چیزی را که میخواستم پیدا کرده بودم پس همانجا نشستم و شروع کردم به پرسیدن. خوش مشرب و آرام بود برای همین ادامه گفتوگو اصلا برایم سخت نشد. اول از تجمعات حماسی شبهاحرف زدیم از این که چندبار آمده و چه چیزهایی دیده و مردم چطور هرشب از آغاز جنگ تا به حال هنوز میآیند و کمتر کسی خسته بهنظر میرسد. از مسیر رفتوآمدش پرسیدم؛ میگفت خانهشان به انقلاب نزدیکتر است اما خانه اقوامشان اینجاست برای همین با تصمیم مادرش آن فاصله را میآیند تا همه با هم باشند اما با این حال او بهخاطر کنکور خیلی نیامده بود، شاید سه شب اما هرباری که حضور داشت بیشتر برای جلب انگیزه خودش را رسانده بود، فکر میکرد دیدن جمعیت کمکش میکند تا کمتر در افکار و خستگیاش غرق شود. آنطور که من فهمیدم سال قبل هم سر کنکورش بود که جنگ ۱۲روزه آغاز شد و این درگیری فشار زیادی را به او و به خانوادهاش وارد آورده بود. انگاری، ناگهان همه چیز با هم برایش خراب شده بود و هزارتا سؤال بیجواب شده بودند مانع تمرکز و ارادهاش و خب نتیجه کنکور هم قاعدتا برایش خوب نبود اما امسال را به فال نیک میگرفت؛ میگفت این جنگتحمیلی خیلی چیزها را تغییر داده و بیشتر برایش حکم جدی شدن دنیا را داشته. اینکه باید عینی بجنگد و به خواستههایش جامه عمل بپوشاند حالا برایش معنا واقعیتری گرفته بود.میگفت وقتی در مدرسه حرف ازاین میشده که باید تلاش کنید و در هرشرایطی امیدتان را از دست ندهید هیچکس جدی نمیگرفته و همه چیز درحد همان کلمات باقی میمانده اما حالا و با این شرایط مرز آن واژهها ازصرفاحرف مشاوران به حقیقت کشیده شده وبرای همین هم جدیتر تلاش میکند.
بیشترین چیزی هم که در این روزها توجهش را جلب میکرد مفهوم «برکت» بود. میگفت برکت خون شهیدان و بهطور خاص رهبرعزیزمان شده آن عامل اصلی تغییرات، حتی در جزئیترین بخشها. مهمترین سؤالش هم در میان همه این نگاههای آرمانی چگونگی تأثیر درس خواندنش بود روی دشمن. خیلی میخواست بداند اینکه درس میخواند قرار است کجا و چطور به دشمن ضربه بزند. خستگی را عامل خصم میدید. میگفت آنها از قصد ما را در این شرایط نامتعادل نگه میدارند تا خسته شویم و درس نخوانیم و به این شکل پشت کشور را خالی کنیم اما من بیشتر تلاش میکنم تا زودتر به دانشگاه بروم و بتوانم کاری انجام بدهم.
به این فکر میکردم که بهعنوان یک کنکوری با این نوع نگاه و تلاشهای مستمر چطور میتواند برنامهاش را مرتب کند و از پس این همه صدا و نگرانی بر بیاید. بعضی شبها خوابش نمیبرد و هزار جور فکر و خیال به سرش میزند اما چون هدف دارد بهجای در تخت ماندن بلند میشود و باز درس میخواند یا بعضی روزها به کتابخانه میرود تا در محیط آرام آنجا هم درس بخواند و هم کمی افکارش را مرتب کند، اما روی روتین ماندن و طبق برنامه پیش رفتن بجد برایش سخت بود. پرسیدم چه چیزی بیشتر از همه اذیتش میکند؟ لبخندی زد و گفت: بعد از مقایسههایی که اتفاق میافتد و حرفهایی که میشنوم این نامنظمی وضعیت کنکور بیشترین اهرم فشار است.
اینکه نمیداند تاریخ امتحان چه زمانی است و باید تا کی درس بخواند خیلی ذهنش را بههم میریخت. میترسید زحمتی که میکشد بهخاطر این آشفتگی زیر سؤال برود. این را در این مدت زیاد از کنکوریها شنیده بودم. بیشتر شبیه یک درد مشترک بود. نامشخص بودن شرایط و کش آمدن زمان بدترین چیزی است که یک کنکوری میتواند تحمل کند و حالا این بچهها همهشان مجبور بودن در این اتاق شیشهای بمانند و بهخاطر حساسیت روزها حتی نمیتوانند درست در بین جمعیت قرار بگیرند تا استرس و نگرانیشان بابت خود جنگ کمی کمتر شود.
سعی کردم این رنج مشترک را با او به اشتراک بگذارم تا خیال نکند در این تاریکی تنها مانده. بعضی وقتها فکر کردن به اینکه کس دیگری هم این شرایط را واقعا میفهمد کمککننده است. پرسیدم دلش میخواهد چه رشتهای بخواند؟ گفت: میخواهم پرستار شوم.
دوباره نگاهش کردم. به همه چیزش پرستاری میآمد. به چهره آرام و دخترانهاش، نگاه آرمانی و خستگیناپذیرش همهچیز پازل وجودش شبیه پرستارها بود. گفتم: بهتون میاد پرستار باشید. خوشحال شد. انگاری که تأییدیه گرفته باشد. دوباره پرسیدم:باقی همکلاسیهایت هم شبیه تو فکر میکنند؟تعجب کرد:شبیه من؟ سؤالم را شفاف کردم:یعنیشبیه توکه فکر میکنی باید درس بخونی و ادامه بدی. گفت: بیشترشان خستهاند.عمده بچهها دارند کم درس میخوانند. بلاتکلیفی خیلی اذیتشان میکند. راست هم میگفت. این را هم از یک مشاور کنکور به تازگی شنیده بودم که بیشتر بچهها نومید و خسته هستند.
مشاور میگفت بچهها نمیدانند چه کاری درست است. میخواهند توی میدان باشند اما نمیتوانند، میخواهند درس بخوانند اما نمیتوانند، میخواهند مفید باشند اما راهش را پیدا نمیکنند و این شده خوره فکرشان. پرسیدم: تو چطور با این موقعیت، این شکلی کنار آمدی؟ گفت: جنگ چیز خوبی نیست اما میتواند آدمیزاد را به جلو بیندازد.میتواند عزمش را راسختر کند.
با وجود اینکه اوضاع سخت میشود اما کلی اطلاعات جدید به آدم میدهد که میتواند تحلیلهای نو خلق و به فراخور این شرایط و پذیرش آنچه هست تنها راه همین ادامه دادن است. میدانستم از نیامدن به میدان و حضور کمرنگ شبانهاش در تجمعات ناراحت است اما واقعا وظیفهاش رادرس خواندن میدانست و میخواست همه تلاشش را بکند که مبادا چیزی از قلم بیفتد. گفتم: مبادا خودت را با دیگری مقایسه کنی. گفت: من این کار را نمیکنم اما میدانم که خیلی مقایسه میشوم. به نسبت تمامکسانی که همسن من والان سال اول دانشگاه هستندوهمه آندیگرانی که درجایگاه متفاوتی قراردارند مقایسه خواهم شد.
سعی میکنم کمترین تأثیر را روی افکارم داشته باشند اما خب بعضی وقتها از دستم در میرود. ساعتش را نگاه کرد. حوالی۱۱ بود. گفتم: نمیخوای بروی؟ گفت: من همینطوریاش کم میام حالا که اینجام زود نمیروم.دیدن مردم برایش جالب ماستمدام ازکلمه برکت استفاده میکرد. متصل میگفت:همه چیزهایاینجا برکت دارد،باهم بودنمان همهبرکت است.
میخواهم تا وقتی میتوانم بمانم که همه این برکت را ببینم. میخواستم سؤال بعدی را بپرسم که او پیشدستی کرد: شما الان دانشجو هستید؟ سر تکان دادم. صورتش را کمی جمع کرد: سخت نیست؟ گفتم: چرا خب الان دانشگاهها بسته است همین همه چیز را سخت میکند. نفسش را با صدای بلندی از سینه بیرون داد و گفت: خیلی دلم میخواهد دانشجو باشم و خوب درس بخوانم. گفتم: انجامش خواهی داد. نگران نباش از پسش برمیآیی.
هرباری که مکالمهمان به چنین نقطهای میرسید همه وجودش بوی امید میگرفت. دیدن این مقدار از معصومیت و سادگی در یک جوان یا نوجوان دهه هشتادی که در یکی از سختترین پیچهای زندگیاش عملا گیر کرده چیزعجیبی بود. این جنس از امید، حضور و نگاه بلند جالب بود. به این فکر میکردم که شخصیتی این چنین نرم چقدر میتواند پرستار خوبی باشد.
با صدای نازک و دخترانهاش با بیماران حرف بزند و برایشان دل بسوزاند. اینبار من ساعتم را نگاه کردم. حوالی ۱۱:۲۰ بود. گفتم: فکر کنم من مجبورم برم. تو مطمئنی بازم هستی؟ گفت: از دیدن شما بسیار خوشحال شدم. من تا آنجا که بتوانم و برنامه باشد میمانم که شب دیگر اگر نشد بیایم دلم نسوزد. در آغوشش گرفتم و گفتم: تو حتما موفق خواهی شد، اصلا نگران نباش. خدا بزرگ است. تشکر کرد و بعد از هم جدا شدیم. کمی که جلوتر رفتم دیدم مادر و خالهاش آمدند و کنارش و شروع کردند به خوش بش کردن. تصویرشان برایم جالب بود.
مادری که مسافتی را طی میکند تا تجمع را کنار خانوادهاش بگذارند، دختر کنکوریای که با واژه برکت همه چیز را در ذهنش سامان میدهد و آمده از دیدن دعای مردم انرژی بگیرد و یک جهان نگرانی برای آنچه که امسال قرار است برایشان رخ بدهد و هزار حرف و گله از مسئولان مربوط به حوزه کنکور که توضیح واضحی نمیدهند که قرار است سرنوشت این بچهها چطور معین شود.