افلاطون در باب فلسفه ازدواج و چرایی یکی شدن دو جنس مخالف در جریان زندگی ، داستانی تمثیل گونه دارد: در زمانهای بسیار قدیم ، در ابتدای خلقت بشر، انسان ها دارای کالبد ترکیبی از زن و مرد بودند؛ کالبدی که 2 سر داشت و درست مثل 2 انسان کامل در کنار هم قرار گرفته بود. موجودی بود پرقدرت ، توانمند و بی رقیب و به دلیل همین اقتدار بی رقیب ، مورد حسادت خدایان بزرگ یونان قرار گرفت.
تا آنجا که خدایان تصمیم گرفتند با هر حیله ممکن این قدرت را از انسان بگیرند. پس با ترفندی همچون صاعقه ، انسان قدرتمند را از وسط به دو نیم کردند به طوری که زن و مرد وجودی انسان از هم تفکیک شد. زن مخلوقی مستقل شد و مرد موجودی دیگر. از همان زمان انسان قدرتمند، توانایی افسانه ای و بی رقیب خود را از دست داد. پس از مدتی برای باز پس گیری آن قدرت از کف داده ، به این نتیجه رسید که برای بازگشت به آن دوران پر شکوه و جلال باید دوباره نیمه از دست رفته خود را پیدا کند و در پناه اتحاد با آن نیمه به عزت و اقتدار گذشته بازگردد.
در جستجوی یافتن همراه زندگی ، هرگاه نیمه گمشده اصلی خود را به دست آورد به همان قدرت و شکوه بازگشت و سعادت و کامیابی را در زندگی تجربه کرد و اگر نیمه ای را برای خود برگزید که متعلق به کالبدی دیگر بود، روی آرامش و خوشبختی را ندید.شاید بتوان حلقه گمشده در زندگی دختر و پسر امروز را همین اتحاد دانست.
آنچه این روزها در ایجاد یک زندگی مشترک کمتر مورد توجه قرار می گیرد این نکته است که دختر و پسر در مسیر تکاملی خویش قرار است به وحدت و یگانگی برسند. آنها پیش از این هر کدام جداگانه و مستقل می زیسته و با خانواده و اجتماع خویش تعامل داشته اند؛ اما در اینجا نیاز به نیمه گمشده محسوس است. هر چه موفقیت کسب کنند و هر چه از ابزاری که در اختیار دارند بهره بگیرند باز کمبود چیزی را در وجود خود حس خواهند کرد و این خلا را هیچ چیز مگر یک ازدواج صحیح پر نخواهد کرد.
ازدواج به دختر و پسر کمک خواهد کرد تا به یک حس انسانی برسند، مشروط بر این که طرف مقابل نیز فهمیده باشد که برای چه ازدواج می کند. هدف از ازدواج تداوم بخشیدن به معنای زندگی است و زندگی با این رابطه تداوم پیدا می کند. تمام آنچه پیرامون ماست و امروز هدف غایی زندگی بسیاری از دختران و پسران ما شده ، ابزاری است برای رسیدن به این هدف. این همان معنایی است که در دنیای پر هیاهوی امروز گمشده است.
از بعد مادی نیز قرار است دختر و پسر در سایه ازدواج و باروری مسوولیتی را در جهان هستی به انجام برسانند. وظیفه بقا و ادامه نسل به عهده آن دو گذاشته شده است . با تولد فرزند این دو نفر خود را باور می کنند و می فهمند در این دنیای بیکران رسالتی به عهده آنان بوده و آن ادامه حیات است و تربیت آن موجود جدید. ما موظفیم فرزند خود را به پله های کمال نزدیک کنیم و به او بیاموزیم چگونه از این پلکان بالا رود. مسیر را به او نشان دهیم و او را به حدی از دانش برسانیم که حتی اگر نتوانیم در تمام راه همراهش باشیم ، مسیر و موانع را به او آموخته باشیم ؛ این که چگونه با این موانع برخورد کند و از میانه راه باز نگردد.
آنچه عروس و داماد امروز به عنوان توشه راه دارند حاصل تجربیات محیطی و تربیت خانوادگی است که از همان آغاز تشکیل نطفه تا امروز ویژگی های شخصیتی آنان را شکل داده است . امروز 2 نوع تربیت ، 2 نوع دیدگاه و 2 نوع فرهنگ ، زندگی را زیر یک سقف شروع می کنند. آنها بر اساس سنت ، الگوهای خانوادگی و اجتماعی و یا احساس یک نیاز به یک نقطه مشترک رسیده اند و اگر بدانند چگونه تجربیات خود را تجزیه و تحلیل کرده و به هم ربط دهند و چطور از استعدادهای مثبتی که در وجود آنها تعبیه شده یا محیط در اختیار آنان قرار داده است استفاده کنند، زندگی خوبی را در پیش خواهند داشت.