در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حتما میدانید از چه کسی حرف میزنیم؛ از شهید محسن حججی که روز گذشته سالگرد آسمانیشدنش بود. جوان 27 سالهای که به تعبیر رهبر انقلاب، عزیز و سربلندی است که نماد نسل جوان انقلابی و معجزه جاری انقلاب اسلامی خواهد بود.
از دو سال پیش تا امروز آثار هنری متعددی با موضوع شهادت محسن حججی خلق شده و البته که باید این روند ادامه پیدا کند. جامعه بیقهرمان میمیرد و ما که قهرمان داریم طبیعتا باید با زبان و ابزارهای مختلف آنها را به جامعه معرفی کنیم. یکی از بهترین آثاری که توانسته حججی را به جامعه و بهخصوص نسل جوان معرفی کند کتابی است با نام «سربلند» که به نظر میرسد خیلیها خواندهاند. سربلند به قلم محمدعلی جعفری روایتی است از انتخابهای محسن در زندگی زمینیاش که او را به آنچه میخواست، رساند. روایتی به زبان آنها که چندصباحی را با محسن بودهاند و در کنار محسن زیستهاند و با اشکها و لبخندهایش گریسته یا خندیدهاند. آنطور که جعفری میگوید به چاپ شانزدهم رسیده و بیش از 40 هزار نسخه آن فروش رفته است. این کتاب روایتهایی است که جعفری در مواجهه با خانواده، دوستان و همرزمان شهید محسن حججی گردآوری و تدوین کرده است.
کتابی برای کتابنخوانها
جعفری درباره این کتاب به جامجم میگوید: استقبال از کتاب بسیار خوب بود. جالب این است که مردم اغلب خودشان کتاب را خریدهاند و به هیچ وجه اینطور نبوده که آن را در قالب هدیه دریافت کنند.
او میافزاید: با اینکه مدتی از انتشار کتاب میگذرد اما مردم هنوز هم در فضای مجازی برایم پیام میگذارند و از تاثیری که گرفتهاند حرف میزنند. میتوانم بگویم حدود 90درصد مخاطبان هم راضی هستند.
این نویسنده در ادامه به بررسی نکات جذاب کتاب برای مردم پرداخته و میگوید: مخاطبان از لحن و فضای کتاب، نوع انتخاب راوی و ... راضی هستند و میگویند توانستهاند با روایت همذاتپنداری کنند. از طرف دیگر برایم جالب است حتی کسانی که مخاطب کتابهای زندگینامه شهدا نبودهاند «سربلند» را خوانده و سراغ مطالعه این طیف از کتابها رفتهاند. این اتفاق بسیار خوشحالکننده است.
مواجههای که برای نویسنده دشوار بود
جعفری کتاب را از خردهروایتهایی که خانواده، دوستان و همرزمان حججی بیان کردهاند، نوشته است. طبعا چنین مواجهههایی بسیار دشوار بودهاند، این که بخواهی با خانواده شهیدی حرف بزنی که تصویر ساعات قبل از شهادتش بارها دست به دست چرخیده و هر بار تماشایش غمی داشته که درکش برای هیچ کس میسر نخواهد بود.
نویسنده کتاب در این باره توضیح میدهد: شهید حججی مرداد به شهادت رسید و من از اواخر آذر کار روی کتاب را شروع کردم. ابتدا رفتم سراغ روایتهای دوستان و همرزمان شهید. برایم خیلی دشوار بود که بخواهم با خانواده او روبهرو شوم. هم مدت زمان کوتاهی گذشته بود و هم در کل مواجهه با پدر و مادر شهید برایم دشوار بود.
او ادامه میدهد: برای همین در برابر خانواده ایشان روش دیگری پیش گرفتم تا کار بهتر پیش برود. دستگاه ضبط را روشن میکردم و میگفتم فکر کنید من اینجا نیستم و با آقا محسن حرف بزنید. من هر سوالی برایم پیش آمد از شما میپرسم. مواجههام با پدر و مادر و خواهران شهید به این صورت بوده و البته بسیار هم دشوار بود.
برکت یک خون
حسن روحالامین از معدود نقاشان کشور است که به طور تخصصی در حوزه مسائل آیینی کار میکند. اگر نقاشیهای دیگرش را هم ببینید بهخوبی بیانگر توانایی بالای او در کار هنریاش است. این هنرمند دو سال پیش و پس از شهادت مظلومانه و تاثیرگذار شهید حججی دست به کار شد و تصویرسازی را ارائه کرد که در ذهنها ماندگار شد. اثر روحالامین روی آخرین عکسی که از شهید حججی در کنار داعش منتشر شده، ارائه شده است. او دو شخصیت را به تصویر اضافه کرده است و این حس را به مخاطب القا میکند که امام حسین (ع) و حضرت فاطمه (س) برای بردن حججی آمدهاند.
بریدهای تاثیرگذار از کتاب «سربلند»
برگشتم به حاج سعید گفتم: «آخه من چطور این بدن ارباً اربا رو شناسایی کنم. رفتم سمت آن داعشی. یک متر رفت عقب و اسلحهاش را کشید طرفم. سرش داد زدم: «شما مگه مسلمون نیستید؟» به کاور اشاره کردم که مگر او مسلمان نبود؟ پس سرش کو؟ چرا این بلا را سرش آوردید؟ حاج سعید تند تند حرفهایم را ترجمه میکرد. آن داعشی خودش را تبرئه کرد که این کار ما نبوده و باید از کسانی که او را بردهاند «القائم» بپرسید. فهمیدم میخواهد خودش را از این مخمصه نجات دهد. دوباره فریاد زدم که کجای اسلام میگوید اسیرتان را اینطور شکنجه کنید؟ نماینده داعش گفت: «تقصیر خودش بوده!» پرسیدم به چه جرمی؟ بریدهبریده جواب میداد و حاج سعید ترجمه میکرد: «از بس حرصمون رو درآورد؛ نه اطلاعاتی به ما داد، نه اظهار پشیمونی کرد، نه التماس کرد! تقصیر خودش بود...!»... وارد قرارگاه حزبا... شدیم، فرماندهشان مالک آمد به استقبالمان. با خوشحالی و اهلاً و سهلا ما را چسباند تنگ سینهاش. معلوم بود که او هم چشمش آب نمیخورد که زنده برگردیم. نشستیم و سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کردیم؛ از وضعیت پیکری که دیدیم و قابل شناسایی نبود. سریع گوشی را برداشت و تماس گرفت. مو به موی حرفهایی را که از ما شنیده بود، منتقل کرد. با آن طرف خط به حالت نیروی تحت امر به عربی صحبت کرد. لابهلای صحبتهایشان زیاد از «سیدی، علی عینی» استفاده میکرد. به حاج سعید چشمک زدم که با چه کسی صحبت میکند. گفت: «سیدحسن نصرا...!» مالک، حاج سعید را صدا زد که بیا گوشی را بگیر. حاج سعید به فارسی شروع کرد حرف زدن. بعد هم به من اشاره کرد که حاج قاسم است. تازه متوجه شدم که حاج قاسم و سیدحسن نصرا... از بیروت این عملیات را هدایت میکردند. به حاج سعید گفتم ماجرای استخوان را بگو. تا این موضوع را گفت، صدای حاج قاسم را از پشت خط شنیدم که پرسید: «جدی میگی؟!» سریع گوشی را قطع کرد که زود تماس میگیرم. دو سه دقیقه هم نشد. گوشی زنگ خورد. مالک جواب داد. تند تند حرفهایی زد و بعد خداحافظی کرد. به من گفت: «سریع استخون رو بیار». رفتم از داخل ماشین استخوان را آوردم. مالک در همان فرصت یکی از نیروهایش را به خط کرد که بنزین بزند و راه بیفتد سمت طرابلس، میخواستند استخوان را برسانند برای آزمایش دیان ای. آن طور که من متوجه شدم، شرایط مهیا نبود برای ارسال به ایران. موقع خداحافظی، مالک باز ما را در آغوش گرفت و پیغام سیدحسن نصرا... را به ما رساند: «خیلی از آنها تشکر کنید. بهشان بگویید آنها پهلوانان مقاومت هستند» .همان شب برگشتیم مقر زرهی. حالی برایم نمانده بود؛ نه روحی، نه جسمی. صبح باخبر شدم که جواب آزمایش مثبت بوده و تبادل انجام شده است.
زینب مرتضاییفرد
فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: