در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

از همین روست که بسیاری از داستانها را باید نه فقط روایت، بلکه تفسیر روح ایرانی دانست؛ تفسیر آنگاه که تاریخ به زبان اسطوره سخن میگوید.یکی از بنیادهای این نگرش، جایگاهِ مادر در انتقال منش و گوهرِ آدمی است. در روایت ملی ایران، نسب تنها از پدر نمیآید؛ خونِ مادر نیز حاملِ خوی و منش و سرشت دانسته میشود. در فرهنگ ایرانی، بهویژه در متون تاریخی و حماسی، تبار مادری در شکلگیری شجاعت، خرد، نجابت و اصالت فرزند نقشی بزرگ دارد. چه بسا که در برخی روایتها این نقش از پدر نیز پررنگتر جلوه میکند.نمونهای از این نگرش را در داوریهایی میتوان دید که دربارهٔ سلطان محمود غزنوی آمده است. گفتهاند فردوسی، چون از ناسپاسی محمود رنجید، خوی او را به مادر کنیزش نسبت داد و او را خسیس و لئیم خواند؛ گویی خونِ مادریِ غیر اصیل در منش شاه اثر نهاده است. در روایتهای دیگر نیز چنین است. دربارهٔ شیرویه، آن شاهزادهٔ ساسانی که دست به پدرکشی زد، برخی گفتهاند مادرش ماریا، دختر قیصر روم بود؛ و بدینسان در ذهن روایتگران چنین اندیشهای شکل گرفت که اگر مادری از گوهر ایرانی میبود، پسر به چنین کاری دست نمییازید. این سخنان، اگرچه در نگاه تاریخنگار مدرن شاید افسانهگون نماید، اما در جهان معنایی روایت ملی ایران نشانهٔ باوری عمیق است: اینکه اصالت مادری میتواند ضامن سلامت اخلاقی و سیاسی فرزند باشد.این اصل وقتی در کنار برخی چهرههای بزرگ شاهنامه قرار گیرد، معنای ژرفتری مییابد؛ از جمله در سرگذشت اسفندیار و اسکندر.در داستان اسفندیار، میبینیم که مادر او کتایون، دختر قیصر روم است. اسفندیار شاهزادهای است که هم قداست دینی دارد و هم قدرتی بیمانند؛ تن او رویین است و آوازهٔ او در سراسر ایران پیچیده است. اما همین قهرمان بزرگ، خصلتی سخت و بیانعطاف نیز دارد. او فرمان شاه را بیچونوچرا اجرا میکند، حتی اگر آن فرمان به نابودی بزرگترین پهلوان ایران بینجامد. او در طلب تاج و تخت چنان پافشاری میکند که آماده میشود رستم، ستون دیرپای ایران، را در بند کند.از دیدگاه هرمنوتیکی، این سرسختی و خشونت سیاسی را برخی چنین تفسیر کردهاند که در آن نشانی از دوگانگی تبار دیده میشود. اسفندیار از پدر ایرانی و از مادری رومی زاده شده است. گویی این آمیختگی دو جهان، در وجود او نوعی تنش آفریده است: از یک سو شاهزادهای مشروع و قهرمانی بزرگ، و از سوی دیگر حامل عنصری بیگانه که او را به سوی سختگیری و بیمدارایی میراند. در نتیجه، او به جای آنکه میان قدرت مرکزی و سنت پهلوانی آشتی برقرار کند، به نابودی همان سنت دست میزند. هنگامی که او با رستم روبهرو میشود، در حقیقت دو بنیاد قدرت ایران در برابر هم میایستند: قدرت مرکزی و قدرت سنتی. مرگ اسفندیار نه فقط مرگ یک شاهزاده، بلکه مرگ تعادل میان این دو نیروست.سیمرغ پیشتر به رستم هشدار داده بود که هر کس خون اسفندیار بریزد، خود و دودمانش نیز نابود خواهند شد. این سخن، در زبان اسطوره، همان حقیقتی است که تاریخ بارها نشان داده است: هنگامی که ستونهای درونی یک کشور به جان هم بیفتند، سرانجام همه فرو میریزند. پس از مرگ اسفندیار، خاندان رستم نیز به دست بهمن نابود میشود، و ایران در آستانهٔ خلائی بزرگ قرار میگیرد. چنین است که برخی پژوهشگران گفتهاند داستان رستم و اسفندیار را میتوان بازتابی اسطورهای از بحرانهای سیاسی پایان امپراتوریها دانست؛ بحرانی که در آن تعادل میان شاه و اشراف فرو میریزد.در اینجا اگر نگاه از اسفندیار برداریم و به اسکندر بنگریم، باز همان الگو را میبینیم. در روایتهای ساسانی و سپس در شاهنامه، اسکندر فرزند دارابِ ایرانی و مادرش شاهزادهای رومی دانسته شده است. بدینسان او نیز همچون اسفندیار موجودی دو ریشه است: نه کاملاً ایرانی و نه کاملاً بیگانه.این ساختار نسبی در روایت ایرانی معنا و کارکردی عمیق دارد. در تاریخ واقعی، اسکندر فاتحی بیگانه بود که امپراتوری هخامنشی را فرو افکند. اما در حافظهٔ ملی، پذیرفتن چنین شکستی دشوار بود. چگونه ممکن است بزرگترین شاهنشاهی ایران به دست بیگانهای مطلق نابود شده باشد؟ برای پاسخ به این پرسش، روایت ساسانی ساختاری تازه آفرید: اسکندر را فرزند داراب دانست. بدین ترتیب، او دیگر بیگانهٔ کامل نبود؛
بلکه شاهزادهای نیمهایرانی بود که در نزاعی درونخاندانی با دارا روبهرو شد.
این بازنویسی تنها به نسب بسنده نکرد. در داستان مرگ دارا، شاهنامه صحنهای شگفت میآفریند. دارا در میدان جنگ به دست اسکندر کشته نمیشود؛ بلکه به دست دو سردار خود، جانوسیار و ماهیار، زخمی و رها میگردد. هنگامی که اسکندر به او میرسد، او را نمیکشد؛ بلکه از دیدن حال او اندوهگین میشود و خشم خود را متوجه همان خائنان میکند. بدینسان، قاتل واقعی شاه ایران نه دشمن خارجی، بلکه خیانت داخلی معرفی میشود.
دارا در واپسین دم، سفارشهایی به اسکندر میکند: او را به شاهی میپذیرد، از او میخواهد با مردم ایران به نیکی رفتار کند، و حتی سفارش میکند که دخترش را به همسری گیرد. این صحنه در زبان سیاسی اسطوره معنایی روشن دارد: انتقال قدرت نه به زور شمشیر، بلکه به صورت میراث درون خاندان. ازدواج اسکندر با دختر دارا نیز نماد همین پیوند است؛ گویی تاج ایران نه غصب شده، بلکه به وارثی دیگر رسیده است.
در ادامهٔ داستان، اسکندر خائنان را مجازات میکند و بدینگونه به نوعی منتقم خون دارا بدل میشود. بدین ترتیب در روایت ملی، دشمن خارجی به قاضی اخلاقی سقوط ایران تبدیل میشود. اسکندر هم فاتح است و هم وارث؛ هم بیگانه است و هم خویشاوند.
اگر این روایت را در پرتو اصل اصالت مادری بخوانیم، معنای آن ژرفتر میشود. خون پدریِ ایرانی به اسکندر حق پادشاهی میدهد، اما خون مادریِ رومی به او چهرهای بیگانه و ویرانگر میبخشد. به همین سبب است که در این روایت، ویرانگریهای او به عنصر غیرایرانی نسبت داده میشود، و مشروعیت سلطنتش به عنصر ایرانی.
در این چارچوب، میتوان گفت که در ذهن روایتگران ایرانی، بحرانهای بزرگ تاریخ اغلب از آمیختگی دو جهان زاده میشوند. اسفندیار و اسکندر هر دو در مرز میان ایران و جهان بیرون ایستادهاند. هر دو قدرتی عظیم دارند، و هر دو سرنوشتهایی تراژیک رقم میزنند. یکی با نابود کردن سنت پهلوانی راه را برای فروپاشی میگشاید، و دیگری بر ویرانهٔ همان فروپاشی قدم میگذارد.
از این رو برخی گفتهاند که اسکندر در شاهنامه نه تنها فاتحی خارجی، بلکه *میوهٔ تلخِ بحرانی درونی* است. اگر تعادل میان رستم و اسفندیار از میان نمیرفت، اگر ستونهای قدرت ایران در هم نمیشکستند، شاید اسکندری نیز در کار نبود.
پس در نهایت، آنچه در این روایتها آشکار میشود، تنها داستان شاهان و پهلوانان نیست؛ بلکه پدیدارشناسی روح ایرانی است. ایرانیان در حافظهٔ تاریخی خویش کوشیدهاند شکست را چنان معنا کنند که کرامت ملی حفظ شود. آنان گفتهاند که ایران پیش از آنکه به دست بیگانه بیفتد، از درون شکسته بود؛ و آن بیگانه نیز بیگانهٔ مطلق نبود، بلکه فرزندی نیمه از خود ما بود.
و چنین است که شاهنامه، در پسِ هیاهوی شمشیرها و اسبان، کتابی دربارهٔ جان یک تمدن میشود؛ کتابی که در آن تاریخ، اسطوره و خودآگاهی یک ملت در هم تنیدهاند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: