در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولین روز اردیبهشت ماه سال 1372 بود که پیرمردی سراسیمه به پاسگاه انتظامی مراجعه کرد و اطلاع داد که در دهانه چاهی در اطراف باغش حوضچهای از خون را مشاهده کرده که به نظر میرسد مربوط به خون انسان باشد، ضمن اینکه در چاه نیز که تا آن زمان بسته بوده باز شده و لکههای خون در اطراف چاه دیده میشود.
با اطلاع پیرمرد، بلافاصله ماموران پاسگاه به محل رفته و پس از بررسیهای اولیه به جستجو در داخل چاه پرداخته و دقایقی بعد جسد مرد جوانی را در عمق چاه مییابند و به این ترتیب یک پرونده جنایی ورق میخورد.
ماموران برای شناسایی هویت جسد مجهولالهویه به جستجو در لباسهای مقتول میپردازند اما هیچ مدرک شناسایی یا اوراق هویتی از او به دست نمیآید و جسد برای تشخیص علت و زمان وقوع مرگ به پزشکی قانونی انتقال داده میشود.
ماموران پاسگاه پس از بررسیهای اولیه پرونده را جهت تحقیقات بیشتر به اداره آگاهی ارجاع میدهند و کارآگاهان نیز تحقیقات خود را آغاز میکنند.
در اولین گام به تحقیق در محل میپردازند تا شاید از طریق بررسیهای محلی موفق به شناسایی هویت جسد شوند اما تحقیقات آنها نتیجهبخش نبود و هیچیک از افراد محلی قادر به شناسایی هویت جسد کشف شده نبودند.
کارآگاهان این بار تصویر مقتول را به مراکز انتظامی ارسال و برای شناسایی او کمک میخواهند، ضمن اینکه تحقیق و بررسی گستردهای را پیرامون افراد گمشده که طی روزهای اخیر از طرف خانوادهشان گزارش شده است را انجام میدهند. اما در بررسیها و تحقیقات در صحنه جنایت متوجه میشوند که 2 روز قبل از کشف جسد، 3 مرد جوان در همان اطراف به جرم حمل مواد مخدر دستگیر شدهاند. کارآگاهان بلافاصله این 3 نفر را که در بازداشتگاه اداره مبارزه با مواد مخدر بودند احضار و تحت بازجویی قرار میدهند، اما هر 3 نفر آنها با دیدن تصویر جسد کشف شده از شناسایی او اظهار عجز میکنند.
ماجرای کشف جسد مجهولالهویه همچنان در هالهای از ابهام باقی میماند تا اینکه بعد از گذشت دو هفته پیرمردی با مراجعه به پاسگاه انتظامی اعلام میکند که پسر 19 سالهاش به نام کامران حدود 16 روز است که از خانه خارج شده و تاکنون خبری از او نشده است.
پیر مرد میگوید ما تصور میکردیم که او به شهرستان و خانه عمهاش رفته است اما روز گذشته وقتی برادرم به تهران آمد، گفت کامران یک روز بیشتر پیش ما نبود و بعد هم با عجله به تهران برگشت.
پیرمرد اضافه کرد: آن روز که پسرم از خانه خارج شد، قرار بود دخترعمو و دو بچهاش را به شهرستان ببرد و چند روزی هم آنجا بماند. ما هم تصور میکردیم که او واقعا در شهرستان است، لذا نگران نبودیم اما وقتی برادرم به تهران آمد و جویای کامران شدیم، گفت او یک شب پیش ما بود بعد هم برگشت.
پیرمرد بلافاصله به اداره آگاهی اعزام شد و در آنجا وقتی تصویر جسد مجهولالهویه را مشاهده کرد، اعلام نمود که عکس پسرش است و بدین ترتیب هویت جسد کشف شد.
با شناسایی هویت مقتول مرحله بعدی تحقیقات یعنی بررسی و شناسایی قاتل یا قاتلان آغاز شد. اولین گام ، بازجویی از نزدیکان، دوستان و اقوام مقتول بود.
کارآگاهان در یک اقدام گسترده به بازجویی از افراد مختلف پرداختند اما این بازجوییها هم چندان کمکی به کارآگاهان نکرد، تا این که مادر مقتول سرنخی را در اختیار کارآگاهان قرار داد و سرآغاز گشودن این پرونده پیچیده بود.پیرزن که از غم مرگ فرزند دلبندش زانوی غم در بغل گرفته و بسیار افسرده شده بود به افسر پرونده گفت: مدتی بود که کامران با مردی که 15 10 سال از خودش بزرگتر بود رفت و آمد داشت. من چند بار به کامران اعتراض کردم که با آن مرد نگردد، چون هم از او بزرگتر بود و هم دائم سیگار میکشید. او یک خودروی پیکان آبیرنگ داشت که پس از مفقود شدن کامران، 2 بار جلوی خانه ما آمد و سراغ کامران را گرفت.
پیرزن حوالی خانه آن مرد را در اختیار کارآگاهان گذاشت و کارآگاهان نیز تحقیق و بررسی جهت شناسایی و دستگیری آن مرد را آغاز کردند تا این که پس از گذشت دو روز آن مرد را به نام ناصر معروف به <ناصر پسته> دستگیر کردند.
ناصر بلافاصله به اداره آگاهی اعزام و تحت بازجویی قرار گرفت. او در بازجویی ابتدا منکر هرگونه رابطهای با کامران شد اما وقتی با پدر و مادر کامران روبهرو شد لب به اعتراف گشود و گفت:مدتی قبل کامران به عنوان مسافر سوار خودروام شد. پسر خونگرمی بود. در چند دقیقهای که با هم بودیم دیدم جوان بامعرفتی است. از همانجا رفاقت ما شروع شد. چند بار دیگر او را دیدم و سوار کردم و خلاصه رفیق شدیم.
وقتی کارآگاهان از او پرسیدند آیا میدانی الان کامران کجاست؟ اظهار بیاطلاعی کرد و جواب داد: مدتی است که از او خبر ندارم و نمیدانم کجاست.
او در پاسخ این سوال کارآگاهان که از وی پرسیدند چرا دو بار به خانه کامران رفتی و سراغش را از مادرش گرفتی جواب داد: کامران به من گفت اگر چیزی خواستی من میتوانم برایت جور کنم. من هم میخواستم ببینمش و از او یک کمی جنس بگیرم. فقط همین.
ناصر در اظهارات خود همچنین از رفاقت کامران با 3 مرد جوان که در کار خلاف بودند و گویا از طریق آنها جنس میخریده سخن گفت. او ادعا کرد که کامران دائم از این 3 نفر سخن میگفته و نام یکی از آنها هم جلال بوده است.
کارآگاهان پس از بازجوییهای مفصل از ناصر درمییابند که او در قتل کامران هیچ نقشی نداشته است اما اظهارات او سرنخ جدیدی را از قاتلان به دست ماموران میدهد. ناصر مدعی میشود که کامران دائم صحبت از رفقایش به خصوص جلال میکرده و جالب این بود که یک نفر از همان 3 نفری که به جرم حمل مواد مخدر در اطراف صحنه جنایت دستگیر شدند، جلال نام داشت.
کارآگاهان مجددا آن 3 نفر را تحویل گرفته و دوباره تحت بازجویی قرار میدهند. آنها دوباره سرسختانه منکر ارتباط با کامران شده و صراحتا اعلام میکنند که اصلا کامران را ندیده و او را نمیشناسند.
ماموران که درمییابند این 3 نفر گفتههای زیادی دارند، به بازرسی از محل زندگی آنها میپردازند و در آنجاست که مدرک غیرقابل انکاری را کشف میکنند. پیراهن خونآلود کامران را در میان ساکدستی در داخل کمد لباسهای جلال مییابند و وقتی آن را مقابل جلال قرار میدهند او مدعی میشود که لکههای خون مربوط به خون بینیاش بوده است که مدتی قبل روی پیراهنش ریخته شده است. اما واقعیت چیز دیگری بود. کارآگاهان پس از این که لکههای خون را به آزمایشگاه جنایی میفرستند درمییابند که لکههای خون کشف شده روی پیراهن مربوط به گروه خونی جلال نبوده و از همان نوع است که در اطراف چاه کشف شده، یعنی خون کامران.
با این مدرک دیگر شکی باقی نمیماند که جلال و رفقایش در قتل کامران نقش داشتهاند. ماموران این بار دامنه بازجویی از آنها را تنگتر میکنند تا این که بالاخره جلال پس از 3 ساعت بازجویی سخت وقتی پرده از راز قتل کامران کنار میرود لب به اعتراف میگشاید. جلال در تشریح جزییات قتل کامران میگوید:
آن روز غروب کامران آمد سراغ من. چند دقیقهای پیش من بود. قرار بود طبق برنامه مقداری جنس تهیه کنیم و بفروشیم، اما کامران که گویا از شهرستان آمده بود، جا زد و گفت من نیستم. او گفت من نمیتوانم با شما باشم. مقداری هم پول به من داده بود که آن را خواست، چون قرار ما نبود که وسط کار جا بزنیم، نصیحتش کردم که تا آخرش با ما باشد، اما زیر بار نرفت و پولش را طلب میکرد. به او گفتم بیا برویم با بچهها صحبت کنیم ببینیم آنها چه میگویند.
رفتیم سراغ هوشنگ و نعمت. آنها هم به کامران اصرار کردند به کار ادامه دهیم، اما کامران پایش را در یک کفش کرده بود و میگفت من نیستم و پولم را میخواهم. همان موقع با بچهها مشورت کردم. از ترس این که مبادا ما را لو بدهد و همه چیز بهم بخورد و از طرفی پولش را هم نمیتوانستیم پس بدهیم نقشه قتل او را کشیدیم. بعد هم به بهانهای او را سوار ماشین کردیم و به طرف بیراهه به راه افتادیم. وسط راه در یک جای خلوت و به دور از چشم رهگذران، هوشنگ طنابی را از پشت به گردن او انداخت. نعمت هم بدنش را گرفت و من هم شروع به چاقو زدن به بدن او کردم. پس از این که مطمئن شدیم مرده، او را به طرف چاه کشاندیم و بعد در چاه را باز کردیم و او را پرت کردیم داخل چاه. بعد هم رفتیم در باغ همان نزدیکی و شروع به کشیدن مواد کردیم که گرفتار گشت پاسگاه شدیم و گیر افتادیم.
به دنبال اعترافات جلال، هوشنگ و نعمت هم به قتل کامران اعتراف میکنند و به این ترتیب پرونده قتل کامران بسته میشود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: