در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فردای آن رور پس از طلوع آفتاب چادر را جمع کرد و زیربغل زد و به سمت شهر حرکت کرد. در یکی از خیابانهای منتهی به شهر، جنب یک گاراژ قدیمی سه مرد زحمتکش را دید که با تلاش بسیار سعی میکردند گاوی را در قسمت عقب یک نیسان آبی سوار کنند، اما گاو مقاومت میکرد و سوار وانت نمیشد. حکیم جوان جلو رفت و پس از سلام و احوالپرسی اظهار آمادگی کرد که به آنها کمک کند. مردان گفتند: بفرما. حکیم جوان نزدیک گاو رفت و نگاهی به او انداخت. گاو با دیدن حکیم جوان رام و آرام شد. سپس حکیم جوان دستی به پیشانی گاو کشید. گاو نیز آرام سوار قسمت عقب نیسان شد و کف وانت دراز کشید. وقتی گاو سوار وانت شد، مردان بدون اینکه از حکیم جوان تشکر کنند سوار قسمت جلوی وانت شدند و گازش را گرفتند و رفتند.
حکیم جوان دفترچه جملات قصارش را بیرون آورد و در آن نوشت: گاهی گاو بیشتر از آدم میفهمد. پس به سمت خانه به راه افتاد. وقتی به خانه رسید، صدای گریه مادرش را شنید. بهسرعت خود را به مادر رساند و او را در آغوش گرفت و علت گریهاش را جویا شد. مادر با کف دست به فرق سر حکیم جوان کوبید و گفت: این هم از اقبال من. پسر بزرگ کردم، بهجای آنکه کمککار من باشد، مدام در اینطرف و آنطرف مشغول گردش و تفریح و یللی تللی است. از دار دنیا یک گاو پیر داشتیم که آن را هم امروز صبح دزد برد. در این هنگام، حکیم جوان راز آرام شدن گاو را دریافت و فهمید آن گاو، گاو خودشان بوده و او را شناخته بوده، اما او گاو را نشناخته بوده است. پس بار دیگر دفترچه جملات قصارش را بیرون آورد و در آن نوشت: واقعا که گاو بیشتر از آدم میفهمد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: