فرمودیم پدرسوخته فصل چوگان گذشته اینجوری یورتمه میروی.
عارض شد: گرفتم قربان گرفتم، فرمودیم چه؟ عرض کرد بلیت استادیوم، برویم بازی سپاهان پرسپولیس ببینیم. فرمودیم: برویم؟ عرض کرد: بله با هم برویم خیلی حال میدهد .
فرمودیم چه هست حالا؟ گفت: فوتبال! گفتیم: بنال ملتفت شویم. گفت حالا میرویم میبینید. ظهری ناهار نخورده، نشستیم توی مترو عنر عنر رفتیم تا استادیوم. عدهای از جوانان وطن کلاه و بوق به همراه آورده و دستافشانی میکردند. روی سرخ کرده بودند و اصرار داشتند تیم ما قهرمان میشود. خلاصه بعد از مقادیری پیادهروی به سکوها رسیدیم. میدانگاهی بسیار وسیع بر وسط آن محوطهای چمن کردهاند. دو دکه در دو طرف چمن گذاشتهاند و 22 نفر تقلا میکنند گوی مشمایی را توی دکهها کنند. حال این چه شور و هیجان دارد که پول میدهند میروند تماشا، ا...اعلم . القصه لختی از بازی گذشته بود که دیدیم آنها که سرخ پوشیده بودند به آنها که زرد پوشیده بودند فحش و فضیحت دادند و زردها هم بیپاسخشان نگذاشتند. مدتی نگذشته بود که کار از فحشهای کشدار گذشته، دیدیم در هوا سنگ و آهن است که میبارد. یاد یک از فقره جنگ ممسنی و تصرف قزوین کردیم، فوقالنهایه مرعوب بودیم. عجایب صحنهای دیدیم. در همین حول و ولا بودیم که یک فقره لنگه کفش پای چشممان فرود آمده برق از سه فازمان پرید. کلاهکج و قباپریشان به منزل مراجعت کردیم. در آن هیاهو خشایار را گم کردیم. کیسه یخ بر چشم گذاشته ورم و کبودی خوابید بهتریم. الساعه بر باب العمارت نشستهایم یک اره هم گذاشتهایم ور دستمان چشمانتظار خشایاریم که برسد با حوصله نصفش کنیم. پدر سوخته را. زیادهفرمایش نداریم.