این سلطنت خداست
ازجسدها، پرچمهای زرد خشم وقیام در باد روییده است. سرود میلیونی مقاومت صخرهها را به رقص آورده در بیروت، در غزه، در نجف، در صنعا و البته در سراسر ایران. خیالباف افاک اثیم میلرزد. خوابهای خوش رسانههای تبهکاران و وانمودهای شیاطین و نتانیاهو،یکدم کابوس بیداریشان شده. در ورزشگاه جان، در بیروت این روز تشییع و مرگ نیست. روز جشن و دریایی است مسرور ازتوکه برمیخیزد.دروغها آتش گرفتهاند وخانه اوهام عنکبوت در طوفان برپا شده از نام زندهات فروپاشیده.
آه
بیروت
بیروت
تو امروز عروس اسلامی و عشق آسمانی مایی، امید غزهای
و بر اریکه سلطنت عزت، بر شانههای جهان دستافشانی.
سیدحسن! نرفته بازگشتهای به جایی برای انتظار و امید و قیام. قلبم به من دروغ نمیگوید. بازگشتهای به نشانه بازگشت نوربخش اعظم. حالا سیدحسن، دستنیافتنی شدهای، از جاودانان و یکی دیگر از دستنیافتنیها برابر خصم خدا.
و مدام در شنوایی جهان نجوایی است، از تو جاری شده رود امیدی زنده: برمیگردد، برمیگردد
و یک جهان بیرقهای زرد
فریاد میزنند:
برمیگردد برمیگردد
بیرقهای اللهاکبر
بیرقهای لاالهالااالله:
برمیگردد، برمیگردد
بیرقهای محمد رسولالله
علی ولیالله:
برمیگردد، برمیگردد
بیرقهای خشم
بیرقهای عزیز
بیرقهای بیشکست
بیرقهای قیام
و جسد تو، ای سیدحسن فریاد میزند:
برگرد، برگرد
یا یا اباصالح، برگرد
و همه فرعونها
در دود و درد، سر بر دیوار ندبه
میکوبند از هراس
صدای تو میپیچد
دریای خفته بیدار میشود
کوهستان خاموش میغرد
پرندگان و زیتونزاران
قیام میکنند
همراه این لشکر میلیونی
در بیروت
در غزه
در کربلا
در یمن
و ۴۶ سال در ایران
مردمی که با یک دنیای دد و درندگان یک دنیا
پناهی نداشتند جز خدایشان
و از پا ننشستند.
نه با حروف در هوا و
نه در نامههای ناپایدار و
نه در روزنامههای باد،
نه در شعرهای شاعران خیالباف،
نه در عهدنامههای همه آنان که پیمان شکستند و رفیقان نیمهراه بودند.
بل با قلب و دستان و گامهای مردان و زنانی که ایستادگی از آنان ایستاده است، و ایستادهاند با خون خود، با جسدهای تکهتکهشده، با کودکان گلودریده، با زنان برخاسته از آوار خانهها بر سرهاشان و همه مردان قیام، با نفسهای مطمئن:
ازمطهریها وبهشتیها و رجاییها و چمرانها و همتها و متوسلیانها تا سلیمانیها و مغنیهها و رئیسیها، تا سنوارها، ضیفها، هنیهها، و سید هاشمها و سیدحسنها
سیدحسنها
سیدحسنها
تکثیر شده
روح و راهی گسترشدار
پران، شادمان و مشحون از خدا، که فریاد میزند
یا اباصالح ادرکنا
فریاد میزند لبیک یاحسین
لبیک یاحسین
و فریاد میزند ماترکناک
یابنالحسین.
و لبیک حسین یعنی تویی خیمهگاه و لبیک حسین یعنی در این میدان بیطرفی ممکن نیست؛ یا با حسین یا با یزید! و لبیک حسین یعنی رویارویی ما امروز با نتانیاهوست و صهیونیستها و همه دشمنان خونی خدا و ما ممکن نیست دست بکشیم از ارادهمان و عزممان و یقینمان، نه با زندان، نه تشنگی، نه گرسنگی، نه از سر خوف و نه از هراس جنگ. و رهبر ما میگوید این شب آزادید و میگوییم به خدا سوگند، سید ما و امام ما، قائدنا، اگر همگی ما را به قتل برسانند و اگر بیتردید بدانیم ما را، همهمان را به قتل میرسانند و به آتش میکشند و خاکستر میکنند و دوباره زنده میشویم و باز به قتل میرسیم و صدبار تکرار میشود، ما تو را ترک نمیکنیم ایپسر حسین.
و هذا امامنا و هذا قائدنا
و هذا حسیننا فی هذا الزمان
هو الامام خامنئی، امام مخیمنا
و مرکز هذاالمخیم جمهوریه الاسلامیه فی ایران
حیاد المعرکه لاامکان الحیاد. ام تکون مع الحسین امتکون معالیزید. ان المعرکه لتجدد المواجه لتجدد من جدید، و سنقول نتانیاهو و صهاینه و کل المتامرین علینا: نحن قوم لا یمکنان یمس بارادتنا و بعزمنا و بیقینناو ایمانناو و لا تشوی و لا عطش و لا خوف و لا حرب و اذا وقف قائدنا، الحسینی فی هذاالزمان سنقول لنا هذاالیل عشیکم، سنقول له والله سیدناو امامنا لو انانقتل جمیعا و لو انا نعلن اننانقتل ثم نوثل تم نحیی، نقتل لنا ذالک فی مره ماترکناک یابنالحسین.
چشمها یک جهان ستمکشیده ناتوان شده، تو را آقای من، پرچم انتظار بزرگ و پیدایی آن ناپیدا، منتظر، منتقم حاضر، آن نیر اعظم میبیند بر تو میتابد. پرچمی قاف و سرودی سیمرغ.
آنگاه که نماز برپا میکنی خاکساری و عبدی افتادهای
پوستی بر استخوان خاکسار از خضوع، بارانی در قلبی لرزان از خشوع
اما آن زمان که برابر دشمن ایستادهای
ایستار کوهستارستواری
مقاومت به بار میآوری در دلها،
ایمان به او میکاری که بهار است که شکوفایی است که آمدنی است، آمدنی است و تو کشتکار بیخستگی همچنان میکاری، ایمان به وعد صادق خدا را در کشتزار سینهها،
حبیب ما!
از کی از کجای غیب این برپایی دمادم برمیدمد از قلب تو
از مژگانت و ما را برپا میخواهد، اگر از او برنمیدمد؟
از چه کس، از کجا
دماوند ایران میشوی.
از شبت
قد میکشی
در روزت
اورست جهانی
کجا و کی نصرالله عاشق تو شد
و تورا فریاد کشید در جهان: امامنا، قائدنا، راس مخیمنا ....
این سرودی است از سیدحسن آغاز شد: راس و مخیمنا، هو الامامخامنئی و رسید به دنیا و سرود منتظر از منتظر آغاز شد و رسید به خمینی بزرگ ما، رسید به تو و از تو که میرود به فردا، از خیمهگاه حسین طی شد از وطن سلمان و از وطن انقلاب خمینی و از تو ای واسطههای آینهای برای تابش نور، عبور کرد تا برسد به فردا، فرداها، به خیمهگاه بزرگترین نوربخش دادگر موعود(عج)، ختم شود در قیامت پیش قیامت ظهور قامت او.
و لبیک یا حسین یعنی همه یعنیها، یعنی او صدیق توست تکهتکه میشود، نشان عطش باران تو، نشان مضطری که با کلمات خونش فریاد میزند پرشور، چون کویری در تابستان: کی میرسد باران از آسمان جهان ... .
و «یعنی» در سخن سیدحسن زنده و گواه است در جسد شاهد او، در کلمه شهید او:
لبیک یاحسین یعنی تمام معنیهای چشمبهراهی ما، یعنی تمام یعنیها یعنی لقاءالله، الله الله، تجلی او، هو، هو، کو بقیهالله، یعنی یعنی ... .