ناگهان چشمش به مرغی افتاد که در وسط یک زمین بایر برای خودش مشغول دانه برچیدن بود. ارتفاعش را کم کرد تا مرغ را شکار کند، اما همین که به زمین رسید، مرغ گفت: دست نگه دار. باز گفت: برای چی؟ میخواهم تو را بخورم. مرغ گفت: مگر من چه گناهی کردهام؟ باز گفت: گناه تو این است که بیوفایی. مرغ گفت: من کجا بیوفایی کردم؟ باز گفت: آدمها برای مرغ آب و دانه و جای خواب فراهم میکنند، اما هرگاه میخواهند او را بگیرند فرار میکند و از این دیوار به آن دیوار میپرد و آنها را زابراه میکند. اما باز با اینکه پرنده شکاری است هرگاه دو لقمه از دست آدم بخورد، هروقت که بخواهند برایشان شکار میکند و هرجا که رفته باشد یک سوت بزنند میآید و روی دستشان مینشیند.
مرغ گفت: به نکته خوبی اشاره کردی. اما این به خاطر آن است که تو هیچوقت یک باز شکاری درسته را در حالیکه سیخ از داخلش رد شده و روی آتش کباب میشود، یا قطعات یک باز شکاری را در حالیکه داخل پودر سوخاری غلتیده و در روغن داغ جلز و ولز میکند، ندیدهای. اگر دیده بودی بدتر از من که بال پرواز ندارم و فقط میتوانم دیوار به دیوار بپرم، کوه به کوه میپریدی و از دست ایشان فرار میکردی. باز گفت: شاید حق با تو باشد.
مرغ گفت: اما با اینحال من بیوفا نیستم. باز گفت: چرا؟ مرغ گفت: بالای سرت را نگاه کن. باز بالای سرش را نگاه کرد و فنس بزرگی را دید که بالای سرش کشیده شده است. گفت: این چیست؟ مرغ گفت: تو در قفس شکارچیان پرندههای شکاری گرفتار شدهای. وی ادامه داد: بلی. من طعمهای بودم برای اینکه مرا ببینی و پایین بیایی و آدمها تو را شکار کنند و به شیوخ پولدار عرب بفروشند. حالا تو میتوانی باوفایی خود را ثابت کنی و هروقت سوت زدند روی دست آنها بنشینی. باز که سرافکنده شده بود، بابت اتهام بیوفایی که به مرغ زده بود از مرغ عذرخواهی کرد و تسلیم سرنوشت شوم خود شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم