روستای کلپورگان برای ما با یک تابلوی فلزی شروع میشود، نوشتههای روی تابلو از همین ابتدا، نشانی میشوند تا یادمان بیاورند ماجرای این گزارش، قصه دوستی خاک و آب و آتش است؛ قصه گِل در سرزمینی که گُل شاهنامه است؛ سیستان.
روستای هزار و یک قصه
کلپورگان را خیلیها به سفالش میشناسند، به همان گِلهای پخته شکل گرفته با دست که میشوند گلدان و کاسه و کوزه؛ سفالهایی که هزار و یک قصه دارند از روزگارانی که حالا دیگر گذشته و خاطره شده. شهرزاد این قصهها اما از همان 7000 سال پیش، از همان زمانی که باستان شناسان تخمین زدهاند و قدمت سفال کلپورگان را به پایش نوشتهاند، زنهای روستای کلپورگانند؛ همانها که کار ساخت سفال تمام و کمال با آنهاست و در کلپورگان، در هر خانه را که بزنید یک شهرزاد قصهگو در را روی شما باز میکند، زنی که راوی قصه هنری است که نسل اندر نسل ازمادر به دختر رسیده و این یعنی اینجا همه دخترها، همه مادرها و همه مادربزرگها زبان گِل را میفهمند.
هنر، اینجا کیمیاست؛ آنقدر ارزشمند که کلپورگان را از مرزهای کشورمان هم فراتر ببرد تا همه بدانند اینجا در این روستای کوچک، زنان با دست خالی، بدون چرخ و دستگاه و ابزارهای رایج، سفالگری میکنند، سنتی که از قدیم با آنها بوده و در تمام این سالها با وجود پیشرفت فناوری که بر دیگر رسوم روستا اثر کرده، هنوز پابرجاست.
به روایت طاهره
ماحصل دست زنان روستا، کوزههایی است که هرطرف سر میچرخانیم خودی نشان میدهند و میشوند راهنمای ما برای صحبت با طاهره که میگوید 45 سال از خدا عمر گرفته و 36 سال است با دست خالی سفال میسازد و تاکید میکند سفالگری شغل آبا و اجادی زنهای روستاست.
گوشه اتاقی که طاهره نشسته، روی موکتهای سبزرنگی که کفپوش اتاق شدهاند، پر است از سفالهای تازه، سفالهایی که به ردیف کنار هم صف کشیدهاند که پایشان به کوره برسد و در حرارت داغ آتش، استخوان بترکانند و سرخ بشوند.
طاهره رد نگاه ما را که میبیند میگوید: «من این هنر را از مادرم یاد گرفتم و حالا به دخترم یاد میدهم.»
دختر طاهره، با لباس بلوچی قرمز رنگ و انگشتهای حناگرفته، بین صحبتهای ما میآید و میرود و هر بار یک سفال خام از صف کوزههای قد و نیم قد گوشه اتاق کم میشود؛ دخترکی با گیسهای بلند بافته که فعلا سفالگری را با ساخت لیوان و کاسه شروع کرده و منتظر است وقتی امتحانش را خوب پس داد برود سراغ ظرفهای دیگری که دل یک دنیا را در زیبایی و منحصر بهفرد بودن بردهاند.
همین است که طاهره میگوید از وقتی اینجا ثبت جهانی شده، مردم بیشتر میآیند و منظورش از مردم، همان گردشگرهایی هستند که خودشان را میرسانند به کلپورگان تا تنها موزه زنده ایران را ببینند، جماعتی که در این چندسال پایشان به این بهانه به استان سیستانوبلوچستان باز شده؛ طاهره در این مدت خبرنگار کم ندیده، آدمهای زیادی آمدهاند و از هنرش نوشتهاند، از اینکه خاک سفالهای این منطقه از مشکوتک تهیه میشود، روستایی که سه کیلومتر با کلپورگان فاصله دارد و گِلدیگی خوبی است و بعد توضیح میدهد آنها به جایی که گِل ساخت سفال از آنجا تهیه میشود گلدیگی میگویند.
برای ما حرفهای طاهره پر از اصطلاحات تازه است اما برای او سالهاست، هاجک همان خاک مخصوص ساخت سفالی است که رنگی بین سبز و نخودی دارد، همان خاک مخصوص و مناسبی که قدیم مردها با پای پیاده هر بار سه کیلومتر برای آوردنش میرفتند و میآمدند و حالا به مدد همان پیشرفت فناوری بار نیسان و وانت میشود و خیلی زود به کلپورگان میرسد.
گلایه و گرانی
حرف که به اینجا میرسد، یکی از زنان دیگرروستا لب باز میکند، زنی همسن و سال طاهره که در تاریکی اتاق نشسته و دستهایش گِلی است. گلایه او از گران بودن برداشت خاک از روستای همجوارشان است و اینکه اگر خاک خوبی به دستشان نرسد، گل یا زیاد سفت میشود یا شل و در هر دوصورت کار آنها سخت میشود و این یعنی مشکل برای آنها که چرخ سفالگری ندارند و به عجیبترین شیوه، سفال میسازند.
به اینجا که میرسیم طاهره دست ما را میگیرد و میبرد اتاق کناری خانهاش، همانجا که تکه پارچههای رنگارنگ روی گِلهای خیس خورده را پوشانده؛ بعد میگوید: اینجا خودمان با دست یک ظرف گرد شبیه بشقاب میسازیم. بعد خاک و آب میریزیم و گل درست میکنیم و بعد از اینکه گل را ورز دادیم روی آن را با پارچه میپوشانیم. بعد هم مقابل این بشقاب مینشینیم و با نوک پا آن را میچرخانیم و به گِل رویش شکل میدهیم تا هر ظرفی که میخواهیم درست کنیم.
شیوه کار برای او و بقیه زنان روستا ساده است و برای ما که زل زده ایم به دستان هنرمند آنها، سخت و پیچیده؛ طاهره برای ما بقیه مراحل کار را مرور میکند، از اضافه کردن الحاقاتی مثل دسته به کوزهها گرفته تا آفتاب گرفتن چندساعته آنها در حیاط خانهها. مرحله بعدی، از همان قدیم تا همین امروز، صیقل دادن سطح سفالها با یک تکه سنگ خیس است؛ همان که به زبان محلی سائنوک میگویند و روغن کاری سطح آنها با یک تکه پارچه آغشته به پی گوسفند. کاری که ارتباط نزدیکی با خودنمایی نقش و نگارهای روی سفالهای کلپورگان دارد.
بوی گل پخته
مرحله بعدی کار، بعد از خشک شدن نقشها، کوره است؛ جایی که سفالها برای سرخ شدن داخلش چیده میشوند. کوره شب تا صبح روشن میماند و صبح وقتی آفتاب زد، سفالهای خاکستری و بیروح قبلی، دستسازههایی سرخ رنگ و شگفتانگیزند.
کورهها البته مهمان سالهای اخیر روستا هستند و هنوز قدیمیهای روستا یادشان نرفته که قبلا وقتی هنوز کورهای در روستا نبوده، مردم زمین را میکندند سفالها را داخلش میگذاشتند و روی گودال را دوباره خاک میریختند و با آتش زدن هیزمهایی که روی خاک چیده بودند، سفالها را میپختند. حالا رسیدهایم به نزدیک یکی از کورههای روستا، هرم آتش از همین فاصله میزند توی صورتمان و چند قدم برمیگردیم عقب. بوی گل پخته میآید، بوی آتش و طاهره از بیکاری مردهای روستا میگوید و اینکه با سفالگری نصف خرجی خانهاش را در میآورد و این کافی نیست. طاهره گلایه میکند و ما چشم میچرخانیم داخل کوره، بین شعلههای رقصان آتش، سفالها صبوری میکنند تا کلپورگان، کلپورگان بماند. روستایی که به سفالش و هنر دست زنانش زنده است و این تمام واقعیت اینجاست؛ سرزمین آدمهایی صبور که یک رویا بیشتر ندارند اینکه محل زندگی شان به واسطه جهانی شدن آبادتر از امروز باشد.
فاطمه سیستانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: