راه «وهب»

صبح پیش از طلوع بیدار شد. مقداری آب و غذا و سلاح و ادوات شکار را برداشت و پرده چادر بیابانی‌شان را بالا زد که روزی خانواده سه نفره‌شان را از صحرا بگیرد.
کد خبر: ۱۲۲۷۱۹۱

مادر و همسرش هنوز سر از خواب برنیاورده بودند. در گرگ و میش هوا نشسته بود جلوی چادر و بند پاپوشش را گره می‌زد که با سنگینی سایه، سرش را بلند کرد.‌هانیه همسرش بود که با چشمانی که هنوز از خواب بیدار نشده بودند بالای سرش ایستاده بود: باز می‌خواهی من را تا غروب تنها بگذاری؟ این دفعه را کور خوانده‌ای! با تو می‌آیم.
چند روز بود که از ازدواج وهب و‌هانیه می‌گذشت. یک زندگی ساده عشایری که همه ملزوماتش در دو سه تا چادر سیاه محقر و گوشه‌ای از صحرا جمع می‌آمد. وهب با همسرش‌هانیه و مادرش قمر زندگی می‌کرد. در گوشه‌ای از صحرا که مسیر کاروان‌ها بود و منزل «ثعلبیه» می‌خواندندش. از زندگی شهری و روستایی دور بودند و به نان و رزقی که از بیابان می‌رسید قانع. مسیحی بودند و حضور خدا در چادر محقرشان پرنور بود.
تیغ آفتاب بالای سر بیابان رسیده بود. وهب و‌هانیه به شکار رفته بودند و ام وهب چادر عشایری سیاه‌شان را سامان می‌داد که دید مردی از دور نزدیک می‌شود. تنها و پیاده. قمر که از غوغای شهر و سیاست و مردم به دور بود، اما اگر سیاست‌مردی از پایتخت خلافت هم جای او بود، باورش نمی‌شد این مرد پیاده ساده، نوه رسول خدا و امیر شیعیان باشد. این‌جای تاریخ که می‌رسم حس غریبی دارم که نمی‌فهمم‌اش. همیشه وقتی شرح حال بزرگان و اولیای خدا را می‌خوانم به جاهایی می‌رسم که حسی غریب یقه‌ام می‌کند که درکش نمی‌کنم. من با حساب و کتاب‌های امروزی‌ام درک نمی‌کنم حسین چطور می‌تواند تنها از سپاهش جدا شود و پیاده سوی یک چادر محقر صحرایی برود؟ نمی‌توانم بفهمم امیری که چند هزار نفر مرد جنگی همراهی‌اش می‌کنند که همه از بزرگان حجاز و عراق‌اند، چرا باید شخصا برای زهیر نامه بنویسد؟ می‌گویم زهیر از بزرگان عرب و مسلمان بود، قبول! چرا باید شخصا سراغ چادر محقر یک خانواده مسیحی صحرانشین برود؟ با خودم فکر می‌کنم حسین رودی است که به دریای خدا می‌ریزد. هر برکه ساکنی که می‌بیند دلش نمی‌آید با خودش همراه نکند و به دریا نبردش. حسین دید وهب مثل برکه‌ای در صحرا مانده. باید به راه بیاید. باید جاری شود. کنار ام وهب رسید و لابد تحفه‌ای سرچراغ چادرشان داد و گرم نشستند به صحبت. ام وهب که بعد از عمری با کسی این‌گونه الفت گرفته بود و خویشی حس کرده بود، سفره دلش را باز کرد. از مشکلات‌شان گفت و از مصائب معیشت‌شان نالید. یکی‌اش همین که آنها در این صحرا در مضیقه آب‌‌اند. حسین برخاست. با نیزه‌اش به سنگی در نزدیکی چادرشان زد و سنگ را شکافت. از زیر سنگ چشمه‌ای جوشید. مثل چشم‌های ام وهب که از شوق می‌جوشید. راه کاروانش را گرفت و رو به ام وهب گفت: ما به سمت کوفه می‌رویم. به پسرت بگو اگر می‌خواهد دین خدا را یاری کند به ما برسد... حسین رفت و ام وهب ماند با چشمه زیر سنگ و چشمه چشمانش. چشمه از زیر سنگ جاری شد. مثل وهب،‌هانیه و ام وهب که جاری شدند و چند منزل بعد به حسین رسیدند و کربلایی شدند.

علیرضا رافتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها