در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مریم با تعجب: چی شده؟! چیکار داری میکنی؟
مهین: تو فقط چشمهات رو باز نکن.
مریم: باشه!
مهین: حالا میتونی چشمهات رو باز کنی.
مریم بعد از باز کردن چشمهایش با دیدن مادربزرگ (شهلا ریاحی) و پدربزرگ (زنده یاد جعفر بزرگی) خیلی خوشحال و متعجب میشود و میگوید: مادربزرگ! پدربزرگ! سلام! شما اومدید تهران؟! اومدید خونه ما؟! باورم نمیشه!
پدربزرگ: من و مادربزرگ یهو دلمان هواتان رو کرد. همه را میبینیم، اما چون شماها دورید، نمیبینیم. برای همین اومدیم پیشتون.
مریم: اگه علی بفهمه، خیلی خوشحال میشه. بریم خونه.
مهین: نخیر! نرین! چون میدونستم از دندانپزشکی میآی، برات سوپ پختم. وعده مادربزرگ و پدربزرگ گرفته شده.
مریم: آخه مهین جون!
مهین: آخه مهین جون نداره! همین که من میگم (سریال همسران)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: