فراسوی کشمکش های سیاسی

ایسنا: ساموئل فیلیپس هانتینگتون از استادان برجسته دانشگاه هاروارد که با انتشار کتاب معروفش در سال 1996 تحت عنوان برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهان به شهرتی جهانی دست یافته است
کد خبر: ۱۲۱۳۸۳

در گفتگو با روزنامه گلوبال ویوپوینت (Global Viewpoint) به تشریح عقاید و دیدگاه هایش درخصوص طیف وسیعی از موضوعات نظیر سیاست های ژئوفرهنگی ناهمگن در بطن اسلام و غرب ، لیبرالیسم دموکراتیک و بنیادگرایی پرداخته است. متن مصاحبه هانتینگتون با این روزنامه در زیر آمده است.

بر اساس نظریه شما در خصوص برخورد یا تضاد تمدن ها ، سیاست های امروز در جهان از کشمکش های عمیق میان فرهنگ ها و مذاهب متفاوت نشات می گیرد. این تئوری در نتیجه وقوع حملات 11 سپتامبر 2001 بیش از پیش تقویت شد. اکنون جنگ ضد تروریسم اغلب به صورت جنگ علیه اسلام و اساسا نبردی بنیادین تلقی می شود. آیا احساس می کنید که تئوری شما از 11 سپتامبر تاکنون درست به کار رفته یا این که از آن استفاده نادرست و غلط شده است؛ آیا شما مایلید که به هر طریقی در دیدگاه خود تعدیل ایجاد کنید؛
من معتقدم نوع روابط کشورها طی دهه های آینده به یقین بیش از هر چیز بازنمود عواملی چون پایبندی های فرهنگی ، روابط فرهنگی و ضدیت های کشورها با دیگر ملل جهان خواهد بود. کاملا بدیهی است قدرت ، نقش محوری را در سیاست بین الملل ایفا خواهد کرد ؛ اما معمولا چیز دیگری فراسوی کشمکش های سیاسی در جهان به چشم می خورد. در قرن هجدهم در اروپا قضایا تا حد بسیاری به موضوع حکومت سلطنتی در برابر جنبش رو به ظهور جمهوریخواهان مربوط می شد. در قرن نوزدهم بحثها حول همذات پنداری کشورها از طریق ناسیونالیسم می چرخید و قرن بیستم مبحث ایدئولوژی ها مطرح شد.
ما شاهد رقابت فاشیسم ، کمونیسم و لیبرال دموکراسی با یکدیگر بودیم ، اما این چشم و همچشمی مکاتب اکنون کاملا به پایان رسیده است . لیبرال دموکراسی اگر نگوییم در عمل ، دست کم به لحاظ تئوریک در سراسر جهان پذیرفته شده است. اکنون پرسش اینجاست که براستی کانون اصلی سیاست جهانی در دهه های آینده کجاست. بحث من همچنان آن است که هویتهای فرهنگی ، تضاد و تعارضات فرهنگی و مسائل مرتبط با این دو مقوله نه فقط تنها یک نقش بلکه نقشی حیاتی را در روابط میان کشورها ایفا می کنند.

بنا به نوشته شما ، پرده آهنین به مدت 45 سال خط فاصل محوری در اروپا بود. این خط، صدها مایل به سمت شرق اروپا کشیده شده بود و اکنون در حقیقت مسیحیان جوامع غربی را از یک سو از مسلمانان و از سوی دیگر از ارتودوکس ها جدا می کند. آیا به نظر شما ایجاد چنین تمایز دوپاره ای میان اسلام و غرب این معنا را نمی رساند که در این دو ، نوعی یکپارچگی و همگرایی برقرار است؛ آیا قائل شدن به چنین تفاوت هایی به معنای نادیده گرفتن این حقیقت نیست که هستی جوامع اسلامی در بطن جهان غرب است؛
این استنباط کاملا غلط است. واضح است که در بطن جوامع غربی و در درون جوامع اسلامی اختلافات و دو دستگی هایی وجود دارد. اسلام و غرب هر یک به فرقه های مختلف ، جوامع و کشورهای متفاوت تقسیم می شوند ، لذا نه اسلام و نه غرب هیچ یک همگن و یکدست نیستند، اما هنوز اشتراکاتی در بطن آنها دیده می شود. مردم درباره اسلام و غرب صحبت می کنند. به نظر می رسد ، این مساله با واقعیت ارتباط دارد ، هر چند هسته این واقعیت همان تفاوت ها در مذهب است.

به عقیده شما اساسا در نقطه سازگاری و همگرایی میان طرفین ، پرده آهنین جدید وجود دارد؛
همانطور که قبلا گفتم ، اختلافات در دو سوی این پرده آهنین به چشم می خورد. کشورهای غربی با کشورهای اسلامی همکاری می کنند و بعکس. این اشتباه است که ما به اسلام و غرب ، به عنوان طرفین کاملا یکپارچه و یکدست بنگریم که درست در نقطه مقابل یکدیگر قرار دارند. سیاست در عرصه جهانی همچنان بشدت پیچیده است و کشورها از منافع و علاقه مندی های متفاوتی برخوردارند. امریکا با بسیاری از دیکتاتوری های نظامی در سراسر جهان همکاری کرده و می کند. مسلما ما ترجیح می دهیم که حکومت های دیکتاتوری در مسیر دموکراسی گام بردارند ، اما به دلیل منافع ملی خود ، با این حکومت ها همکاری می کنیم ؛ حال این تعامل می تواند با پاکستان یا افغانستان باشد و یا با هر فرد دیگری در جهان.

شما بحث تغییرات تمدن در امریکا را مطرح کرده و گفته اید که این دگرگونی به سمت تمرکز بر لیبرالیسم دموکراتیک به عنوان ایدئولوژی حرکت کرده است.
لیبرالیسم دموکراتیک همواره ایدئولوژی امریکایی بوده است. ایالات متحده از انقلاب سده هجدهم تاکنون ، لیبرال دموکراسی و مشروطه خواهی را مبنای ایدئولوژی خود قرار داده است ، هر چند سعی می کنم واژه ایدئولوژی را در توصیف این دو مقوله به کار نبرم ؛ اما به هر جهت مقصود من ، ارزشها و باورهای امریکایی هاست. ما دارای مجموعه ای از ارزشها و باورهای درهم آمیخته ای هستیم که از 2.5 قرن پیش تاکنون کاملا دست نخورده و ثابت مانده است. این مساله واقعا در خور توجه است . بی تردید در نتیجه توسعه اقتصادی ، موج عظیم مهاجرانی که به امریکا وارد شده اند و نیز به واسطه بحران اقتصادی سال 1929 و جنگهای جهانی ، شاهد تغییر و تحولاتی بوده ایم ، اما هسته اصلی مجموعه ارزشها و باورهای امریکا ثابت مانده است.

از دیدگاه شما ، جوامع اسلامی در چارچوب جهانی که لیبرال دموکراسی را دست کم به لحاظ تئوریک پذیرفته اند ، چگونه پیش می روند؛
ما دست کم شاهد شروع تحولات اقتصادی و اجتماعی چشمگیر در جهان اسلام بوده ایم که به عقیده من ، در موعد مقتضی به تحولات سیاسی گسترده تر خواهد انجامید. کاملا واضح است که جوامع اسلامی همچون دیگر جوامع در حال گذارند و بسیاری در حال صنعتی شدن هستند ؛ اما از آنجای که بسیاری از کشورهای اسلامی از منابع نفت و گاز برخوردارند ، در نتیجه فاقد انگیزه سرشار جهت ایجاد تغییر و تحولات هستند. در عین حال درآمد ناشی از تولیدات منابع طبیعی این کشورها ، توانایی لازم جهت ایجاد تغییرات را برای آنها فراهم می آورد.

آیا به عقیده شما ، تمدن اسلامی در آینده به طور فزاینده ای منسجم و یکدست خواهد شد؛
به طور حتم ما شاهد حرکتهایی در این جهت بوده ایم ؛ به یقین تحرکات سیاسی متعددی میان جوامع اسلامی و فراتر از آن وجود دارد ، اما تردید دارم که انسجام و یگانگی واقعی میان جوامع اسلامی به شکل سیستم سیاسی واحد ایجاد شود ، با وجود این می توان انتظار داشت که رهبران جوامع اسلامی با یکدیگر همکاری کنند ، همچنین این امکان را نیز رد نمی کنم که مسلمانان یا دست کم کشورهای عربی بتوانند سازمانی در حد و اندازه های اتحادیه اروپایی داشته باشند.

شما در کتاب خود نوشته اید ؛ فرهنگ اسلامی تا حد زیادی دلیل شکست ظهور دموکراسی در بیشتر جوامع اسلامی را توضیح می دهد این در حالی است که در بخش وسیعی از جهان اسلام - اندونزی ، مالی ، سنگال و حتی هند با داشتن جمعیت زیاد مسلمان در آن - دموکراسی برقرار است ، چه ارتباطی بین فرهنگ اسلامی و دموکراسی برقرار است؛
پاسخ این سوال را نمی دانم ، اما حرکت نسبتا کند کشورهای اسلامی بخصوص جوامع عرب در مسیر دموکراسی جالب توجه است.

اسلام و غرب هر یک به فرقه های مختلف ،جوامع و کشورهای متفاوت تقسیم می شوند ، لذا نه اسلام و نه غرب هیچ یک همگن و یکدست نیستند ، اما هنوز اشتراکاتی در بطن آنها دیده می شود

شاید میراث فرهنگی و ایدئولوژی های این جوامع مسوول چنین حرکت کندی باشند. شاید بتوان از تجربه این کشورها در دوره استعمارگری نیز به عنوان عامل دیگری یاد کرد. بسیاری از کشورهای اسلامی تا همین اواخر عمدتا به شکل جوامع روستایی بوده اند. به عقیده من ، این کشورها رفته رفته به سمت تبدیل شدن به جوامع شهری حرکت کرده و به طور مضاعف به نظام های سیاسی تکثرگرایانه تر گرایش پیدا می کنند. روشن است که کشورهای اسلامی در حال گسترش دامنه همکاری و تلاش خود با دیگر جوامع اسلامی هستند. البته مهاجرت مسلمانان به اروپا، یکی از عوامل کلیدی است که بر روند دموکراسی سازی تاثیر بسزایی می گذارد.

نظر شما درباره اظهارنظرهای اخیر مبنی بر این که سیاست خارجی امریکا بیش از حد تحت تاثیر و نفوذ گروههای حامی اسرائیل است ، چیست؛ آیا به عقیده شما، چنین تاثیرپذیری یک امتیاز تلقی می شود؛
تصور می کنم که این بحثی است که باید دیگران آن را جدی بگیرند. من شخصا به چنین بحثی راغب نیستم اما به کار بردن واژه بیش از حد توجه مرا به خود جلب کرده است ، نمی دانم شما در این خصوص چه قضاوتی دارید. سیاست خارجی امریکا در تمامی زمینه ها تحت تاثیر گروههای بومی ، اقتصادی و منطقه ای بوده است. لابی ایرلند به مدت یک قرن و نیم در دستگاه سیاست خارجی واشنگتن وجود داشته است. لابی اسرائیل از این جهت با دیگر لابی ها تفاوت دارد که نگاه خود را تماما به بقای اسرائیل و افزایش کمکها به این سرزمین معطوف کرده است.

بسیاری از صاحب نظران سیاسی جهان معتقدند تنش ها میان اسرائیل و فلسطین دلیل اصلی بی ثباتی و ناآرامی در منطقه خاورمیانه است. نظر شما در این باره چیست؛
بدیهی است که کشمکش ها میان اسرائیل و فلسطین در بی ثباتی در خاورمیانه نقش داشته است ؛ اما مناقشات دیگر میان اسرائیل و مصر، میان بعثی ها و جنبش های اپوزیسیون ، در این بی ثباتی تاثیر گذار بوده اند. در خاورمیانه کشمش های بسیاری به چشم می خورد ؛ اما این که چه کشوری خواهد توانست از نظر داشتن ثبات ، خود را به عنوان قدرت برتر معرفی کند ، مشخص نیست. اکنون پرسش اینجاست که قدرت قابل قیاس در خاورمیانه کدام کشور است؛ اسرائیل از قابلیت های نظامی برخوردار است ، اما سرزمین کوچکی است ، اغلب مردم خاورمیانه مسلمانند، ولی این ویژگی درخصوص اسرائیل صادق نیست ، لذا اسرائیل نمی تواند در جایگاه قدرت مطلق قرار گیرد. در این میان درباره ایران هم می توان گفت ؛ کشوری که عمدتا شیعه نشین است ؛ در حالی که سنی ها ، بخش عمده ای از جمعیت کشورهای عربی را تشکیل می دهند که این یک مشکل است یا می تواند به عنوان مشکل مطرح باشد. از همین رو، نمی توان دورنمای مشخصی را متصور بود که در آن ، یک کشور عربی ، قدرت پیشرو در خاورمیانه باشد. بدیهی است که نمی توان کاندیدایی را انتخاب کرد.

آیا به نفع امریکاست که یک قدرت برتر منطقه ای در خاورمیانه ظهور نکند؛
ظهور این قدرت به این بستگی دارد که رهبر آن کشور که باشد. به لحاظ تئوریک امریکا در شرایطی که کشوری پیشرو در منطقه داشته باشد ، آسان تر می تواند به رتق و فتق امور بپردازد ، چرا که تحت این شرایط امریکا می تواند به طور مثال به رهبران هند - به عنوان قدرت پیشرو در خاورمیانه - مراجعه کند و به آنها ابلاغ دارد که چنین مشکلاتی در منطقه مشاهده می شود. به نظر شما ، برای اتخاذ یک سیاست مشترک جهت حل و فصل مشکلات چه تلاشهایی می توان به کار بست؛ اما وقتی کشوری همطراز هند در منطقه وجود ندارد ، امریکا باید در جهت ایجاد ائتلاف موردنظر خود پایتخت های کشورهای خاورمیانه را یکی یکی طی کند که این البته کار بسیار دشواری است. بخصوص در جوامع عرب زیرا این کشورها از سابقه رقابت های تاریخی و دینی بسیار برخوردارند.

آمارتیا سن ، همکار شما در دانشگاه هاروارد در انتقاد از نظریه شما در خصوص برخورد تمدن ها اظهار کرده که هویت به معنای سرنوشت نیست و هر فردی می تواند هویت های گزینش شده خود را ساخته و بازسازی کند. وی بر این باور است نظریه برخورد تمدن ها یعنی تبدیل مدل کوچک شده انسان به صورت هویت های یکتا و غیر مخیری که در قالب جعبه های تمدن جا می گیرند. نظر شما درخصوص شهروندانی با هویت های متعدد چیست؛
به نظر من ، اظهارات آمارتیا سن اشتباه است. من دریافته ام مردم هویت های متعدد و چند گانه ای دارند. بحث من ، در کتابم این است که همچون گذشته معتقدم مبنای ارتباط و خصومت میان کشورها دستخوش تغییراتی شده است. در دهه های آتی بحث هویت به معنای میراث فرهنگی ، زبان و مذهب ، نقش محوری را در عرصه سیاست جهان بازی خواهد کرد.

شما چگونه مردم را با هویت های چندگانه به طور مثال یک مسلمان یا فردی یهودی که در امریکا زندگی می کند و فردی را که شاید از هویت های گوناگون برخوردار باشد ، وارد گفتگو می کنید؛ آنها چگونه باب گفتگو را آغاز می کنند؛
آنها راهکارهای سازش را با یکدیگر بررسی می کنند ، لااقل طی 2 یا 3 قرن گذشته چنین رویکردی برقرار بوده است. وقتی شمار مهاجران اقلیت های قومی مذهبی افزایش می یابد ، مجموعه ای از قوانین و زبانی که برای جامعه بزرگتر و جامعه اقلیت ، پذیرفتنی است ، ایجاد می شود. جامعه اکثریت لاجرم باید درجه ای از حق اختیارات گروه اقلیت را مبنی بر حق ادای تکالیف و فرایض دینی منحصر به خود ، راه و رسم زندگی ، معیشت و نیز تا حدی زبان آن را به رسمیت بشناسد. اکنون دشوارترین پرسش ها درخصوص نقش اقلیت های قومی و مذهبی به بحث مذهب مربوط است ، به طور مثال این پرسش مطرح است که گروه اقلیت تا چه حد به زبان خود و یا به زبان ملی جامعه اکثریت تحصیل کرده است؛ تا چه حد امکان دارد جامعه به طور رسمی یا غیر رسمی به کشوری با دو زبان ملی تبدیل شود؛ اینها سوال هایی است که می توانند بسیار سخت و دشوار باشند.

به عقیده شما ، میزان تاثیرگذاری بنیادگرایی به عنوان عقیده رادیکالی که هویت خود را برتر از دیگر هویت ها می داند ، بر سیاست امروز در عرصه جهانی چگونه است؛ آیا به نظر شما رادیکالیسم خاص و ویژه ای وجود دارد که تنها به اسلام مربوط می شود و یا این که اساسا بنیادگرایی در تمام مذاهب وجود دارد؛
به عقیده من ، بنیادگرایی همان چیزی است که شما توصیف کردید ، یعنی رفتاری افراطگرایانه یا رادیکال نسبت به هویت و تمدن خود در مقایسه با دیگر تمدن ها ، فرهنگ ها و هویت هایی که امروزه در جهان موجود است. جنبشها و گرایش های بنیادگرایانه در تمامی جوامع و تمدن ها وجود داشته است. به طور حتم ما در امریکا شاهد جنبشهای بنیادگرایانه ای بوده ایم که نوک پیکان رفتارهای خصمانه و انتقادی خود را به سوی مباحثی چون مهاجرت و جذب مهاجران به درون جامعه و فرهنگ خود نشانه رفته است. لذا این گرایش های بنیادگرایانه کاملا جهانی هستند ؛ نکته اینجاست که وقتی چنین رویکردهای بنیادگرایانه ای به عامل اصلی و چیره در جامعه ای بدل می شوند ، می توانند موجب سرکوب گروه اقلیت یا حتی بروز جنگ با جوامع همسایه و فرهنگ های متفاوت شوند. اینجاست که تلاشها جهت مهار گرایش های افراط گرایانه اهمیت دو چندانی پیدا می کند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها