در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه داستان: نازلی هزارتا بچه ماهی کوچک سیاه با نوک قلممو روی آبی تخممرغش کشید. باز تخممرغش را کف دستش گذاشت و به صدای دریا فکر کرد. زیر دریا،
زیر آب. تخممرغش را زیر گوشش گرفت، چشمهایش را بست.
صدای دریا بود، انگار سرش را برده بود زیر آب. هزار هزار بچه ماهی از دهان یک ماهی بزرگتر بیرون ریخت. آن طرفتر یک کوسه بزرگ کمین بچه ماهیها نشسته بود. از بین آن هزارهزارتا بچه ماهی انگاری فقط صدتایشان زنده ماندند. کوسه ماهی همه بچهها را یک لقمه کرد.
ماهی بزرگ صدتا بچهاش را دوباره بلعید. شروع کرد به زار زدن آنقدر زار زد که آب دریا هی بالا آمد هی بالاتر آمد و دنیا را آب برد. چشمش را باز کرد چشمهای سیاه مادرش را میدید که زل زده بود به انگشتهای سیاه و تخممرغ دستش. تخممرغش را قایم کرد. مادر گفت: «این خال خالای سیاه چیه نازلی؟» نازلی چیزی نگفت. اول فکر کرد بگوید: «ماهی، بچه ماهی هستن هزارتا بچه ماهی.»
بعد فکر کرد هزارتا مگر چندتا میشود؟ فکر کرد اگر بگوید هزارتا بچه ماهی شاید مادر بچه ماهیها را از دریا بیرون کند و بگوید جای هزارتا بچه ماهی که بوی گند میدهند و همه جا را کثیف میکنند یک شاهزاده خانوم بکش. ولی نازلی ماهیها را دوست داشت نه شاهزاده خانومهای بیعار قصههای مادرش را که همیشه جلوی آینه مینشستند و موهایشان را میبافتند و به صورت نرم چون برگ گلشان دست میکشیدند و منتظر سوار اسب سفید بودند و ککشان نمیگزید در شهر بلوا شده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: