در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماشینهای برفروب به حرکت درآمدند و برای سهولت تردد ماشینها، خیابانها را از برف روبیدند. مادر و دختری که برای تماشای منظره برفی به پارک مرکزی شهر رفته بودند، در کنار زمین بازی بچهها که کاملا سفیدپوش بودند، ایستادند. دخترک به مادرش گفت: «مادر، چه منظره زیبایی است. گویی شهر یک لباس سفید پوشیده است.»
مادر گفت: «آری دخترم. اما فردا همین لباس سفید به لباسی سیاه و خاکستری مبدل خواهد شد.»
دخترک گفت: «بیا یک آدمبرفی بسازیم.»
مادر گفت: «آه دخترم، آدمبرفی دیری نمیپاید که آب میشود، اگر میتوانی بیا آدمی بسازیم که برفی نباشد.»
دخترک گفت: «مادر من، صد بار نگفتم طلاق نگیر؟ حالا تا 30 سال هرچی من میگم میخوای سهراب سپهری و جبران خلیل جبران جواب بدی. تو از اینطرف، بابا از اونطرف. اقلا برو پیش مشاور.»
سپس با هم آدمبرفی ساختند که روحش از یخ بود و سپس از یک مشاور تضمینی که آگهیاش را در یک کانال شبکه اجتماعی پیدا کرده بودند، وقت گرفتند تا برای حل مشکلات نزد او بروند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: