وقتی پسر خانواده به سن بلوغ جسمی رسید و تصمیم گرفت ازدواج کند، مادر وی به وی گفت: ای پسر، ما از دار دنیا فقط همین تو یکی را داریم و میترسیم که تو را از دست بدهیم. اجازه بده همسر آیندهات را ما انتخاب کنیم. پسر گفت: من معتقدم هر انسانی خود باید همسر آینده خود را انتخاب کند. اما حالا که شما اینطور میگویید چشم. از فردای آنروز مادر پسر دفترچهای درست کرد و نام و مشخصات کلیه دخترهای همسایه و فامیل را در آن نوشت و یکییکی به در خانه آنها رفت و با آنها مذاکرات فشردهای کرد و در جلوی موارد آماده ازدواج تیک گذاشت. پس از تکمیل دفترچه، بههمراه پسر با گل و شیرینی برای خواستگاری به خانه تکتک آنها رفتند.
پسر با اجازه بزرگترها با تکتک دخترها صحبت کرد اما با هیچیک از آنها به تفاهم نرسید. سه ماه بعد، پس از پایان مذاکرات، پسر به مادر گفت: ای مادر، من به حرف تو گوش کردم، اما دیدی که با هیچیک از گزینههای روی میز و زیر میز به تفاهم نرسیدم. حالا بیا برعکس. اجازه بده من همسر آینده خود را انتخاب کنم. مادر اجازه داد. فردای آنروز پسر بههمراه دختری به خانه آمد. مادر پسر گفت: ای پسر، این کیست؟ پسر گفت: نام این دختر مرجان است و من میخواهم با او ازدواج کنم.
مادر پسر گفت: ندیده و نشناخته؟ پسر گفت: من تحقیقات بسیار کردهام و به این نتیجه رسیدهام که او از هر لحاظ برای من مناسب است و با وجود او همه مشکلات من حتی مشکل آب خوردنم حل میگردد. مادر پسر با تصمیم پسر موافقت کرد و پسر و مرجان پس از شششب و هفتروز جشن و پایکوبی در یکی از هتلهای بالای شهر با هم ازدواج کردند و به سر خانه و زندگی خود رفتند.
با توجه به اینکه ماجرای زندگی پسر و مرجان در این برهه حساس کنونی، ماجرایی دنبالهدار است، ادامه این ماجرا را در شماره بعدی روزنامه، در همین مکان بخوانید.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم