در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدر و مادر ابوالفضل صفری و امیررضا باقرزاده هم دست از جان شیرین فرزندانشان کشیدند تا جان بیماران دیگری را که نیازمند اهدای عضو هستند نجات دهند. قرار بود ابوالفضل امسال تازه به کلاس اول برود. پدر و مادرش تمام وسایلش را آماده کرده بودند و منتظر روزی بودند که او را برای اولین بار به مدرسه ببرند و از دیدن قد و بالایش در لباس مدرسه لذت ببرند، اما یک حادثه باعث شد نام ابوالفضل به عنوان قهرمان در روستای حی شهرستان خدابنده زنجان، دهان به دهان میان مردم بچرخد.
علیا... کردلو، دایی ابوالفضل در مورد روز حادثه میگوید:
« آن روز ابوالفضل در انبار خانهشان مشغول بازی بود. هنوز هم نمیدانیم این اتفاق چطور برای ابوالفضل افتاد. فقط همین قدر میدانیم هنگام بازی، لاستیک بزرگ تراکتور که در انباری خانهشان بود، روی او سقوط کرده بود. زمانی که این اتفاق افتاد، خواهرم مشغول شستن لباس در حیاط بود. پس از مدتی خواهرم پسرش را در حالیکه بیهوش روی زمین افتاده بود، پیدا کرد. سپس با همسرش تماس گرفت تا او را به درمانگاه ببرند. پس از انتقال او به درمانگاه، پزشک گفت بچه وضعیت خوبی ندارد و حتما باید به بیمارستان مجهزتری منتقل شود و از زنجان درخواست بالگرد کرد. قرار شد برای تحویل دادن بچه به بالگرد به زرین رود برویم، اما بعد از مدتی اعلام کردند شرایط هوایی برای فرود آمدن بالگرد مساعد نیست.»
تصمیمی که روح بزرگ می خواهد
هر ثانیه و دقیقهای برای ابوالفضل حیاتی بود و او باید هر چه سریعتر به یک مرکز درمانی مجهزتر منتقل میشد. دایی او ادامه میدهد: «خواهرزادهام را با آمبولانس به بیمارستان منتقل کردیم. چند روز بستری بود و کادر درمان بیمارستان بعد از انجام آزمایشها و معاینههای لازم اعلام کردند ابوالفضل مرگ مغزی شده و هیچ راه برگشتی ندارد، با این حال امید داشتیم ابوالفضل برگردد و صبر کردیم، اما بعد از چند روز مشخص شد دیگر امیدی به نجات او وجود ندارد و برای همین مسؤولان بیمارستان آیتا... موسوی زنجان به ما پیشنهاد اهدای عضو دادند. همسر خواهرم گفت مشکلی با این اقدام خداپسندانه ندارد، اما باید با دیگر اعضای خانواده هم مشورت کند.
خواهرم هم در بیمارستان بود و کم و بیش متوجه علت رفت و آمد مکرر پزشکان شده بود. با او صحبت کردم وگفت چند روز است شاهد گریه مادران هستم و آنها را خوب درک میکنم.
اگر قرار است با اهدای عضو فرزند من، بچهها و بیماران دیگری از مرگ نجات پیدا کنند، من هیچ مشکلی ندارم و موافق هستم. خواهرم با 25 سال سن روح خیلی بزرگی داشت که توانست چنین تصمیم بزرگی را بگیرد. به آنها گفتیم اگر پزشکی که میشناسیم مرگ مغزی ابوالفضل را تایید کند، رضایت نامه را امضا میکنیم. پزشک آمد و بعد از معاینه ابوالفضل گفت بچه مرگ مغزی شده و نمیتوان کاری برای او انجام داد.
او البته این را هم اضافه کرد که تایید من کافی نیست و پزشکان بیمارستان سینا هم آزمایشهای لازم را روی او انجام خواهند داد. با صحبتهای او، ما هم متقاعد شدیم. مراحل اهدای عضو را به ما توضیح دادند و بعد ازآن رضایتنامه را امضا کردیم.
اهدای عضو انجام شد و تا جایی که خبر دارم، اعضای بدنش به چند نفر اهدا شد.»
دایی ابوالفضل میگوید:« با اینکه ابوالفضل اولین فرزند پدر و مادرش بود و آرزوهای زیادی برایش داشتند، اما خوشحال هستند که توانستند با تک تک اعضای بدن او جان بیماران نیازمند را نجات دهند. مردم روستا میگفتند با دیدن برنامه شرکت کننده عصر جدید که در آن ماجرای اهدای عضو را با استفاده از شن به تصویر کشیده بود، به یاد ابوالفضل و کار نیک پدر و مادرش افتاده و با تمام وجود گریه کرده بودند. خواهرم هنوز هم میگوید اگر مرده یا زنده آدم میتواند باری از روی دوش دیگران بردارد، حتمانباید دریغ کرد.»
پرواز پر برکت
امیررضای 5/5 ساله هم سرنوشتی مثل ابوالفضل داشت. او هم هنگام بازی دچار سانحه شد. حسن باقرزاده، پدر امیررضا از آن روز برای تپش تعریف میکند.
«پسرم همیشه برای بازی به پارکینگ خانه میرفت که نرده داشت. روز حادثه هم برای بازی به پارکینگ رفته بود. اینکه چطور این اتفاق افتاد نمیدانم، اما زمانی که با خودرو وارد پارکینگ خانه شدم، امیررضا را دیدم که گردنش لای نردهها مانده بود و حالت خفگی داشت.
بلافاصله او را در آغوش گرفتم، به درمانگاه رساندم و سپس به بیمارستان امام علی منتقل کردیم. حدود دو هفته در بیمارستان بستری بود. در بیمارستان امام علی، پزشک فوق تخصص مغز و اعصاب که برای ویزیت آمده بود، گفت؛ میتوانیم اعضای بدن پسرم را اهدا کنیم. البته خودم هم در روند اهدای عضو بودم و پیامکهایش برایم میآمد و تصمیم داشتم کارت اهدای عضو بگیرم. به هرحال احتمال وقوع هر سانحهای وجود دارد و برای همین به خانوادهام گفته بودم اگر اتفاقی برایم افتاد، اعضای بدنم را ببخشید.»
پدر آه بلندی میکشد و ادامه میدهد: «این اتفاق برای خودم نیفتاد و برای فرزندم افتاد که باهوش بود و آیههای کوچک قرآنی را حفظ کرده بود.
مادرش راضی نمیشد، اما با اصرار من و گفتن این جملات که بچههای بیمار زیادی نیازمند پیوند عضو هستند و با این کار از مرگ نجات پیدا میکنند و بهتر از این است که بدنش زیر خاک بپوسد.
همسرم راضی شد. بعد از امضا کردن فرم رضایتنامه اهدای عضو، پیکر فرزندم به بیمارستان سینا منتقل و قرار شد تمام اعضای بدنش اهدا شود. غم نبود امیررضا ناراحتم میکند. به هرحال فرزندم بود. او فقط پنج سال میان ما زندگی کرد، اما با رفتنش بچههای دیگری را از مرگ نجات داد. خدا را شاکریم رفتن فرزند ما از دنیا بیخیر و برکت نبود.»
وحید شکری
تپش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: