خاطرات ناب

در ایام سال گرد انقلاب ، فرصتی برای بازگویی خاطرات آن سالهای حماسه و غرور و ذکر یاد امام راحل فراهم می شود، آنچه می خوانید برگزیده چند خاطره از فعالان سیاسی و مبارزان دوران ستمشاهی است که در رسانه های گوناگون درج شده اند.
کد خبر: ۱۲۵۶۵۰

سیدصادق طباطبایی: خط قرمز امام قانون و مردم

یک بار آیت الله طاهری ، امام جمعه سابق اصفهان خدمت امام (ره) رسیده بود و از عملکرد بنی صدر بشدت گله کرده و گفته بود: منشاء اختلافات ، رئیس جمهور است. امام (ره) گفتند: می دانم. آقای طاهری گفت: در کمیته فلان اتفاق افتاده و اشکال از رئیس جمهور است ، امام گفتند: می دانم. آقای طاهری گفت: در ژاندارمری فلان جا ، فلان اتفاق افتاده و بعد که تحقیق کردند ، معلوم شد تقصیر رئیس جمهور است.
هر چه طاهری گفت ، امام گفتند: می دانم. آقای طاهری با یک لحنی گفت : آقا پس عزلش کنید. امام گفتند: شما عزلش کنید. آقای طاهری گفتند: من چه کاره ام که عزلش کنم؛ امام گفتند: من چه کاره ام که عزلش کنم؛ من و شما هر کدام یک رای داشتیم و به هر کسی خواستیم ، دادیم. ما رئیس جمهور تعیین نکردیم. کسانی که رئیس جمهور تعیین کردند ، خودشان می توانند عزلش کنند. مردم چطور عزل می کنند ، مجلس دارند ، نماینده دارند.
امام دو ، سه ماه پیش از عزل قطعی بنی صدر ، تازه کمیته حل اختلاف تشکیل دادند. در این کمیته ، آقای یزدی از طرف حزب جمهوری ، آقای اشراقی از طرف بنی صدر و آقای مهدوی کنی از طرف خود امام حاضر بودند. 2 رای به نفع بنی صدر در این جلسه بود ، چون آقای مهدوی کنی هم طرفدار بنی صدر بود و امام حتی المقدور می خواستند رای مردم محفوظ بماند تا به طریقی بحران حل شود....
یک وقتی خدمت امام بودم و آقای کروبی از امام دستوری برای بنیاد شهید خواست. امام به بنیاد شهید خیلی عنایت داشت. انصافا آقای کروبی هم خیلی خوب اداره کرده و بارها امام از ایشان تقدیر کرده بود. آقای کروبی در بنیاد شهید مشکلی داشتند که از امام اجازه گرفتند فلان کار را بکنند. 2 روز بعد ، آقای میرحسین موسوی لایحه ای درباره نهادهای انقلاب به مجلس برد که اگر این لایحه در مجلس تصویب می شد این اختیار از آقای کروبی گرفته می شد. آقای کروبی 2 روز بعد ، سراسیمه آمد پیش امام که مهندس موسوی چنین لایحه ای به مجلس برده که اگر تصویب شود ، ما نمی توانیم به دستوری که دادید ، عمل کنیم. شما موضوع بنیاد شهید را از این لایحه دولت مستثنا کنید. امام نامه ای را که امضا کرده بودند ، از آقای کروبی گرفتند و گذاشتند توی جیبشان و گفتند هر چه مجلس تصویب کرد ، همان را عمل خواهیم کرد. این نوع برخورد امام بود و خط قرمز ایشان ، قانون و رای مردم بود.

عزت الله مطهری (شاهی): از شلاق تا آپولو

ساواکی ها انواع شکنجه را روی افراد امتحان می کردند. یادم هست وقتی در همین بیمارستان شهربانی بودم با یک میله آهنی توخالی به طرز ماهرانه ای از پیشانی تا پایین بدنم را می کوبیدند ، طوری که بدنم سیاه و بعد زرد شد و به قدری ترسیدند که نکند من زیر شکنجه بمیرم و اطلاعاتم از بین برود. در کمیته هم از لحاظ روحی و جسمی افراد را تحت سخت ترین شکنجه ها قرار می دادند. شکنجه ها هم انواع مختلفی داشت ، از شلاق و کتک گرفته تا آویزان کردن و سوزاندن با ته سیگار و استفاده از دستگاهی به نام آپولو.
من تا سال 53 که وحید افراخته دستگیر شد ، هر گونه عملیات مسلحانه را رد می کردم و زیر بار نمی رفتم. در همان موقع هم من فقط 3 اتهام داشتم: 1-اختفای مواد منفجره 2- جعل شناسنامه 3- کمک به گروههای برانداز. اتهام اول را رد کردم و برای اتهام دوم دلایلی آوردم و گفتم این شناسنامه را در اختیارم قرار داده بودند که اگر خواستم جایی به هتلی بروم از آن استفاده کنم. در مورد اتهام سوم هم گفتم من از پول خودم به آنها کمک می کردم ، من هم نمی دانستم آنها قصد براندازی یا کارهایی از این نوع را دارند. که به دلیل این اتهام به 15 سال حبس محکوم شدم. اگر فقط یکی از بمبگذاری ها لو می رفت ، حداقل حکم من اعدام بود.

علی اکبر پرورش: دستور از جای دیگری است

رژیم شاه قبل از 22 بهمن 57 یک روز را حکومت نظامی اعلام کرد.
ملیون اعلامیه داده بودند که مردم در خانه هایتان بنشینید و آنجا را قبله خود قرار دهید... بیرون نیایید که اینها (رژیم) می خواهند خیانت کنند. به غیر از ملیون ، گروههای مختلفی هم این اعلامیه را می دادند. همه می گفتند: مردم بیرون نیایید که اینها می خواهند قتل عام کنند! چون وقتی دسته جمعی باشند ، کشتنشان هم راحت تر است.
در آن مقطع ، آقای طالقانی که نگران شده بودند ، گفتند به حضرت امام تلفن بزنید که از خروج مردم جلوگیری کنند. در آن زمان ، به طریق تلفنی ، دسترسی به حضرت امام مشکل بود. به همین خاطر آقای طالقانی به پیشکارشان (که بعدها در تلویزیون خاطراتش را تعریف می کرد) گفتند که سریعا یک ماشین بگیرید که نزد امام برویم. خلاصه ماشینی پیدا شد و به خدمت حضرت امام در مدرسه علوی رفتیم.
آقای طالقانی به اتاق امام رفتند و دیدند که ایشان خیلی آرام نشسته اند. عرض کردند: اعلامیه ای داده اید که مردم به خیابان ها بریزند. آقا! قربانتان بروم! این بی رحم ها چهار راکت در چهار گوشه تهران سوار کرده اند ، آن وقت شما گفته اید که مردم به خیابان ها بیایند؛! زن و مرد اگر بیایند ، قیمه قیمه می شوند. اینها خیلی خائنند...
آقای طالقانی خودش می گفت که می لرزیدم. پیشکارش هم می گفت ، رنگ و روی ایشان پریده بود و وضعیتش خیلی عجیب شده بود... بعد آقای طالقانی گفت: تو را به خدا فکری کنید و بگویید مردم برگردند... آن وقت حضرت امام در کمال آرامش فرمودند: نگران نباشید ، آقای طالقانی! اگر دستور از جای دیگری باشد ، چه می فرمایید؛... طالقانی هم گفت بشدت دگرگون شدم و به پای امام افتادم و تازه فهمیدم که منظور امام چیست ...

مهدی طالقانی (فرزند آیت الله طالقانی): زندان وحشتناک

در میان زندانیان سیاسی در سال 42 ، فکر می کنم جوان ترین فردی که دستگیر شد من بودم. آن هم هنگام رفتن به ملاقات پدر در زندان قزل قلعه... قضیه این بود که در آن زمان کم سن و سال بودم (حدودا 12 - 13 ساله) و کسی به من مشکوک نمی شد. به همین دلیل ، اعلامیه ها را من برای پدر و دوستانش در زندان می بردم.
دومین باری که دستگیر شدم سال 1352 بود. آن زمان پدرم تازه از تبعید برگشته و در منزل بود. با برادر کوچکم مجتبی داشتیم به منزل خاله ام می رفتیم که خبردار شدیم عده زیادی از ماموران به منزل ما ریخته اند و دایی ام را برده و منتظر من و مجتبی هستند. به مجتبی گفتم به خانه برویم ، اما او نیامد. تا رسیدم بلافاصله دستگیرم کردند و با دستبند و چشم بند بردند. من را در زندان وحشتناکی انداختند ، صدای داد و فریاد و برخورد درهای آهنی و جالباسی هایی که انواع شلاقها از آن آویزان بود ، توجه ما را جلب کرد. صدای داد و ناله دایی ام که شکنجه اش می کردند می آمد. همان شب مرا هم برای بازجویی بردند. آنها دنبال برادرم مجتبی بودند. ظاهرا او تعدادی اعلامیه را رد و بدل کرده بود و فعالیت هایی داشت . وقتی از من پرسیدند مجتبی کجاست ، به دروغ گفتم منزل خواهرم. آن شب هوا بسیار سرد بود و برف شدیدی می بارید. مرا با همان لباس نازک زندان و پابرهنه به منزل خواهرم در شمیران بردند. اما چون آنجا نبود ، به چند جای دیگر هم بردمشان. وقتی او را پیدا نکردند ، عصبانی شده و با فحش و لگد مرا به زندان برگرداندند! سرانجام بعد دو ، سه هفته که نتیجه ای نگرفتند ، آزادم کردند.
وقتی رسیدم خانه ، اولین سوالی که مادرم پرسید این بود که چند نفر را لو دادید؛ او نگران بود که نکند ما کسی را لو داده باشیم....

مهدی غیوریان: گفتند شاه کاره ای نیست!

یادم هست در جریان ملی شدن صنعت نفت ، ما از آیت الله کاشانی و مصدق طرفداری می کردیم و (البته بعدها که اختلافاتی بین آنها پیش آمد، ما از طرفداری مصدق منصرف شدیم و پیرو نظرهای آیت الله کاشانی بودیم) و 15 ساله بودیم که در میدان بهارستان با توده ای ها درگیر و بازداشت شدم. آنجا اولین مرتبه بود که دستگیر شدم.
درباره ترورحسنعلی منصور هم باید بگویم که به عوامل آن ، حکم اعدام دادند ، به اتفاق باجناقم ، آقای محمدی و آقای غلامرضا سعیدی که نویسنده و شاعر بود ، وقت ملاقاتی را با سیدضیاء طباطبایی گرفتیم تا او را واسطه کنیم که برای عوامل ترور منصور ، تخفیف مجازات بگیریم. به یکی از روستاهای دورافتاده قزوین رفتیم و از او خواستیم که از شاه بخواهد که آنها را اعدام نکند. آقای سعیدی به سیدضیاء گفت که این جوانها متدینند و مورد اعتماد بازار و اصناف ؛ اگر می شود اقدامی کنید که اعدام نشوند! سیدضیائ هم گفت که این کارها ، اصلا به شاه مربوط نیست و او نمی تواند در این امور دخالتی کند. اما من دو، سه روز دیگر با شاه ملاقات دارم و این مطلب را هم با او در میان می گذارم . شما هم چند روز دیگر بیایید تا جوابش را به شما بدهیم... بعد از چند روز هم که دوباره پیش سیدضیاء رفتیم ، گفت: من شاه را دیدم و آن موضوع را مطرح کردم و او گفت که من اصلا در این موارد هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم! و هیچ حرفی نمی توانم بزنم... ما هم سرمان را پایین انداختیم و برگشتیم. این نشان می داد پرونده های مهم و جنجال برانگیز در آن زمان از سوی امریکایی ها و عواملشان در ایران مدیریت می شد و دست شاه برای دخالت در آنها بسته بود!

طاهره سجادی: وقتی رنجهای ملت ثمر داد

ماجرا از این قرار بود که در سال 53 ، رضا زندی پور رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری به وسیله چند نفر از سازمان مجاهدین ترور کشته شد. می گفتند که زندی پور در رابطه با شکنجه های غیر اخلاقی ، بخصوص در رابطه با خانمها، نقش موثری داشته ، البته من خودم او را ندیده بودم.
محسن خاموشی و صمدیه لباف که در این عملیات نقش داشتند ، بعد از عملیات ، برای رد گم کردن دو ، سه اتومبیل عوض کردند. قرار بود آخرین اتومبیل را پشت پارک کوروش (شریعتی) به ما تحویل بدهند ، البته ما در آن موقع از جریان عملیات بی اطلاع بودیم و بعدها خبر ترور زندی پور به گوشمان رسید.
با ماشین خودمان به پشت پارک رفتیم. ماشین پیکانی رسید ، دو نفر پیاده شدند ، سوئیچ را به غیوران دادند و رفتند. ما هم آن ماشین را به منزل آوردیم.
ما آن دو نفر را نشناختیم. اما چون ما با تقی خاموشی (برادر محسن خاموشی) دوست بودیم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم ، محسن ، آقای غیوران را دیده و شناخته بود. بعدها فهمیدم که محسن خاموشی ، جریان را به بهرام گفته بود و بهرام هم به یکی دیگر از دوستانش. او هم در زیرشکنجه ، اسم غیوران را آورده بود و گفته بود: احتمالا آن کسی که ماشین را تحویل گرفته ، غیوران بوده و آن خانم همراهش هم همسرش بوده است... همین شد که ما را هم دستگیر کردند.
بعد از تماس همکار حاج آقا از مغازه ، من به سر و وضع خانه رسیدم ، چراغهای حیاط را روشن کردم ، فواره آب را باز کردم و... چون وضع ظاهر خانه در ارزیابی ساواک موثر بود.من و آقای غیوران پس از تحمل شکنجه ها و زندان های طولانی ، در لحظه ای که امام تشریف آوردند احساس کردیم رنجهای ملت ثمر داد.

محمدیوسف باروتی: زندان جزو ثابت مبارزه بود

بعد از دستگیری هم مطمئن بودم که به زندان می روم. آن موقع زندان جزو ثابت مبارزه بود. یعنی ما زمانی می توانستیم در مبارزه خودمان موفق باشیم و آبدیده شویم که یک دوره زندان را طی می کردیم. واقعا زندان مثل یک دانشگاه بود که مبارزان را آبدیده ، مقاوم و هوشیار می کرد.
اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی هم یادم هست یک روز که برای دیدن شهید کچویی (رئیس زندان اوین که توسط منافقان ترور شد) به زندان قصر رفتم ، شاهد بودم که کاملا همه چیز برعکس شده بود! همان هایی که زندانبان بودند ، زندانی و ما هم که زندانی بودیم ، زندانبان شده بودیم. شهید کچویی گفت: روز ملاقات است و ما هم نیرو کم داریم ، چند ساعتی به ما کمک می کنی؛ من هم قبول کردم و به قسمت ملاقات رفتم. اتاق ملاقات هم به نحوی بود که در یک سمت زندانی و در سمت دیگر خانواده بود و در وسط هم ما به عنوان مامور زندان می ایستادیم. من وقتی گریه خانواده ها را می دیدم ، دلم طاقت نمی آورد و در را باز می کردم تا خانواده ها از نزدیک با زندانی شان ملاقات کنند ، خلاصه این که وضعیت از هر نظر تغییر کرده بود.

دکتر عباس شیبانی: روزی که شورای انقلاب جلسه داشت

پیش از پیروزی انقلاب در جلسه ای در منزل سردار سید جوادی ، که دکتر محمدجواد باهنر هم حضور داشتند درباره شورای انقلاب صحبت شد و آقای باهنر به من عضویت در شورای انقلاب را پیشنهاد کردند. من آن موقع گفتم که عضو نهضت آزادی ام و باید با دوستان درباره این پیشنهاد مشورت کنم. آقای صدر گفت: نه! این یک مساله محرمانه است و به هیچ کس هم نباید بگویی و بپذیری. من هم قبول کردم. قبل از پیروزی انقلاب فعالیت بیمارستان ها مختل بود. همان موقع ، خانم من به سرطان مبتلا شده بود و برای معالجه ایشان ، ناگزیر از رفتن به انگلستان بودیم. یکی از دوستان سابقم به نام دکتر تقی زاده که از اساتید دانشگاه های اروپا بود ، از یکی از پزشکان برای همسرم وقت گرفته بود. در انگلستان خبر پیروزی انقلاب را شنیدم. پس از اتمام عمل خانمم خواستیم به تهران برگردیم که متوجه شدیم فرودگاه ها را بسته اند و مسافرت به ایران خیلی سخت است.
خانم صدر ، همسر آقای دکتر طباطبایی همکار و دوست خانمم که در آلمان بود به ما اطلاع داد از آن جا یک هواپیمای چارتر دربست کرایه شده قرار است به ایران برود. از ما خواست به فرانکفورت برویم و با آنها به ایران برگردیم. ما هم بلیت گرفتیم که از لندن به فرانکفورت برویم. اتفاقا هواپیمایی که ما را از انگلستان به فرانکفورت می برد ، تاخیر داشت و ما از مهماندار خواهش کردیم که به فرانکفورت زنگ بزند و بگوید چون هواپیمای ما تاخیر دارد آن هواپیما حرکت نکند تا ما برسیم. وقتی در فرودگاه فرانکفورت پیاده شدیم ، خانم صدر منتظرمان بود ، دوان دوان ما را برد و سوار هواپیما کرد.
هواپیما به سوی تهران حرکت کرد. شب بود که به آسمان ایران رسیدیم. گفتند که شب فرودگاه تهران اجازه ورود نمی دهد. ناچار به کویت رفتیم تا صبح شد ، صبح از فرودگاه کویت حرکت کردیم و به تهران آمدیم. وقتی پیاده شدیم دیدیم فرودگاه حالت خاصی دارد و همه اسلحه به دست ایستاده اند. چند روز بعد که خدمت امام (ره) رفتم آقای هاشمی مرا دید و گفت: فردا به جلسه شورای انقلاب بیا!

محمود مرتضایی فر: ماجرای وزیر شعار

بعد از این که قرار شد حضرت امام به ایران تشریف بیاورند ، ستادی به نام ستاد استقبال از امام تشکیل شد. بختیار هم که اول اجازه نداد امام بیایند... خلاصه با مقاومت مردم و البته خداوند متعال ، حضرت امام در 12 بهمن به کشور آمدند.
چون سابقه من را برای اجرای برنامه و شعار دادن داشتند ، برای مجریگری انتخاب شدم. البته دو برنامه اجرا شد ؛ یکی در فرودگاه مهرآباد که فقط استقبال بود و دیگری که با حضور مردم و برنامه اصلی بود ، در بهشت زهرا (س) قطعه شهدای 17 شهریور اجرا شد. در آنجا جایگاهی هم برای سخنرانی حضرت امام پیش بینی شده بود.
قرار بود ایشان از جلوی دانشگاه تهران عبور کنند و به سمت بهشت زهرا(س) بیایند ولی به قدری جمعیت مردمی ازدحام کرده بودند که به سمت دانشگاه نتوانستند بروند و دوستان از بیراهه ، حضرت امام را به بهشت زهرا(س) و محل اجرای برنامه رساندند. ما ساعت 4 صبح به بهشت زهرا (س) رفتیم ، چون می دانستیم باید زودتر ، مقدمات برنامه را آماده کنیم تا وقتی ازدحام جمعیت مردم می آید ، مشکلی به وجود نیاید. تا این که حضرت امام با هلی کوپتر روی قطعه شهدای 17 شهریور فرودآمدند....
درباره آن لحظه ای که مردم کف زدند هم حضرت امام با شور و هیجانی بی نظیر در حال صحبت بودند که فرمودند: من دولت تعیین می کنم ، من تو دهن این دولت می زنم!... در همین حال ، مردم هم که به اشتیاق آمده بودند ، شروع کردند به دست زدن! من متوجه شدم که دست زدن معنایی ندارد ، برای همین فریاد زدم «الله اکبر» که به یاد ماندنی شد....اما می رسیم به وزیر شعار ، آیت الله توسلی که در دفتر حضرت امام بودند ، یک روز که من را دیدند ، گفتند: آقای مرتضایی فر خبر دارید که وزیر شده اید؛! با تعجب گفتم: وزیر یعنی چه؛! گفتند: دیروز حضرت امام حال شما را از حاج احمد آقا پرسید ، حاج احمد آقا خدمت حضرت امام عرض کردند آقا وزیر شعارمان را می گویید... حضرت امام هم به نشانه تایید خندیدند و....
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها