رنگ احساس

بی سرپناهان بی پناه
کد خبر: ۱۵۷۴
عقربه های ساعت 11 شب را نشان می دهد، به هنگام عبور از حاشیه پل مشرف به بزرگراه شیخ فضل الله نوری ، کورسوی کمرنگی از داخل یک آلونک که با نایلون بنا شده است ، توجه مرا جلب می کند. حس کنجکاوی رهایم نمی کند، دلم می خواهد بدانم درون این آلونک چه کسی زندگی می کند؛ صدا می زنم ، نوجوانی سرش را از درز نایلون بیرون می آورد. وقتی نگاهی به درون آلونک می اندازم ، در جای خود میخکوب می شوم و دیگر قادر به حرکت نیستم . دو کودک به همراه پدر و مادر خود در این محل بر روی خاک زندگی می کنند. پدر آنها پتوی مندرسی را بدون هیچ گونه زیرانداز به سر خود کشیده و از شدت بیماری می لرزد. کودکان هم سردشان است و می گویند از مدتی پیش وقتی که صاحبخانه شان در شهرستان جوابشان کرد، بدون آن که محلی را برای زندگی انتخاب کنند، راهی تهران شدند و اکنون بیپناه و سرگردان در انتظار هستند.مادر بچه ها می گوید: شوهرم چند روز اول ، کارگری کرد و یکباره مریض شد، اکنون نیز هیچ امید و پناهی بجز خداوند برایمان باقی نمانده است . با هر واژه ای که از زبان آنها بیرون می آید، غصه هایم فزونی می گیرد، قدرت حرکت ندارم . از آنها که دور می شوم ، اتومبیل گرانقیمتی که یک دختر و پسر جوان درون آن نشسته اند، مقابلم ترمز می کنند، آنها آدرس می پرسند. حال و حوصله جواب دادن ندارم ، مسخره ام می کنند و با صدای موزیکی که یادمان طبل و شیپور جنگهای قرن نوزدهم است ، از من دور می شوند. می گویند صفرهای حساب بانکی برخی از آدمها به اندازه تعداد گلبولهای خون محرومان است. شما چه میگویید؛!
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها