میگویم در قبال سکوت شما هفت سال پول پرداخت خواهم کرد، با مقدار مشخص... اجازه بدهید از ماشین تحریر شما استفاده کنم، لطف میکنید چند برگ کاغذ و یک کاربن به من بدهید؟
در حالی که اسمیت مشغول تایپ بود، بریگز پشت میز تحریرش نشسته، برای خودش سیگار روشن کرده و زیرلب غرغر میکرد.
اسمیت بعد از چند دقیقه گفت: تمام شد.
او کاغذها را از ماشین تحریر بیرون کشید و ادامه داد: یک نسخه اصلی و یک نسخه کپی، به تاریخ امروز، و جایی که باید آن را امضاء کنیم. هر کدام از ما یک نسخه را همراه امضاهای روی آن پیش خودمان نگه میداریم. اول گوش کنید تا متن آن را برایتان بخوانم: «بدینوسیله هامیلتون بریگز که زیر این قرارداد را امضاء کرده، متعهد میشود نزد هیچکس وجود دختر خانم جوانی که در شب 17 ژوئن امسال همراه پنینگتن اسمیت، که او نیز این قرارداد را امضاء کرده، در هتلی سپری کردهاند را فاش نسازد. مدارکی هم که او در این زمینه در دست دارد باید مخفی بماند.
به پاس قدردانی از این رازداری، پنینگتن اسمیت که او نیز قرارداد را امضاء کرده، متعهد میشود هر ماه از تاریخ امضای این قرارداد به مدت 7 سال مبلغ 400 دلار بپردازد.
چنانچه به هر شکلی واقعیتهای فوق که هدف این توافقنامه در واقع مخفی نگهداشتن آنهاست فاش گردد، این توافقنامه فورا بیاعتبار میشود.»
بریگز پرسید: پاراگراف آخر را به چه منظوری آوردهاید؟
اسمیت در توضیح گفت: این قسمت باید باشد. چون اگر شرکت من یا همسرم از منبع دیگری از تخلفم مطلع شوند و چنین چیزی البته غیرممکن نیست شما دیگر دلیلی برای باجگیریتان نخواهید داشت.
بریگز با ناراحتی گفت: خواهش میکنم دیگر این کلمه را بر زبان نیاورید. آنچه شما از من میخرید حفاظت از پیامدهای بیعقلی خودتان است، یعنی در واقع نوعی اطمینان.
اسمیت با تایید حرف او گفت: حق با شماست. اما آیا تاکنون شنیدهاید یک قرارداد اطمینانبخش صرفا بهصورت شفاهی باشد؟ ما باید این قضیه را از هر لحاظ شفاف کنیم. بیایید آن را امضاء کنیم و قال قضیه را بکنیم.
بریگز به اعتراض گفت: یک لحظه صبر کنید. آیا مکتوب کردن آن خطرناک نیست؟
اسمیت خندید و گفت: آیا این خطرناک نیست که کشوی میز تحریرتان پر از مدارک و گزارشات محرمانه است؟ اگر کسی این کشو را کشف کند آیا کارتان تمام نیست؟ چرا باید ریسک شما با این یک قرارداد بالا برود؟
بریگز گفت: منظورم این نبود. من به شما فکر میکردم نه به خودم. شما با کپی این قرارداد چه خواهید کرد؟
اسمیت با نگاهی کنایهآمیز به بریگز نگریست و گفت: فکر میکنید با این چه کار میکنم؟ آن را به همسر یا هیات مدیره شرکتم نشان میدهم؟ آن را در صندوق مخصوصم در بانک میگذارم، جایی که اگر به طور ناگهانی غزل خداحافظی را خواندم به راحتی پیدا شود؟ گمان میکنید میگذارم سند بیتوجهیام یک روز کشف شود؟ خیالتان جمع باشد، کپی قرارداد من جایی قرار میگیرد که حتی دستFBI هم به آن نرسد. من احمق نیستم.
بریگز با اصرار گفت: اما من هنوز نمیفهمم شما بهچه دلیل میخواهید قرارداد کتبی داشته باشید.
اسمیت آهی کشید و با حوصله گفت: من که به شما گفتم، این روش من در مسائل تجاری است و میخواهم یک چیز دیگر هم به شما بگویم. یک مرد متشخص هیچوقت در قرارداد تقلب نمیکند. به محض این که این برگهها را امضاء کنیم، هر کدام از ما اطمینان مییابد طرف مقابل دقیقا به توافقات عمل میکند.
بریگز غرغرکنان گفت: با این وجود این قضیه موردپسند من نیست.
اسمیت از روی صندلی بلند شد و گفت: وقتی خوب فکر میکنم میبینم هفت سال واقعا زمان درازی است. شاید واقعا بهتر باشد به یک توافق لفظی بسنده کنیم. آن وقت دیگر قرارداد کتبی وجود ندارد که در من احساس اجبار به وجود بیاورد. بعد احتمالا راهی خواهم یافت تا خودم را از شر آن خلاص کنم و علاوه بر این شما امضایم را روی سندی نخواهید داشت، سندی که در واقع میتواند اقرارنامهام باشد. بنابراین...
بریگز گفت: لطفا بنشینید! هنوز درست درک نمیکنم، اما امضایش میکنم.
هنگامی که اسمیت و بریگز امضاهایشان را روی دو نسخه قرارداد میگذاشتند، سکوت حکمفرما شده بود. بعد بریگز نسخه خودش را درون کشو گذاشت و آن را قفل کرد. اسمیت هم برگه قرارداد خودش را تا کرد و آن را درون کیف بغلیاش قرار داد.
اسمیت گفت: خب، کار امروز هم تمام شد.
بعد به ساعتش نگاهی انداخت و ادامه داد: اگر عذر مرا بپذیرید کمکم باید به دفترم بروم. با شما تماس خواهم گرفت.
بریگز با لبخندی تلخ گفت: من هم امیدوارم، هر ماه!
یک هفته بعد هامیلتون بریگز سر میز تحریرش مشغول باز کردن نامههایی بود که صبح زود برایش رسیده بود. در این هنگام زنگ تلفنش به صدا درآمد. گوشی را برداشت.
الو؟
پنینگتن اسمیت هستم. گمان میکنم شما ساعت دو برای دیدنم به دفترم خواهید آمد.
بریگز پرسید: برای چه؟
وقتی سر ساعت دو در دفتر کارم حضور پیدا کردید از علتش مطلع خواهید شد.
بریگز با لحنی عصبی گفت: گوش کنید، اسمیت، معامله ما مکتوب شده است. طبعا من نمیخواهم...
اسمیت به او اجازه ادامه حرفش را نداد: اوه، چرا، شما خواهید آمد. درست سر وقت اینجا خواهید بود. مگر اینکه ترجیح بدهید پلیس پیش شما بیاید.
لحظاتی بینشان سکوت حاکم شد.
اسمیت گفت: برج پی بادی، طبقه دوازدهم. بعد گوشی را گذاشت.
***
اسمیت گفت: بنشینید، بریگز.
او نه بلند شد و نه با بریگز دست داد.
خانم فورد، لطفا چند دقیقه ما را تنها بگذارید. من و آقای بریگز میخواهیم به طور خصوصی با هم صحبت کنیم.
خانم فورد از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.
بریگز شروع کرد: لطف میکنید به من بگویید چه ...
اسمیت حرف او را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم! اگر بگذارید حرف بزنم در وقت صرفهجویی میکنیم. برخی حقایق است که باید شما را در جریان آنها قرار بدهم.بعد در پشت میز به صندلیاش تکیه داد و نوک انگشتان دو دستش را روی هم گذاشت و ادامه داد: اولا باید بدانید که همسر من از همان ابتدا از وقایع روز 17 ژوئن در آن هتل مطلع بوده است. من خودم آن را به او گفتم. در واقع این موضوع وضعیتمان را سادهتر هم کرد، یعنی باعث شد امکان موفقیت دادخواست طلاق همسرم که با هم روی آن توافق کردهایم، افزایش یابد و من قصد دارم بعد از طلاق از او با همان دختر خانم جوانی که شما ما را با هم در هتل دیدید به طور قانونی ازدواج کنم.
بریگز از تعجب به او زل زده بود.
اسمیت ادامه داد: ثانیا من به صورت خصوصی مدیران شرکتم را در جریان اوضاع و احوال مسائل زناشوییام قرار دادهام و ثالثا هیچگاه قصد نداشتهام ریاست شرکت را به عهده بگیرم، حتی اگر به من پیشنهادش را بدهند. قصد دارم از این شرکت بیرون بیایم و مستقل شوم. امروز آخرین روزی هست که در دفترم کار میکنم.
بریگز ناگهان غرید: دروغگوی لعنتی!
اسمیت به او هشدار داد: ساکت! فکر نمیکنم دوست داشته باشید کسی گفتگوی ما را بشنود و نکته آخر این که در شرایط فعلی توافق ما، همانطوریکه در پاراگراف آخر قرارداد آمده، کاملا باطل بوده و هیچگونه الزامی را برایمان ایجاد نمیکند.
بریگز بسرعت برخاست.
اسمیت با خونسردی گفت: اگر جای شما بودم آرامش خودم را حفظ میکردم. بیرون پشت این در آدمهای زیادی هستند. اکنون به مساله دیگری بپردازیم که با پلیس هم سر و کار پیدا میکند.
بریگز دوباره در صندلیاش فرو رفت. از آن اعتماد به نفس وقیحانه دیدار اولش دیگر خبری نبود.
اسمیت دست برد توی یکی از کشوهای میز تحریرش و گفت: من در اینجا یک فتوکپی از قرارداد و یک فتوکپی از چک 400 دلاری دارم که به حساب شما حواله کردهام و این پول توسط شما وصول شده است. فقط کافیست این دو مدرک جرم را تحویل پلیس بدهم تا شما را برای مدتی طولانی از هوای آزاد محروم کنند. البته اگر قصدش را داشتم.
بریگز آهسته پرسید: منظورتان از جمله آخر چیست؟
اسمیت در توضیح گفت: اگر بتوانیم با هم به یک توافق برسیم، علاقهای ندارم که پلیس را وارد این ماجرا کنم.
بریگز ادای زشتی از خودش درآورد، بعد با لحنی تلخ پرسید: چقدر میخواهید؟
اسمیت جواب داد: گمان میکنم بتازگی مورد مشابهی را با هم مورد مذاکره قراردادهایم. من قصد ندارم زندگی را برایتان سخت و غیر قابل تحمل کنم. از طرف دیگر برایم روشن است که مردی با استعدادهای شما احتمالا باید درآمد قابل توجهی داشته باشد و بنابراین قادر است ماهانه مبلغ 400 دلار به مدت 7 سال به من پرداخت کند. پرداخت اولش نیز باید همین امروز باشد.
بریگز یواشکی نگاهی سریع به در انداخت.
اسمیت نصیحتوار به او گفت: اگر جای شما بودم سعی نمیکردم فرار کنم.
کافیست به پلیس تلفن کنم تا قبل از این که بتوانید به اتاقتان در هتل برسید و مدارکتان را نابود کنید ماموران را به آنجا بکشانم.
بریگز با لحنی گرفته گفت: باشد، قبول میکنم. گمان میکنم شما میخواهید این توافق جدید را مکتوب کنید...
اسمیت با نیشخند گفت: ایده قشنگی است، اما باید اعتراف کنم که یکجورهایی علاقهام را به قراردادهای کتبی از دست دادهام. توافق امروز یک قرار شفاهی است میان دو جنتلمن. نیازی به قرارداد کتبی نیست. من آن را به هیچکس نخواهم گفت و چنانچه شما چنین کاری کنید، آن را در دادگاه با ادای سوگند انکار خواهم کرد، اما من مطمئن هستم شما نیز در این باره سکوت خواهید کرد؛ چرا که در غیر این صورت انگشت اتهام ابتدا به طرف خودتان گرفته خواهد شد.
من نسخه قرارداد دفعه پیشمان و دو فتوکپی از آن را در جایی که فقط خودم از آن مطلعم خواهم گذاشت و بعد از سپری شدن هفت سال توافق شده آن را از بین خواهم برد. بنابراین شما به مدت 7 سال ماهانه 400 دلار به صورت نقد از طریق پست برایم خواهید فرستاد و اولین پرداخت همانطوری که قبلا گفتم نوبتش امروز است. تصور من این است که آدم حرفهای مثل شما همیشه پول کافی با خودش دارد.
بریگز در سکوت یک دسته اسکناس از جیب شلوارش درآورد و 8 اسکناس 50 دلاری از آن برداشت و روی میز به طرف اسمیت سراند.
اسمیت گفت: از این که به شما رسید نمیدهم باید مرا ببخشید.
بعد با صدای بلند گفت: خانم فورد، شما میتوانید بیایید.
وقتی خانم فورد دوباره پشت ماشین تحریرش جا گرفت، اسمیت مودبانه هامیلتون بریگز را به سمت در هدایت کرد.
گفت: به سلامت، آقای بریگز. چندی پیش چه گفته بودید؟ آهان، یادم آمد: معامله با شما جدا لذتبخش است... .
نوشته: دان کنولتن
مترجم: سهراب برازش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: