تخصیص حقوق در بحران:

چرا زمان و معیار، اعتماد را می‌سازد یا نابود می‌کند

در هنگامه بحران، جامعه تنها با چالش‌های مادی دست و پنجه نرم نمی‌کند؛ بلکه با «کلاف درهم‌تنیده ادراک‌ها» دست و پنجه نرم می‌کند. مهم‌تر از کمبود منابع، این است که چه کسی هزینه می‌دهد، چه کسی سهم بیشتری می‌برد، و آیا سازوکار تصمیم‌گیری، آیینه‌ی تمام‌نمای عدالت و منطق است، یا به ابزاری برای تشدید شکاف‌ها بدل می‌شود. در این بزنگاه حساس، هر سیاست رفاهی (حتی اگر نیت ناب خدمت به سرمایه‌های انسانی باشد) یا به سپری در برابر ناامیدی بدل می‌گردد و یا به آتش‌افروزی برای شعله‌ورتر شدن نارضایتی عمومی. تفاوت این دو سرنوشت، نه در میزان منابع بلکه در ترتیب، منطق، زمان‌بندی، هدف‌گذاری، و جوهره اجرای قانون نهفته است.
کد خبر: ۱۵۵۰۵۶۲
نویسنده کاظم یاوری نسب

عدالت، فقط «مقدار» نیست؛ «هندسه و منطق» آن است که هویت می‌یابد.

مفهوم عدالت در حکمرانی منابع انسانی، ورای تقسیم صرف اعداد و ارقام است. عدالت، تجلی تناسب میان نقش، مسئولیت، و ریسک؛ برابری در برابر قانون؛ شفافیت در فرآیندها؛ و زمان‌بندی منطبق با واقعیت‌های ملی است. هنگامی که سازوکار تخصیص امتیازها از این منطق ریشه‌دار فاصله می‌گیرد، جامعه تنها «عدد نهایی» را نمی‌بیند، بلکه «پیام پشت تصمیم» را درک می‌کند.

در دوران بحران، حساسیت جامعه نسبت به این پیام‌ها به اوج خود می‌رسد. گویی در روزهای پایانی سال، هنگامی که سفره‌ها رنگین‌تر و امیدها برای گشایش بیشتر است، خبر تخصیص‌های متفاوت برای سرمایه‌های انسانی کلیدی، همچون بمبی صوتی در فضای عمومی منفجر می‌شود. اگر این تخصیص‌ها (مانند آنچه در مورد اعضای هیئت علمی دانشگاه‌ها شاهد بودیم) بدون معیارهای روشن و قابل دفاع و در زمانی نامناسب اعلام شود، نتیجه نه فقط برای آن گروه، بلکه سیلی از نارضایتی را به سوی کارمندان دیگر همین نهادها و حتی فراتر از آن، به سوی جامعه‌ی گسترده‌تر نظامیان، معلمان، و سایر اقشار زحمتکش روانه می‌سازد. اینجاست که شکاف ادراکی (نه شکاف واقعی نیاز) بذر بی‌اعتمادی را می‌کارد.

2-زمان بحران: سیاست‌های معیشتی باید در تراز اولویت‌های ملی باشند.

رمز چیرگی بر بحران، در هم‌افزایی تصمیم‌های خرد با اهداف کلان ملی است. یعنی باید روشن شود که در هر نقطه از زمان، منابع محدود کشور، در کدام مسیر حیاتی ملی، گره‌گشایی می‌کنند. بحران، دو رخ برجسته دارد: فشار روزافزون بیرونی و تهدیدهای امنیتی یا اضطراری که تصمیم‌ها را زمان‌مند می‌سازد؛ و دوم، کُندی روند بهبود اقتصادی و اداری که توان مانور را برای تصمیم‌های شتاب‌زده و ناهم‌خوان کاهش می‌دهد.

در چنین فضایی، هرگونه امتیازدهی متفاوت به گروه‌های خاص، مستلزم منطقی ستبر و قابل دفاع است: چه معیاری تعیین می‌کند که کدام گروه، چه زمانی، و با چه سطحی از حمایت، شایسته‌ی توجه ویژه است؟ اگر این قاعده، غایب باشد، جامعه، تصمیم را نه اقدام برنامه‌ریزی‌شده، که «سهم گران‌تر عده‌ای از سفره‌ی بحران» تلقی خواهد کرد. پیامد چنین نگاهی، فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی است؛ نه ترمیم اعتماد.

3-هویت هدف: پیامدهای تفاوت در نگاه  «هم‌سطحی سازمانی»

در پیکره‌ی نهادهای عمومی (به‌ویژه آن‌هایی که رسالت دانش، آموزش، امنیت، و خدمت دارند) اعضا در شبکه‌ای پیچیده از کارکردها و مسئولیت‌ها، در هم تنیده‌اند. دانشگاه، نظام آموزش، پژوهش، و خدمات پشتیبانی، تار و پودی واحدند. این پیوستگی، تصویری «هم‌سطحی سازمانی» در ذهن جامعه و ذی‌نفعان ایجاد می‌کند: این باور که همه برای یک هدف مشترک می‌کوشند، هرچند نقش‌ها متفاوت باشد.

هنگامی که سیاست حقوقی یا حمایتی در بحران، برای گروهی خاص (همچون اعضای هیئت علمی) به شکلی متفاوت از دیگران اعمال می‌گردد، پیام مدیریتی آن (حتی اگر نیّت، خدمت به دانش و تولید اندیشه باشد) ممکن است به این صورت تفسیر شود: «یک گروه، بر دیگران در اولویت قرار گرفته است». این برداشت، فارغ از صحت آن، فضای اداری را مسموم می‌کند. در غیاب معیارهای روشن و توضیحات قانع‌کننده، پیامدهای این وضعیت، از کاهش اعتماد و احساس بی‌عدالتی فراتر رفته و به کاهش انگیزه، افت بهره‌وری، و تشدید تنش‌های اجتماعی می‌انجامد. این‌ها، روح سرمایه‌ی اجتماعی است که در کالبد نهاد، آزرده می‌شود.

4- نهاد علم و دانشگاه: بازگشت به مسیر اصیل تولید ثروت از دانش

نهاد علم و دانشگاه، که وظیفه‌ی بنیادین آن، تولید علم و پیوند سازنده با صنعت است، باید در مسیر اصیل خود، یعنی تولید علمی که مستقیماً به ثروت ملی منجر شود، بازگردد. اعضای هیئت علمی، به عنوان موتور محرکه‌ی این چرخه، باید تصمیم‌سازان اصلی باشند و بار اصلی پیشبرد کشور را بر دوش گیرند، نه آنکه بار مضاعفی بر دوش جامعه بگذارند.

اگر دانشگاه نتواند از تولیدات علمی خود، ثروت پایدار کسب کند، آنگاه نیاز به افزایش حقوق برای تأمین معیشت اعضای خود، یک ضرورت انکارناپذیر خواهد بود. اما اگر مسیر دانشگاه به سمت تولید علمی ثروت‌آفرین هدایت شود، خود دانشگاه قادر خواهد بود به دولت کمک مالی کند و نیازهای معیشتی اعضایش را نه از محل بودجه‌ی عمومی، که از محل دستاوردهای اقتصادی خود تأمین نماید. در این صورت، تمرکز اصلی اعضای هیئت علمی، نه بر دغدغه‌های صرف معیشتی و چشم دوختن به حقوق اندک، بلکه بر توسعه‌ی دانش، نوآوری، و تبدیل ایده‌های علمی به موتور محرکه‌ی اقتصاد ملی خواهد بود. این همان رسالت واقعی دانشگاه است که باید احیا شود.

5- قانون فراگیر: وقتی «اصل برابری» زیر سؤال می‌رود، مشروعیت، در معرض تردید است.

اصل «قانون برای همه» در حکمرانی عمومی، صرفاً یک شعار زیبا نیست؛ بلکه سنگ بنای مشروعیت است. جامعه انتظار دارد اگر قرار است امتیازی بر پایه‌ی منطقی تعریف شود، آن منطق، برای عموم افراد، قابل فهم، قابل پیگیری، و عادلانه باشد. پرسش اساسی نه «چرا تفاوت وجود دارد؟» بلکه «بر پایه‌ی کدام معیار حقوقی و عمومی، این تفاوت، توجیه منطقی و اخلاقی می‌یابد؟»

وقتی تفاوت‌ها مبهم و معیارهای حقوقی دفاع‌پذیر، غایب باشند، مشروعیت تصمیم، در معرض لغزش قرار می‌گیرد. مشروعیت، یعنی توان یک تصمیم برای آنکه از سوی جامعه «قابل پذیرش» باشد، حتی اگر مخالفت جزئی وجود داشته باشد. در بحران، این توان مشروعیت، حیاتی‌تر از هر زمان دیگری است؛ چرا که جامعه، تاب تحمل افزایش تنش‌های ادراکی را از دست می‌دهد. در چنین حالی، هرگونه تخصیص حقوق و مزایا (اگر با منطق قانون و برابری در اجرا هم‌راستا نباشد) به جای تقویت همبستگی، به فرسایش تدریجی انسجام اجتماعی خواهد انجامید.

6-روح سیاست‌گذاری: چرا «چگونگی اجرا» می‌تواند مخرب‌تر از «خود تصمیم» باشد.

در فرایند مدیریت عمومی، «روش اجرا» بخش جدایی‌ناپذیر سیاست است. دو سیاست ظاهراً مشابه، می‌توانند یکی، سپری در برابر ناامیدی سازد و دیگری، مشعلی برای شعله‌ورتر کردن آتش نارضایتی. علت اصلی، در کیفیت اجرای سیاست‌ها نهفته است: کیفیت معیارها، ظرافت زمان‌بندی، سازوکار ارتباطی با ذی‌نفعان، و وجود مسیر پاسخگویی.

 

اگر سیاست، صرفاً در قالب یک ابلاغیه مالی دیده شود و معیارها، به شکلی غیرشفاف و دور از دسترس فهم عمومی ارائه گردند، نهادها و افراد، در دام تفاسیر متعارض گرفتار می‌شوند. این وضعیت، فضای شایعه، مقایسه‌های خصمانه، و تعارضات ادراکی را تشدید می‌کند. نتیجه، افزایش فشار روانی و اجتماعی، و هزینه‌های سیاسی پنهانی است که در کارکرد نظام اداری، بازتاب می‌یابد.

در نگاه یک مدیر مدبر، «روش اجرا» باید این پیام را منتقل کند:

ü     تصمیم بر پایه‌ی قاعده است، نه سلیقه.

ü     عیارها، روشن، دفاع‌پذیر، و عادلانه هستند.

ü     در صورت هرگونه تعارض با عدالت اداری، مسیر اصلاح و بازنگری فراهم است. 

7- خروش نارضایتی: ثمره‌ی طبیعی تصمیم‌های ناموزون

نارضایتی سازمانی و عمومی، همواره محصول نیت بد نیست. در بسیار موارد، نارضایتی، ثمره‌ی طبیعی شکاف میان توقع عدالت و واقعیت اجرای آن است. آنگاه که جامعه، احساس می‌کند بخشی از حقوق بنیادین خود (اعم از تناسب، شفافیت، یا برابری) در تصمیم‌ها نادیده گرفته شده است، واکنش اولیه، غالباً خشم ناگهانی نیست؛ بلکه ابتدا، بی‌اعتمادی عمیق شکل می‌گیرد و سپس، در قالب مطالبه‌گری، مقایسه‌های تلخ، و فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی، خود را آشکار می‌سازد.

برای آنکه سیاست‌ها، سپر امنیت اجتماعی شوند، باید از سطح «توزیع صرف امتیاز» به سطح «ترمیم قرارداد اجتماعی» ارتقا یابند. اگر سیاست‌ها این ظرفیت حیاتی را نداشته باشند، نارضایتی، همچون زخمی کهنه، همچنان برجای خواهد ماند، نه با انفجارهای ناگهانی، بلکه با تحلیل پیوسته‌ی اعتماد عمومی.

8- راه گشایش: ابتدا باید «میثاق حکمرانی» را بنا نهاد.

راهکارهای پایدار، نه با واکنش‌های موردی، که با طراحی میثاق حکمرانی آغاز می‌شوند. برای آنکه سیاست تخصیص حقوق در بحران، به سرمایه‌ی اجتماعی ملی بدل شود، لازم است چارچوب تصمیم‌گیری در سطوح زیر، روشن و استوار گردد:

1.     اولویت‌بندی ملی شفاف: باید مشخص شود در دوران بحران، منابع محدود، چگونه در خدمت اهداف کلان ملی قرار می‌گیرند.

2.     عدالت مبتنی بر معیار: معیارهای تناسب، برابری، و شفافیت در اجرا، باید تعریف و دفاع‌پذیر باشند.

3.     قانون فراگیر با سازوکار روشن: تفاوت‌ها، اگر وجود دارند، باید توجیه‌گر حقوقی و عمومی قاطعی داشته باشند و برای گروه‌های مشابه، مسیرهای هم‌خوان یا جبرانی، پیش‌بینی گردد.

4.     شفافیت و پیش‌بینی‌پذیری: پیام سیاست باید برای همه‌ی ذی‌نفعان، قابل فهم باشد تا از شکل‌گیری برداشت‌های نادرست، جلوگیری شود.

5.     قابلیت تصحیح: سیاست باید مسیری برای بازنگری و اصلاح، در صورت مشاهده‌ی خطا یا اثرات ناخواسته‌ی اجتماعی، داشته باشد.

در سطح نهادی نیز، جهت‌گیری بنیادین باید روشن شود. هر نهاد اجتماعی، برای ایفای مسئولیتی خلق شده که بخشی از مسئولیت خطیر کل جامعه است. بنابراین، از حیث اولویت و اهمیت، اصل انجام مأموریت نهادی، تقدم دارد و مباحث صنفی (از جمله حقوق و مزایا) در مرتبه‌ی بعدی قرار می‌گیرد؛ مگر آنکه نهاد، پیش از آن، چارچوب مأموریت خود را هم‌سو با نیازهای واقعی کشور و اولویت‌های حیاتی جامعه، روشن و تثبیت کرده باشد. در غیر این صورت، حتی مطالبه‌های معیشتی نیز ممکن است به جای گشودن گره، به تشدید فاصله میان نهاد و جامعه منجر شود؛ چرا که مسئله، از «حل نیاز» به «مناقشات بخشی و حاشیه‌ای» نزول می‌کند.

 فریاد نتیجه، روشن است: افزایش حقوق، اگر بدون چارچوب اجرای عادلانه و زمان‌بندی منطبق با اولویت‌های ملی صورت گیرد، سیل نارضایتی می‌سازد. اما اگر در مسیر عدالت معیارمحور، در تراز اولویت‌های ملی، و در بستری از پاسخگویی حکمرانی قرار گیرد، می‌تواند اعتماد از دست رفته را بازگرداند و سرمایه‌ی اجتماعی ملی را چون گوهری گران‌بها، احیا نمای

newsQrCode
برچسب ها: حقوق دستمزد بحران
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها