گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
اشارههای آشکار به بهشت هم حتما همین است؛ الیا سلیمان نیز کمکی به فیلم نمیکند. سلیمان با طنز تلخ، سکون حسابشده و مینیمالیسم سیاسی، به نقد تبعید و وضعیت معاصر میپردازد، اما «رقص باد» نه طنزی مؤثر دارد و نه سیاست را جدی میگیرد. سکوت و ایستایی در این فیلم، به حذف کامل درام میانجامند. فیلمبرداری از معدود نقاط قوت نسبی اثر است. استفاده از نور طبیعی جنوب، قابهای باز از دریا، لنجها، حرکت باد در پارچهها و برگها، تصاویری خوشساخت و چشمنواز خلق کرده است. با اینحال، این زیبایی بصری بهدلیل فقدان کارکرد دراماتیک، به سطح تصاویر زیبا فروکاسته میشود. قابها نه در خدمت پیشبرد معنا هستند و نه تنشی ایجاد میکنند؛ صرفا تکرار میشوند و کش میآیند تا زمان پر شود. بزرگترین ضعف فیلم، فیلمنامه است. پلات عملا وجود ندارد. مردی بهنام یونس (با بازی علیرضا شجاعنوری)، که ظاهرا روح یکی از قربانیان پرواز ۶۵۵ در خلیجفارس است، برای عروسی دخترش بازمیگردد؛ مراسم برگزار میشود و او دوباره میرود، همین. هیچ کشمکش بیرونیای در فیلم شکل نمیگیرد. جنگ ۱۲ روزه صرفا درحد عبور موشک در آسمان یا اخبار تلویزیونی حضور دارد و هیچ تاثیری بر تصمیمها، روابط یا زیست روزمره شخصیتها نمیگذارد. کشمکش درونی نیز کاملا غایب است. یونس نه دچار تردید میشود، نه تغییری میکند و نه مواجههای واقعی با گذشته یا مرگ دارد. بازگشت او مکانیکی و از پیشبرنامهریزیشده بهنظر میرسد؛ گویی شخصیتی است که فقط برای انجام یک ماموریت کوتاه فعال و سپس خاموش میشود. جنگ ۱۲ روزه در رقص باد بیشتر بهانهای برای نمایش تعهد اجتماعی یا جذب حمایت مالی است تا عنصری تعیینکننده در ساختار فیلم. هیچ تصویر معناداری از ویرانی، اضطراب یا تاثیر جنگ بر زندگی شخصیتها دیده نمیشود. هتل ساحلی همچنان فعال است، عروسی بدون اختلال برگزار میشود و گفتوگوها آرام و بیتنش باقی میمانند. این بیتاثیری، جنگ را به عنصری تزئینی بدل میکند، نه واقعیتی شکلدهنده. ادعای رئالیسم جادویی نیز تحقق نمییابد. بازگشت مرده نه واجد کیفیت جادویی است و نه در منطق رئالیستی جا میگیرد. مرز میان خیال و واقعیت نه مبهم میشود و نه مسالهمند، بلکه اساسا شکل نمیگیرد. ایدهای که میتوانست به تجربهای شاعرانه یا تاملبرانگیز بدل شود، ناتمام رها میشود.
علیرضا شجاعنوری با حضور فیزیکی و صدای متمایزش، تنها عنصری است که تاحدی فیلم را قابل تحمل میکند، اما او نیز نمیتواند خلاء فیلمنامه را جبران کند. شخصیتهای زن، از جمله خورشید و دختر، سطحی و فاقد عمقاند و عشق ادعایی ۳۷ ساله، هیچ پشتوانه عاطفی یا حافظه تصویری قانعکنندهای پیدا نمیکند.
در مجموع، رقص باد نمونهای از سینمایی است که میخواهد متفاوت و شاعرانه باشد، اما ابزار و منطق تحقق آن را ندارد. فرمالیسم بدون ضرورت درونی، ارجاع به جنگ بدون پرداخت هزینههای آن، و شاعرانگی بدون بنیان دراماتیک، فیلم را به اثری ملالآور و تکراری تبدیل کرده است؛ نه عاشقانهای اثرگذار شکل میگیرد، نه یک فیلم ضدجنگی جدی و نه تجربهای شاعرانه. حاصل، ایدهای ناتمام است که در ۹۰ دقیقه کشدار، هرگز به فیلم بدل نمیشود.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد