«سلطنتآباد نه در شمال شهر است، نه در جنوب شهر! بر دل است و در سر، سودای حضور غرب است و همزبانی با آنان که قبله خود را سلطنت سرمایه قرار داده و گمان میبرند: «دوران جدید پشت سر گذاشتنی نیست.»
سلطنتآباد غلبه عقل معاش غربی بر وحی است و استیلای عافیتطلبی بر مجاهدت در طلب قرب حق. آنجاست که مهندسی گام به گام اجتماعی و «بریکدانس» دست در دست شور و غوغای نوبل و محاصره اقتصادی و جنگ به میدان میآیند تا نسل مرا سرگردان کنند و از زبان ما بشنوند: «نعم، ا... الا ا...».
سلطنتآباد مکان نیست، غفلت از احوال دل خویشتن است و گم شدن در انبوه هواها و هوسها و تمایزطلبیها و قبول بندگی بیگانگان و مداهنه و دَم بر نیاوردن از بیم دوستان و اندیشهکردن از خصومت دشمنان و دنبال وجه مشترک بشر امروز ـ جستوجوی اسباب رفاه خاطر و ترضیه نفس ـ سرگردان بودن.
سلطنتآباد محلهای نیست، شهری نیست، کشوری نیست، قفسی است به وسعت همه زمین که آدمیان در آن دست و پا میزنند و با توهم آزادی و آزادگی بتهای خود، خود را به فراغتی موهوم و حقیر میسپارند. در این قفس، گروهی به پرستش شاعران دلخوشند، جمعی به ستایش ورزشکاران، قومی خوانندهای را میپرستند و برخی رقاصهای یا فیلسوفی را... چرا که همه شکست خوردهاند؛ میخواستهاند بت بازار باشند، نتوانستهاند و از سر استیصال به بتپرستی روی آوردهاند و به جاهلیت مدرن تن دادهاند، چرا که دیگر نه ظلومند و نه جهول، خردمندند و حمالهالحطب عقل کارافزای آخرزمان و در امانت خود متعمدا خیانت روا میدارند.
ما همه گرفتار سلطنتآبادیم، چرا که عهد الست را از یاد بردهایم و جرات نمیکنیم بر خود و پیرامون خود و تعلقات ذهنی و عینی، چهار تکبیر بزنیم، چرا که چشمه عشق را گم کرده و بیوضو ماندهایم. نه خلافتی داریم و نه ولایتی و از حضور بیواسطه به حصول فهم مجعول غربی افتادهایم و نمیتوانیم در برابر مدعیان کیمیا کردن خاک راه، قد علم کنیم.
با اینهمه سلطنتآباد در آستانه فرو ریختن است و این عصر عقیم به پایان خود نزدیک میشود و اگر ما اطراق نکنیم و همواره در حال کوچ باشیم این فصل زودتر فرا میرسد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم