حکایت مرد حکیم و خواب ناتمام

حکیمی خوابید و در خواب دید در عالم فرشتگان حاضر شده است. ابتدا تصور کرد مرده است و بسیار ترسید، اما به‌سرعت یادش آمد که خواب است و آرام شد و تصمیم گرفت به اطراف نگاهی بیندازد و همه‌چیز را به ذهن بسپارد و وقتی بیدار شد به یاد بیاورد و بنویسد و در کانال شخصی‌اش با نام حکمت‌های کاربردی برای استفاده عموم منتشر کند.
کد خبر: ۱۲۱۹۱۵۶


پس به راه افتاد. نخست وارد سالنی شد که در آن شمار زیادی از فرشته‌ها مشغول دسته‌بندی و بسته‌بندی کاغذهایی بودند. یکی از فرشته‌ها را صدا کرد و گفت: ای فرشته، اینجا کجاست؟ فرشته گفت: ما در اینجا خواسته‌ها و دعاهای آدم‌ها را برای عرضه به بالا و تصمیم‌گیری درباره آنها دسته‌بندی می‌کنیم. مرد گفت: چقدر جالب، و وارد سالن مجاور شد. در سالن مجاور شمار زیادی از فرشته‌ها مشغول دسته‌بندی بسته‌هایی بودند و فرشتگان دیگری نیز بسته‌ها را از سالن خارج می‌کردند.
حکیم یکی از فرشته‌ها را صدا کرد و گفت: ای فرشته، در اینجا چه خبر است؟ فرشته گفت: ما در اینجا نتیجه خواسته‌های اجابت‌شده و دعاهای پذیرفته شده آدم‌ها را برای آنها می‌فرستیم. حکیم گفت: چقدر جالب و وارد سالن مجاور شد. در سالن مجاور شمار زیادی فرشته بدون این‌که کار خاصی بکنند، پشت میزهای خود نشسته بودند و به یکدیگر نگاه می‌کردند. حکیم کنار میز یکی از فرشته‌ها رفت و گفت: ای فرشته، کار شما چیست؟ فرشته خمیازه‌ای کشید و گفت: اینجا بخش اعلام وصول است. آدم‌هایی که خواسته‌های خود را دریافت کرده‌اند، باید با گفتن کلمه سپاس، ما را از وصول خواسته خود مطلع کنند، اما چون نمی‌کنند، ما نیز اینجا عاطل و باطلیم.
حکیم که احساس کرد این نتیجه‌گیری برای یک پست خوب و اثرگذار کافی است در همین لحظه از خواب بیدار شد، اما به محض بیدار شدن، خوابی که دیده بود از یادش رفت و به نوشتن یک غزل پندآموز در کانال خود اکتفا کرد و تصمیم گرفت از آن ‌پس تا آخر خواب‌های خود را تماشا از قطع ناگهانی آنها خودداری کند.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها