جستاری در باب زندگی و زوال

بعد از روزی که وحیده را به خاک سپردیم و به خانه‌هایمان بازگشتیم، دیگر هیچ چیز چنان نبود که قبل از مرگ وحیده بود؛ هیچ‌چیز. نه رقیه خانم توانست همان رقیه خانم قبلی باشد، نه آقاتقی دیگر کمر راست کرد، نه جعفر و نه وحید که مادر و پدر و برادران وحیده بودند، نه حسین‌آقا و آقاولی و عمه که خویشان دیگرش بودند و نه حتی من که نسبتی دورتر با وحیده داشتم. حتی من، که وحید ـ برادر وحیده ـ را چند هفته پیشترها توی خیابان دیدم و سلام و علیکی نثار هم کردیم و در سکوت و بهت از کنار هم رد شدیم، فهمیدیم که هیچ‌کدام‌مان آن آدم‌های سابق نیستیم.
کد خبر: ۱۲۱۵۴۴۲

بین همه آدم‌هایی که در زمان حیات وحیده با او در ارتباط بودند، من تنها کسی بودم که بیشترین شباهت را به او داشتم. هر دوی ما عضوی سرطانی داشتیم که از تنمان درش‌آورده بودند. هر دوی ما شیمی‌درمانی کرده بودیم. هر دوی ما در هر جلسه شیمی‌درمانی مرگ را می‌دیدیم که در فاصله‌ای کوتاه با ما نشسته است و پایش را روی پایش انداخته و مچ پای آویزانش را توی تاریکی تکان می‌دهد و در سکوت تماشایمان می‌کند و انتظارمان را می‌کشد. هیچ‌کسی نمی‌توانست روی تخت بیمارستان بخوابد، سوزن آنژیو را توی رگش فرو کنند، همان‌طور که طاق‌باز خوابیده چشم بکشد به قطره‌های دارو که دارد توی رگش فرو می‌رود و تنش یخ بزند و مورمور شود. هیچ‌کسی نبود که بفهمد در هر قطره‌ای که از سرم به رگ تو می‌خلد، حتما یک روز از عمر تو کم می‌شود و نه‌تنها تو داری زندگی را از دست می‌دهی، که بعید نیست ـ و حتی احتمالش خیلی هم زیاد است ـ که اصلا تنت یاری کند تا بتوانی بار این سرم را به مقصد برسانی. چنان‌که وحیده، آن عزیز از دست‌رفته، نتوانست این جاده غبارگرفته سنگلاخ پرنشیب و فراز را تا ته برود و کار ناکار شیمی‌درمانی را به فرجام برساند و لاجرم توی یکی از آن قطره‌ها نفس آخر را کشید.
من خیلی چیزها را توی زندگانی‌ام از دست داده‌ام. خیلی چیزها که برخی‌هاشان گفتنی‌ است و خیلی‌هاشان اصلا گفتنی نیست. خیلی‌هایش را به همین خاطر از دست داده‌ام. مهم‌ترین چیزهای زندگانی‌ام را حتی؛ فقط به این خاطر که شیمی‌درمانی کرده‌ام. به‌‌این‌خاطر که روی تخت بیمارستان آراد دراز کشیده‌ام و همان‌طور که سوزن آنژیو توی دستم بوده، به قطره‌های دارو نگاه کرده‌ام و دانه به دانه‌شان را شمرده‌ام که از توی سرم می‌ریزند توی شلنگ و لیز می‌خورند و می‌روند توی رگم. به این خاطر که هر روز مرگ را می‌دیدم که روی صندلی کنار تخت من نشسته و توی تاریکی، پاهایش را انداخته روی هم و پای آویزانش را تکان می‌دهد و منتظر من است. من خیلی چیزها را از دست داده‌ام که اگر به اختیار خودم بود، از دستشان نمی‌دادم. نگهشان می‌داشتم. ازشان خواهش می‌کردم که بمانند. همان‌طور که مطمئنم اگر وحیده‌نازنین ما زنده بود، چیزهای بزرگ‌تر را قربانی همین چیزهای کوچک معمولی زندگی‌اش می‌کرد. نمی‌خواست کوه‌ها را بگذارد روی دوشش، آسمان را به زمین بدوزد، چیزهایی بنویسد یا کارهایی بکند که دنیا او را به آنها بشناسد. می‌خواست زندگی کند. فقط زندگی کند. بنشیند توی حیاط کهنه خانه پدری‌اش، آقاتقی و کنار ردیف گلدان‌های حسن‌یوسف و فیلتوس توی حیاط یک پیاله چای بنوشد. می‌خواست بدون آن‌که کسی نگران حالش باشد، سفر برود، عاشقی کند، کنار مادربزرگش، آن پیرزن مهربان و زیبا باشد و از همان برق توی چشم‌هایش که روزهای آخر زندگی فروغش کم‌جان شده بود، به زندگی خودش و آدم‌های دور و برش نور بتاباند.
ما آدم‌های سرطانی در اتوپیای خودمان زندگی می‌کنیم. ما چیزی داریم که هیچ‌کس دیگری ندارد: زندگی. ما زندگی را مثل چراغی در دست گرفته‌ایم و تاریکی مرگ را با آن می‌تارانیم و در شعاع کم‌نور و خفیف آن چیز کوچک که همه‌چیز ماست، جهان را تماشا می‌کنیم.
من بعد از شیمی‌درمانی هیچ‌چیز نداشتم. مطلقا هیچ‌چیز. چند تا بدهکاری داشتم، خانواده‌ام از این باد خزانی آسیب ‌دیده بود. دانشگاه را از دست داده بودم. موهایم، ابروهایم، مژه‌هایم، دندان‌هایم، آینده‌ام. اما چیز دیگری به‌دست آورده بودم که آسان به دست نمی‌آمد؛ من زندگی را پیدا کرده بودم. زندگی را توی هر چیزی می‌دیدم؛ توی پنبه‌های پراکنده لحاف پته‌پته ‌شده‌ام که یادگار روزهای شیمی‌درمانی بود، توی خنده مادربزرگم وقتی موهای سفیدش را حنا می‌گذاشت. حالا من هیچ‌وقت بدهکار خودم نیستم. من لحاف پته‌پته‌ شده‌ام را رفو کردم، به مادربزرگم که حالا فراموشی گرفته و موهایش دسته‌دسته می‌ریزند و دیگر حنا نمی‌گذارد، رسیدگی می‌کنم. حالا وجدانم راحت است که اگر شبی به درددل‌های روح‌ا... گوش کرده‌ام، حالا با خیال راحت بالای قبرش می‌ایستم و برایش فاتحه می‌خوانم. حالا شب‌ها آسوده می‌خوابم که هیچ‌کسی را اذیت نکردم. برای رسیدن به هدفی، هرچه می‌خواهد باشد، کسی را نیازردم. حق کسی را تضییع نکردم. به کسی اخم نکردم. با همه آدم‌ها، از غریبه‌ها و آشناها تا جایی که توانستم راه آمدم و کمکشان کردم، حتی اگر به قیمت این‌که خودم آسیبی ببینم یا فرصتی را از دست بدهم.
من فکر می‌کنم باید همه آدم‌ها در طول عمرشان اقلا یک دوره شیمی‌درمانی کنند. طوری شیمی‌درمانی کنند که باورشان شود دارند خودشان را درمان می‌کنند. طوری که مرگ را ببینند که در تاریکی نشسته و پاهایش را انداخته روی هم و پای آویزانش را تکان می‌دهد و انتظارشان را می‌کشد. این‌طوری به گمانم روزگار بهتری داشتیم.

احسان حسینی‌نسب
نویسنده و روزنامه‌نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها