برایم عجیب بود. راستش نه از آن جهت که چرا دخترک قانونشکنی کرده. از آن جهت که چه شده معلم متوجهش شده!
خوب نیست یک مادر چنین حرفی بزند. اما بدم نمیآمد گاهی مخفیانه با برخی قانونشکنیهای بچهها کنار بیایم و به روی خودم نیاورم که مطلعم. برای این نظریه شاذ تربیتی مندرآوردی، فکرم این بود که باید شهامت شکستن قانون را داشت! ولی با عقل و منطق و اراده، به این نتیجه رسید که قانون باید رعایت شود. ترس از قانونشکنی بهتنهایی انگیزه خوبی برای قانونمداری نیست.
این بود که تعجب میکردم بعد از مدتها که کار دخترک و پسرک این است که با خودشان کتاب به مدرسه میبرند و گاهی یواشکی سر کلاس میخوانند، چطور معلم تازه متوجه شده؟ اما مسأله توهین به همکلاسی چه بود؟ این یکی خیلی عجیب بود. نه اینکه هیچ حرف ناپسندی بلد نباشد. اما بهزبانآوردنش خطاب به همکلاسی، آنهم در حضور معلم دیگر واقعا نگرانکننده بود. این کار از آن نوع قانونشکنیهایی نبود که بشود نادیدهاش گرفت.
دخترک که از مدرسه برگشت، پیام را نشانش دادم.
سرش را انداخت پایین: «ای بابا! بهت خبر دادن؟»
خودم را کنترل کردم: «پس درسته؟ واقعا به همکلاسیت توهین کردی؟»
خودش را انداخت روی مبل و گفت: «هنوز حواسم پرتهها! خودمو لو دادم پیشت.»
وانمود کردم که هنوز متوجه قضیه نشدهام. گفتم: «حالا چرا هنوز حواست پرته؟ اصلا چی حواستو پرت کرده؟»
با هیجان خم شد جلو و گفت: «یادته اون دختره رو که میگفتم همهاش منو اذیت میکنه؟ بقیه بچهها هم از دستش ناراحتن؟»
گفتم: «خب، اتفاق جدیدی افتاده؟ دوباره اذیتت کرده؟ برای همین باهاش دعوا کردی و بهش حرف زشت زدی؟»
گفت: «نه... حرف زشت نزدم که. ولی اونا فکر کردن حرف زشته.»
دوباره مکث کرد. مردد شده بود. بعد از چند ثانیه ادامه داد: «ولش کن! من که امروز همهاش دارم لو میرم. بذار اینم خودم اعتراف کنم!»
با نگرانی زل زدم به صورتش. بهگمانم نظریه درخشانم در باب نادیدهگرفتن قانونشکنیهای کمدردسر، کار دستم داده بود. به چه چیزی میخواست اعتراف کند؟
دست به سینه نشستم و گفتم: «خب! میفرمودین! به چی میخوای اعتراف کنی؟!»
گفت: «اااممم. خب راستش... میدونم که تو دوست نداری بعضی کتابا رو وقتی خیلی بچهایم بخونیم. مثلا کتابای هریپاتر. یادمه هی به داداشیام میگفتی صبر کنه تا سن مناسبش برسه. اما خوب من خیلی دلم میخواست بخونمشون. برای همین یواشکی میبردم مدرسه میخوندم.»
گفتم: «خوب؟! گیج شدم. الان هری پاتر چه ربطی به اون دختر همکلاسیت داره؟ چه ربطی به این داره که معلمت برای من پیام فرستاده؟»
نفس عمیقی کشید و دوباره از اول شروع کرد: «خیلیخب. من کتابهای هری پاتر رو بردم مدرسه و خوندم. الان
چند روزه دارم جلد سومش رو میخونم. سر کلاس امروز، معلم از من درس پرسید و بلد بودم. قرار بود از همه کلاس بپرسه و منم با خیال راحت کتابمو باز کردم و داشتم میخوندم. تا رسیدم به یه جای جالبش. یه جا معلمشون داره یه موجود جادویی سیاه رو بهشون معرفی میکنه. اسمش لولوخورخورهاس.
هرمیون میگه «لولوخورخوره یه موجود دگرگونشوندهاس و خودش رو به شکل چیزی درمیاره که ما ازش میترسیم.»
اینو که خوندم به خودم گفتم حتما اون دختره که همهمونو اذیت میکنه، لولوخورخورهاس. چون بلده هر کدوممون رو جوری اذیت کنه که خیلی حرصمون دربیاد. لباس یکیمونو مسخره میکنه. به موهای اون یکی میگه زشت. از درسخون بودن یکی دیگه ایراد میگیره... خلاصه مثل لولوخورخوره برای هرکدوممون یهجور اذیت داره. چشمم که بهش افتاد، خندهام گرفت. معلم چپچپ نگاهم کرد. منم سرمو انداختم پایین و بقیه کتابمو خوندم.
بعد دیدم نوشته معلم گفت «هیچکس نمیدونه یه لولوخورخوره تنها چه شکلیه. چون اون هر وقت کسی رو میبینه، خودشو برای ترسوندن اون آدم، تغییر شکل میده.»
بعد دلم سوخت برای اون دختره. دیدم واقعا یه لولوخورخورهاس. هیچکس باهاش دوست نیست. به خودم گفتم حتما وقتی تنهاست، یه شکل دیگهاس. وقتی کسی پیشش نیست که بخواد اذیتش کنه، چه شکلی میشه؟ هیچکس نمیدونه.
خلاصه زل زدم بهش و توی فکر بودم که دختره فهمید دارم نگاهش میکنم. برگشت بهم ادا درآورد. منم حواسم نبود سر کلاسم. بلند بهش گفتم «آخی! لولوخورخوره تنها!»
بعد اون عصبانی شد، خودکارشو پرت کرد بهم. بعد معلم اومد منو دعوا کرد که چرا بهش گفتم «لولوخورخوره». بعد کتابو زیر میز دید. هیچی دیگه. هم لو رفتم هم معلم دعوام کرد گفت به اون دختره فحش دادم. هم ایندفعه همه طرف اونو گرفتن. چون فکر کردن من حرف بدی زدم بهش!»
مانده بودم چه بگویم. مدتی در سکوت نگاهش کردم. میدانستم که آن دختر، در خانه با مشکلات زیادی دستوپنجه نرم میکند. مشاور مدرسه توی جلسه قبلی اولیا و مربیان در جواب شکایت چند مادر، آنها را کنار کشیده بود و چند جمله درباره اوضاع آشفته خانوادگی آن دانشآموز توضیح داده بود.
گفتم: «خب، نتیجه ماجرا چی شد؟»
گفت: «هیچی! معلم میگه باید ازش معذرتخواهی کنم. اما من که حرف زشت نزدم.»
گفتم: «ولی نمیتونی براش توضیح بدی که حرفت فحش نبوده. چون به هرحال توی کتاب هریپاتر، لولوخورخوره یه موجود بد و سیاهه. حتی اگه بهش بگی چرا بهش گفتی لولوخورخوره، بازم حق داره ناراحت بشه.»
گفت: «پس چکار کنم؟ معلم گفته فردا باید ازش معذرت بخوام.»
گفتم: «منم میگم معذرتخواهی کن. چون به هرحال حرفت خوب نبوده.»
کمی فکر کرد و گفت: «اوووم. آره معذرتخواهی میکنم. فکر کنم خیلی خوشحال بشه. چون اولین باره که قراره ازش معذرتخواهی بشه. هر دفعه معلما به اون میگن که باید از یکی معذرت بخواد.»
سر ذوق آمده بودم. با هیجان گفتم: «چطوره واسه تولدت هم دعوتش کنی؟"
گفت: «ماماااان! یادت رفته گفتم همهاش همهمونو اذیت میکنه؟ تولدم خراب میشه.»
گفتم: «خب پس بذار ببینیم عکسالعملش چیه وقتی ازش معذرتخواهی کردی. اگه دیدیم رفتارش بهتر شد، دعوتش کن. شاید اگه ببینه بچهها توی بازی و خوشحالیهاشون راهش میدن، رفتارش بهتر بشه.»
شانه بالا انداخت و وسایلش را برداشت که برود توی اتاقش. گفتم: «راستی! حالا که بیاجازه هریپاترها رو برداشتی و خوندی. اما آخر همین کتاب سوم، حالت جا میاد! متوجه میشی چرا من میگم کتاب نامناسب سنتون نخونین. کلی توضیح درباره بازگشت به زمان گذشته داره که گیجت میکنه و ازش سر درنمیاری و اعصابت خرد میشه! فقط لطفا بقیهشو توی خونه بخون که دوباره سر کلاس حواست پرت نشه، بلند بلند حرف بزنی!»
سمیهسادات حسینی
نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم