راست میگفت. من همیشه آدم امیدواری بودم. مخصوصا وقتی پای رویا و اشتیاق وسط بوده. اصلا برای کسی که از ابتدا شاعر شده که بتونه آقا رو از نزدیک ببینه، این امیدواری خیلی هم غریب نیست. تا اینکه به فضل خدا چند روزی مانده به نیمه ماه، به این مهمانی شاعرانه فراخوانده شدم. با تمام قلبم و تمام وجودم چند روز باقی مانده رو انتظار کشیدم و روز موعود نه با دو پا که با دو بال نامرئی تا خود مهمانی ماه پرواز کردم. همه چیز همون طور بود که پیشتر دیده و شنیده بودم. به همون سادگی و همون صمیمیت. زیلوهای آبی چشمآشنا، صندلیهایی که مشخص بود قراره به شکل گعده چیده بشن که همه حلقه بزنیم دور حضرت ماه و سفرههایی که با افطاری ساده کف زمین پهن بودند. تعداد بیشتر و حدودا سه برابری خانمها نسبت به دیدارهای نیمه ماه رمضان کاملا محسوس بود و چهرههای ناآشنا هم. همکلام شدم با بیشترشون. با آشناها چاق سلامتی و با ناآشناها باز کردن باب آشنایی. به نظرم پرچم شاعرای دور از پایتخت بین خانمها بالاتر بود. دیداراولیها کاملا مست نفس کشیدن تو هوای این ضیافت بودن و تکتک چهرهها مشعوف از اقامه نمازجماعت به امامت رهبر.
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد