اشعاری مانند این تکه از یکی از شعرهایش:
«ای کاش باربر کوچکی بودم در أسوان
تا برای سنگها بخوانم
ای دوست من! نیل به ولگا نمیریزد
و نه کنگو و نه اردن در رود فرات
هر رودی، سرچشمهای دارد ...
یک راه آب، یک زندگی
دوست من! سرزمین ما خشک نیست
هر زمینی، روز تولدی دارد
و هر طلوع، قراری با یک انقلابی ...»
یا زمانی که در شعر بسیار مشهورش که به بیشتر زبانهای زنده دنیا ترجمه بازنشر شده، با نهایت تعمق و نهایت حسرت، خودش بدل به معشوقهای برای وطنش میشود و وطن را طوری وصف و تعبیر میکند که گویی هر دو چون عشاقی درهم پیچیدهاند و با هم یکی شدهاند:
«-وطن من، کودکی است که دستانش را با امید و شجاعت به سوی شادی دراز میکند.او بادی است در زندان و شاخههایی در نور و تاریکی پیرمردی است که در این شاخساران جاودان در ماتم زمین و پسرانش نشسته. این سرزمین پوست و استخوان است. مرا در آن رها کنید.قلب من و درخت خرما با هم ازآن به سوی سالهای سخت اوجمیگیریم-».
شخصابه عنوان یک شاعرویک اهل پژوهش،گمان میکنم درک وهمدلی بامسأله غصبفلسطین ونسلکشی درآن و پاکسازی قومیتی درآن،چیزی ورای این است که روشنفکر باشی یا سنتی، گرایش سیاسیات چه باشد و حتی اهل کجای زمین باشی.
همین که انسانی دارای وجدان و ادراک باشی، کافی است تا با مردمانی که نزدیک به ۸۰ سال طعم جهنمی آوارگی، دیدن کشتار فرزندان و پدرانشان، بیوطن شدگی و زیستن با اضطراب هر روزه را تجربه کردهاند، همدلی و همسویی داشته باشی و نسبت با این ماجرا کنشگر باشی، به هر شکلی که میتوانی.
وقتی حتی یهودیان مذهبی واقعی که حساب خود را از «صهیونیستها وجنایات اسرائیل» جدا کردهاند سالهاست با انواع نشستها و اعتراضات خیابانی و اعلامیه دادن، نفرت خود ازصهیونیسم وهمدردی وهمدلی خود با فلسطینیان اعلام میکنند و کنش انسانی دارند، گمان میکنم پس هر انسان آزاده و باشرفی (با هر نژاد و گرایش سیاسی که باشد) باید کنش اجتماعی به این تراژدی تاریخ معاصر، یعنی جنایت سازمانیافته در فلسطین و نسلکشی در آن داشته باشد ...