تلخ می نویسم

این بار نمی نویسم یا تلخ می نویسم ، تلخ! حتی اگر سرزنشم کنند یا جریمه شوم ! تلخ شده ام و آدمهای تلخ نمی توانند شیرین بنویسند.
کد خبر: ۱۴۸۲۱۰

تلخ شده ام و برایم مهم نیست روز جهانی کودک ، امروز پیشانی یکی از صفحه های تقویم را رنگی می کند. حواسم اینجا نیست. دست و دلم می لرزد. تنم از سردی دست دختری فال فروش که دستم را توی خیابان گرفت و سمت خودش کشید، هنوز سرد است. من کاغذ آبی و مچاله سپیدبختی ام را وقت آمدن به تحریریه ، از او 200 تومان خریدم هرچند خودش سپیدبخت نبود و بی خیال زیر باران می رقصید.
تلخ شده ام و تلخ می نویسم . بغضی نشسته توی گلویم که گریه نمی شود. صدای هق هقی مبهم از مرکز نگهداری و بازپروری زنان ویژه ، یک سال است که دم غروب ها توی سرم می پیچد و کلافه ام می کند. زنها ضجه می زدند. من ماتم برده بود به تماشای سر بریده و پوست مهتابی پسربچه 5روزه ای که لبخند روی لبهایش ماسیده بود و چادر شب آبی را دلمه های خونش سیاه کرده بودند. مادرش هم مات بود. هنوز داشت لالایی می خواند. زنها می گفتند «ساناز» از روال کاغذبازی برای پذیرش پسرکش در شیرخوارگاه خسته شده بود. زن از وقتی شنیده بود ناچار است طفل را تا مدتی نامعلوم در مرکز بازپروری زنان ویژه نگه دارد، بنا کرده بود به لالایی خواندن تا صبح شش روزگی پسرکش که او را بغل گرفته بود و قدم زنان رفته بود تا حیاط و هیچ کدام از زنها ندیده بودند که 2 کارد کند میوه خوری را هم با خود برده است. شاید چون حواسشان به پسرکی بود که در صبح شش روزگی اش به همه چیز می خندید.
تلخ شده ام و تلخ می نویسم! آنقدر تلخ و تاریک که گوشه صفحه خبر روزنامه از یادداشتم ، تاریک شود، درست به تاریکی کارگاه کفاشی که دو سه سال پیش کورمال کورمال وارسی اش می کردم. مشامم از بوی چسب کفش پر شده بود و فکر می کردم پسرهای 10-12 ساله ای که روی چهارپایه های چوبی به چرم زمخت کفش ، سوزن می زنند و حالا از استنشاق بوی چسب غیراستاندارد فلج شده اند، کجا هستند؛
تلخ شده ام و تلخ می نویسم و به خیالم می رسد که چرا باید صبح یک روز دل انگیز و طلایی را که در تقویم نامی دارد، خاکستری کنم وقتی که قرار است بچه هایی خوش پوش به مناسبت روز جهانی کودک در جعبه جادو سرود «ما گلهای خندانیم» را بخوانند، وقتی قرار است اسباب بازی فروش های شمال شهر و شهربازی های پرنور حاشیه اش از هجوم بچه های شاد شلوغ شود، وقتی ....
من با بچه های کار و خیابان ، با پسربچه های فلجی که بوی چسب کارگاه ، مشامشان را پر کرده است ، با سر بریده نوزادی که می خندد، جایی در گوشه یکی از کاغذها که شاید خبر شوند یا نشوند، پناه می گیرم ، پنهان می شوم و سکوت می کنم تا غروب که صفحه تقویم ورق بخورد، جشنی باشکوه در نور و سرود پایان پذیرد و همه چیز تا سال بعد به خواب فراموشی سپرده شود.


مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها