یکی از تازهترین کتابهای شعری که از او پس از مرگش و پنج سال پیش منتشر شد، «سال دیگر، ای دوست، ای همسایه» نام داشت و از قضا او در این کتاب، سه شعر برای امام رضا(علیهالسلام) سروده است. یک شعر نیمایی، یک قطعه و یک قصیده. در این سه شعر، اخوان شکایت ری (تهران) را به توس (مشهد) میبرد و از «امام شهر خود» طلب یاری میکند.
نام قصیده مورد اشاره، «آمد نسیم صبا» است. این قصیده نیز بهاریهای است که به مدح امام رضا (علیهالسلام) گریز میزند و به تناسب آن ایام و دوران جنگ تحمیلی و دفاع مقدس در چند سطر به هجو صدام و مهاجمان به ایران نیز میپردازد. اخوان در مقدمه این قصیده نوشته است: «در فروردین ۶۷ به زادبوم خود، توس (مشهد) رفته بودم. بیمارگونه و گریزان از بمب و موشک جنگ تحمیلی و نیز برای شرکت در مجلس ترحیم درگذشتهای رحمها... علیها. و مدتها شاید 11ـ10 ماه بود شعری نگفته بودم؛ اما به محض سکونت و سکون یافتن در مشهد، این قصیده به خاطرم خطور کرد. سرودم و دوستان خراسان من جمله اصحاب «انجمن صائب» (سهشنبهشبها در خانه، دوست دیرین و شاعر استاد محمد قهرمان) از این قصیده نسخهها گرفتند به خط خوش استاد احمد کمالپور (کمال) و گویا زیراکس و چه و چهها، قصیده در بحری مشترک بین عرب و عجم است ولی عرب در این وزن خیلی بیشتر شعر دارد و شعر فارسی خیلی کم است. مستفعلن فعلن، مستفعلن فعلن دوبار و من در قافیه میم را هم لازم گرفتهام، گرچه ما لایلزم است.»
آمد نسیم صبا
آمد نسیم صبا، پیش از سپیدهدمان/ تا بسترد، بِبَرد، از دل ظلامِ غمان/ چون فرودین ز بهشت آید؛ غمان برود/ گر هست شیر ژیان، ور هست پیل دمان/ پارینه برف بزرگ، کوچد ز شهر و ز دشت/ تا مأمنی طلبد، از کوه امن و امان/ بنگر به کوه و ببین، کز برف و سنگ سیاه/ بنشسته نور یقین، بر جایجای گمان/ صبح است و بزم صبوح، راح است و راحت روح/ تا ساعه ستّه منوش منوش، کمتر ز سبع و ثمان/ یار صبیحت اگر، از بادههای صبوح/ گوید مده، تو بده، گوید بمان، تو ممان/ زهّادِ منکر می، گولند و گمره و گیج/ در عین و اوجِ وجود، بلعیده عدمان/ خوشّا نشید خروس، کاید ز هر سوی توس/ خوشّا پرستوی جلد، خوشّا همین و همان/ پوشیده سبز و کشد، سر زی سپهر بلند/ اِشنِ برهنه که بود، عریان و زار و خمان/ آن کوه و دامنه بین، وان سبزههای خوشاب/ سایه سحاب شتاب، چون گلّههای رمان/ آهو بزاد و برست، از جور سرد شتا/ نک بنگرش به چمن، با برّه شاه و چمان...
از «ری» ز مهلک جنگ، جستم به مأمن «توس»/ در زادبوم خودم، بهتر امان و ضمان/ در ظل بوالحسنم، هشتم امام همام (ع)/ حبلالمتین درش ملجای معتصمان/ همنام و نسل علی(ع)، آن برتر ازلی/ سالار لم یزلی، زو محترم حَرَمان/ توس است و صبح بهار، من زائری سفری/ در باغ پیر بزرگ، با یک دو همقدمان/ شهنامهگوی شگرف، ابرو چو مو شده برف/ فردوسی آن یم ژرف، دیهیم محتشمان/ معمار جان و روان، ایران از او به توان/ کاخش کتاب بزرگ، ستوارتر هِرمان/ گیتی از او به شگفت، کاین فره از که گرفت؟/ دلتنگ از او عربان، دلشاد از او عجمان/ سرشار نور و نوید، گوید به فرّ امید:/ ایرانی، ای سره مرد، یأس از درون برمان/ دل خیز و یکدله کن، یأسف واسف یله کن/ بردار گرز و سپر، بر گیر تیر و کمان/ «صدّام» چون برهای، بدبخت و مسخرهایست/ ای شرزه شیر دلیر، او را بدرّ و ممان/ دیگر زپا منشین در هر زمان و زمین/ دشمن به جا بنشان، در هر زمین و زمان/ اندیشه یکسره کن، نقد روان سره کن/ بگذر زکوه و دره، منگر به بیش و کمان/ ای خفته، خیز و بگو یک ره دگر چو «امید»/ آمد نسیم صبا، پیش از سپیدهدمان.
[مشهد، ۲۱ فروردین ۱۳۶۷]
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم