در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ساعات اولیه صبح یکی از روزهای سرد زمستان، به پلیس اطلاع داده شد در یکی از محلات جنوبی یکی از شهرستانهای کرمان، قتلی اتفاق افتاده است. دقایقی بعد، به جلوی منزلی بزرگ و قدیمی رسیدیم که قتل در آن رخ داده بود. بعد از ورود به ساختمان که نمایی قدیمی و خوشنقش و نگار داشت، در یکی از اتاقها با جسد پیرمردی حدود 70 ساله مواجه شدیم که طاقباز روی زمین افتاده و دست و پایش به طرز ناشیانهای بهوسیله طناب بسته شده بود. شلبودن طناب و گره آن، به صورتی بود که هر کسی در هر سن و سالی می توانست با کمی تلاش و تقلا آن را باز کند.
روی صورت مقتول، آثار جراحت و زخمهای سطحی و چند قطره خون خشکیده دیده میشد که حکایت از درگیری مختصری بین مقتول و قاتل داشت. از زمان مرگ چند ساعتی میگذشت و بعد از برگرداندن جسد، متوجه برآمدگی کبود رنگ و غیرعادی در عقب سرش شدیم.
مردان نقاب دار
بعد از بررسی جسد به اتاق دیگری رفتم که زن میانسالی روی صندلی آرام اشک میریخت و مدام زیر لب زمزمه میکرد: نامردها شوهرم را از من گرفتند، کاش مرا هم میکشتند.
مأموران در تلاش و تکاپو برای یافتن ردپایی از قاتل بودند، اما در آن زمان هیچ کس جز این پیرزن قد خمیده، نمیتوانست کمک کند. بعد از اینکه پیرزن کمی آرام شد، از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده است. اوگفت: فکر کنم ساعت حدود دو یا سه نیمهشب بود که با صدایی از خواب پریدم. سایه چند نفر را در پذیرایی دیدم ترسیده بودم و با عجله همسرم، اصغر را بیدار کردم.
در همین حین آنها وارد اتاق خواب شدند و بلافاصله دست و پاهایمان را بستند و سراغ طلاهایم را گرفتند. شوهرم که از دست آنها عصبی بود شروع به داد و بیداد کرد که پلیس را خبر میکند. دزدها که دستپاچه شده بودند، با عصبانیت به طرف او حمله کرده وبا مشت و لگد به جانش افتادند تا شاید ساکت شود. در همین حین یکی از آنها لگدی به همسرم زد و او بعد از آن ساکت شد. آنها بعد از قتل همسرم خانه را ترک کردند و من به زحمت دست و پایم را باز کردم و با پلیس تماس گرفتم.
تناقضگوییهای پیرزن
پیرزن مدعی بود سارقان از مغازه خواربار فروشی اصغر که دیوار به دیوار خانه اش بود وارد آنجا شده و به خاطر اینکه چهره هایشان را پوشانده بودند، موفق نشده بود صورتشان را ببیند.
یکی از همکارانم که شاهد گفتههای فرنگیس بود، مرا به گوشهای برد و به آرامی گفت: جناب سروان راستش من به صحت حرفهای این زن شک دارم. چون او قبل از مواجهه با شما، چیز دیگری به ما گفت، او میگفت سارقان احتمالا آشنا بودند و کلید در منزل را داشتند، فکر نمیکنید قضیه کمی مشکوک باشد؟
صندوقچهای پر از جواهر
در همین حین یکی از ماموران با صندوقچهای پر از طلا سراغم آمد که در زیرزمین پیدا کرده بود. آن روز در بازرسی از خانه و تحقیق از پیرزن، مدرکی بدست نیامد و ما تحقیقاتمان را ادامه دادیم.
ده روز بعد از جنایت، مدارکی را که بهدست آورده بودم کنار هم قرار دادم. آنچه در تحقیقات از همسایهها بهدست آورده بودم این بود که فرنگیس - پیرزن- و همسرش در تمام عمر باهم مشکل داشتند و صدای داد و بیداد آنها را همسایهها به کرات شنیده بودند. از طرفی گویا زوج سالمند شب حادثه نیز تا دیر وقت باهم دعوا داشتند.
از طرفی ما در خانه هیچ رد و سرنخی از سارقان بهدست نیاورده بودیم. کنار هم قرار دادن این موارد شک مرا به اظهارات فرنگیس بیشتر میکرد. برای همین تصمیم گرفتم بار دیگر از فرنگیس تحقیق کنم. ساعتی بعد فرنگیس به اداره آمد، به او گفتم ما به چند نفر در رابطه با قتل همسرتان مشکوک هستیم.
فرنگیس خیلی سریع جواب داد: حتماً به ابراهیم، پسر آقا رضای خیاط مشکوکید، درست است؟ فکرش را میکردم کار، کار او باشد. من آن شب توانستم یک لحظه قیافه او را ببینم ولی تا به امروز مطمئن نبودم.
تنها مظنون جنایت
حرفهای پیرزن بیشتر باعث شک من شده بود. به او گفتم، ولی من که هنوز نگفتم به چه افرادی مشکوکم! ضمناً، یادم میآید دفعه قبل شما گفتید سارقان سر و صورتشان را کاملاً پوشانده بودند و نمیشد قیافههایشان را تشخیص داد. پس چطور فهمیدید یکی از آنها ابراهیم است؟
پیرزن که دچار استرس شده بود و با لکنت حرف میزد، گفت: خب راستش... زمانی که داشتند از پشت بام بالا میرفتند تا فرار کنند یک لحظه قیافه یکی از آنها را دیدم که شبیه آقاابراهیم بود.
محتاطانه صحبتش را قطع کردم و گفتم: اما در پشت بام که در انتهای پذیرایی قرار دارد قفل بوده، اما شما و اصغرآقا دست و پا بسته در اتاق خواب بودید. بعد از او پرسیدم: شما گفتید سارقان همه طلاهایتان را بردهاند، اما صندوقچه پر از جواهرات حرف دیگری را به میان میآورد.
از طرفی فقط داخل اتاق خواب به هم ریختگی دیده میشد و جاهای دیگر خانه اثری از ورود سارقان نیست. سر و صدای شما را همسایهها شب حادثه شنیدهاند، در این مورد چه دارید بگویید؟ هیچ اثر و ردپایی از وجود سارق پیدا نکردیم و اثر انگشت شما بر پیکر مقتول و طناب پیچیده شده دور بدن مقتول نیز بهدست آمده است.
ازدواج اجباری
پیرزن سکوت کرد و بعد از مکثی طولانی گفت: ازدواجم اجباری بود. همیشه با اصغر مشکل داشتم. اصغر مرد خوبی بود و به من خیلی بها میداد، اما من به او علاقهای نداشتم. شب حادثه مثل همیشه دعوا راه انداختم و اصغر سعی میکرد مرا آرام کند. ناگهان تعادلم را از دست داده و او را هل دادم. اصغر روی زمین افتاد و دیگر حرکت نکرد. من مرتکب قتل شده بودم و نباید کسی از این ماجرا با خبر میشد. به همین دلیل تصمیم به صحنهسازی گرفتم. با اعتراف پیرزن، راز جنایتی برملا شد که ناخواسته صورت گرفته بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: