سرگروه با یکی از همراهانمان از تیم جلو افتادند. ما آرامتر و همپاتر میآمدیم. در طول مسیر برگشت، تسلط تیمهای دیگر را به مسیر میدیدم و با خودم میگفتم این تسلط و مسیریابی در نگه داشتن انرژی در طول مسیر مهم است. سنگهای زیر پایمان لغزان بودند. قاعدهای بین کوهنوردان وجود داشت که باید درباره سنگهای زیر پایشان دقت میکردند. اگر سنگی از زیر پایشان در میرفت و سرعت میگرفت باید بلند داد میزدند: «سنگ سنگ سنگ» تا افراد جلویی از وجود آن آگاه شوند. بیشتر مسیر فرود را پشت سر گروههای دیگر رفتیم. میفهمیدیم که در مسیر رفت بعضی جاها اشتباه کرده بودیم و بعضی قسمتها به همان سختی بود که ما تجربه کردیم.
استقامت در برگشت
به پناهگاه که رسیدیم، فهمیدیم سرگروه رفته. برای آن شب بلیت هواپیما داشت و باید زودتر به تهران برمیگشت. همراهش مانده بود تا باهم مسیر را ادامه دهیم. دو نفر از بچهها جای سرگروه را پر کرده بودند و هماهنگیها را انجام میدادند. مواظب بودیم که از هم جدا نشویم ـ در فرود امکان جدا شدنمان بیشتر بود چون سرعتها یکدست نبود ـ کولهها را دوباره پایین آوردیم و به قاطر سپردیم. غروب شده بود. غذا و آب مختصری برایمان باقی مانده بود. کولههایمان دیگر حسابی سبک شده بود. فکر میکردیم یکی دو ساعتی در دشت اول مسیر راه خواهیم رفت و به وانت میرسیم. هوا تاریک شد و هدلامپهایمان را روشن کردیم. از اینجای مسیر، همهچیز عجیب شده بود. گرسنه و تشنه شده بودیم و تنها نشانی که از مقصد داشتیم نوری بود که با ما خیلی فاصله داشت. بچهها کلافه شده بودند، سرعتمان را حسابی بالا برده بودیم اما در تاریکی پیدا کردن جهت سخت است. به نظرم میآمد اشتباها مسیر را منحنی جلو میرویم و زیادی به چپ و راست میچرخیم و این راه را طولانیتر میکرد. دیگر تقریبا همهمان در همه مسیر سکوت کرده بودیم. خبری از آواز و شوخی نبود و اگر بود، سریع تمام میشد. باید ادامه میدادیم. ادامه، ادامه و ادامه.
یکی از بچهها جلوتر رفت تا وانت و قاطرها را پیدا کند. پیدا کرد و هر چند دقیقه یک بار از راننده وانت میخواست نور بالا بزند تا مطمئن شویم راه درست است. بهمان زنگ زد و گفت به یک تپه میرسید، کمی جلوتر من ایستادهام. به نقطهای رسیدیم که دیگر نور وانت را نمیدیدیم. به نظر میآمد شیبمان در حال تغییر است. سه نفر از بچهها کمی جلوتر بودند و نور انداخته بودند. یک دفعه یکیشان گفت: «تپه. تپه رو دیدم. رسیدیم.» راستش نمیدانم در این مسیر، رسیدن به قله لذت بیشتری داشت یا رسیدن به تپه و بعد وانت. سوار وانت شدیم و به سمت روستا رفتیم.
ماجراهای پسا صعود
بعد از برگشتمان واکنشها به ماجرا طولانی و مختلف بود. هر کدام از اعضای گروه روایتش را نوشت، سرگروه بهخاطر سریعتر رفتن یک معذرت حسابی ازمان خواست. بعضی از دوستان و آشنایانمان ما را شماتت کردند و بعضی تحسین. گمان میکنم در حالت کلی، دست به کوهنوردی زدن یعنی حاضر شوی از وضعیت معمول روزانه عبور کنی و درصدی احتمال خطر به زندگیات اضافه کنی. مثل خیلی ورزشهای دیگر. اما فکر میکنم کوهنوردی هم مثل خیلی دیگر از ورزشها یک سری اصول اولیه دارد که دانستنش برای افرادی که دست به صعودهای سنگین میزنند واجب و ضروری است. امروز خبری خواندم که در آن نوشته بود خانمی در دماوند مفقود شده، خانمی که دو بچه دارد. با کمی جستوجو فهمیدم آماتور نبوده است، اما خطایی که دیگران از او گرفته بودند چند دقیقه جدا شدن از گروه بوده. نمیدانم آیا از نظر تمام کوهنوردان حرفهای این جدا شدن خطاست یا نه. تصمیمگیری در موقعیتی مثل کوه، با تصمیمگیریهای دیگر فرق دارد. اما فکر میکنم از هر طرف که نگاه کنیم، وجود و حضور آموزش کوهنوردی میتواند احتمال خطاهای فرد و خطرهایی که ممکن است در صعود برایش رخ دهد را کاهش دهد. صعود ما خاطرهانگیز و دلچسب بود، اما ممکن بود حادثهساز شود. امیدوارم زودتر خبر زنده پیدا شدن این خانم را بشنویم* (هرچند، حالا دیگر معجزه میطلبد) و چنین حوادثی با کمک احتیاط و آموزش به حداقل خودشان برسند.
*متاسفانه در زمان انتشار خبر رسید که وی جان باخته است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم