در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من، خواهر و برادرانم از وقتی چشم به دنیا باز کردیم، پدرمان را بالای سرمان ندیدیم. ایشان در مقاطعی از زندان آزاد میشدند و به خانه میآمدند، ولی باز دستگیر میشدند. ما هم در سن رشد بودیم و واقعاً به ایشان نیاز داشتیم. پدر برای اینکه رابطه خود را با ما حفظ کنند، به شکلی منظم و مرتب برای ما نامه مینوشتند.
نامههای آموزنده
نامههایشان سرشار از نکات عملی و اخلاقی بود و میگفتند اگر میخواهید از شما راضی باشم، اینطور رفتار کنید. ما هم در آن عالم بچگی برای اینکه ایشان را راضی و خوشحال کنیم، به حرفهایشان عمل میکردیم. همیشه به ما میگفتند اگر میخواهید خوب بخوابید و خوابهای خوبی ببینید، فلان آیهها را حفظ کنید و بخوانید. ما هم با شوق و شور زیادی این کار را میکردیم. به مادرمان هم درباره تربیت ما نکات دقیقی را میگفتند تا ما دچار مشکلات روحی و روانی نشویم.
در مجموع با اینکه از ما دور بودند، اما دقیقا زندگی و رفتارهای ما را رصد میکردند.
گاهی میشد ساواک نامههای ما را به یکدیگر نمیرساند یا بعضی از جملات را حذف میکرد. ایشان در نامههای بعدی به نحوی مطلب را به ما میفهماندند. موقعی که نامههای ایشان میآمد، مادر بهشدت متأثر میشدند و اشک میریختند. یکی از توصیههای دائمی پدر، احترام به مادر و حرفشنوی از ایشان بود. همیشه ایشان را «مادرجان» صدا میکردند.
مشت و مال پیش از نماز
تا وقتی بچه بودیم، موقع نماز صبح ما را مهربانانه مشت و مال میدادند تا از خواب بیدار شویم و نمازمان قضا نشود. ما هم خودمان را به خواب میزدیم تا بیشتر کیف کنیم! پدر نماز صبح را با لحن بسیار حزنانگیزی میخواندند، طوری که واقعا دل آدم میلرزید. بعد هم قرآن میخواندند و میرفتند سر کار. بزرگتر هم که شدیم، هیچوقت بیدارمان نمیکردند مگر اینکه خودمان میخواستیم. من در دانشگاه تبریز درس میخواندم و یک بار ساعت 4صبح رسیدم تهران و خوابم برد و نمازم قضا شد. بیدار که شدم، از ایشان گلایه کردم که چرا مرا برای نماز بیدار نکردند و ایشان گفتند: «نگفتی که این کار را بکنم.» گفتم: «از حالا تا آخر عمرم مرا برای نماز صبح بیدار کنید.» گفتند: «این حالا شد یک چیزی!»
زیبایی با لوستر!
پدر در بازار مغازه داشتند و درآمد خودشان و برادرهایشان خیلی خوب بود، ولی سطح زندگی مادی ما پایین و خوراک و پوشاکمان بسیار ساده بود. از تشریفات و تجملات بسیار بدشان میآمد. یک بار مادرم چند لوستر ساده برای خانه خریده بودند. ایشان وقتی به خانه آمدند با شوخی و خنده گفتند: «مثل اینکه خانه با لوستر قشنگتر میشود!» به این ترتیب در عین حال که نارضایتی خود را نشان دادند، ولی عصبانی نشدند و کسی را آزار ندادند. خوشبختانه ما ایشان را بهعنوان الگو و مربی قبول داشتیم و وقتی میدیدیم خود ایشان هم بسیار ساده و بدون تشریفات زندگی میکنند، ما هم از ایشان تبعیت میکردیم.
یکی از ویژگیهای تربیتی ایشان، حساسیت زیادی بود که در مورد بیتالمال به خرج میدادند. در اینگونه موارد، واقعا مو را از ماست بیرون میکشیدند. گاهی ما به محل کارشان میرفتیم و در آنجا چای یا غذا میخوردیم، ایشان دو سه برابر قیمت آن را میپرداختند که به بیتالمال مدیون نشویم. مدرسه ما سر راه اداره ایشان بود. همیشه توصیه میکردند با اتوبوس یا تاکسی برویم. اگر اتفاقا گاهی با ایشان میرفتیم، هزینهاش را میپرداختند و ما میدیدیم اگر با تاکسی رفته بودیم، برای ایشان ارزانتر درمیآمد!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: