سراسیمه از جا برخاست و شبانه تصمیم گرفت غلام سیهچرده را از خانواده خود دور کند. فردای آن روز غلام را صدا کرد و گفت: ای غلام. غلام گفت: بلی بانو. بانو گفت: میخواهم تو را به مأموریتی مهم بفرستم. غلام گفت: در خدمتم. بانو گفت: باید به سرزمین آرزوها بروی و از حاکم آنجا بپرسی بخت دختر من چیست و با چهکسی ازدواج خواهد کرد و در راه بازگشت دوکیلو نخود سیاه بخری و بازگردی. غلام اطاعت کرد و بار سفر بست و از آنجا که نمیدانست سرزمین آرزوها از کدام سمت است، همینطوری از یک سمتی به راه افتاد. در راه به چوپانی رسید. پس از سلام و احوالپرسی از او پرسید: ای چوپان، من میخواهم به نزد حاکم سرزمین آرزوها بروم و نخود سیاه بخرم. میدانی باید از کدام سمت بروم؟ چوپان گفت: نمیدانم. اما اگر رسیدی از حاکم سرزمین آرزوها بپرس من تا کی باید دنبال گوسفند بدوم. غلام موافقت کرد و به راه ادامه داد تا به کشاورزی رسید. پس از سلام و احوالپرسی از او پرسید: ای کشاورز، من میخواهم به نزد حاکم سرزمین آرزوها بروم و نخود سیاه بخرم. میدانی باید از کدام سمت بروم؟ کشاورز گفت: به خدا اگر بدانم. فقط اگر رسیدی از حاکم سرزمین آرزوها بپرس من تا کی باید روز و شب کار کنم. غلام موافقت کرد و به راه ادامه داد تا به تاجری رسید. پس از سلام و احوالپرسی از او پرسید: ای تاجر، من میخواهم به نزد حاکم سرزمین آرزوها بروم و نخود سیاه بخرم. میدانی از کدام سمت باید بروم؟ تاجر پرسید: سرزمین آرزوها علیالقاعده باید آنور آب باشد. اگر به آنجا رسیدی از حاکم سرزمین آرزوها بپرس آخر و عاقبت تحریمها چه میشود و تاجر چه باید بکند. غلام موافقت کرد و به راه ادامه داد تا به آب رسید. در این لحظه ماهی بزرگی نزدیک او آمد و گفت: میخواهی به آنور آب بروی؟ غلام گفت: بلی. ماهی گفت: بیا من ببرمت. سپس افزود: فقط یک شرط دارد. غلام گفت: چه شرطی؟ ماهی گفت: مدتهاست یکچیزی توی گلویم را گرفته و راه نفسم را بسته است. وقتی رسیدیم آن را دربیاور. غلام قبول کرد و ماهی او را سوار پشتش کرد و وارد آب شد و در آن ور آب پیاده کرد.
[ماجراهای غلام را در آنور آب، فردا در همین مکان بخوانید.]
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم