در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادر داغدیده ارس در این باره به جامجم گفت: پسرم از نخبگان علمی کشورمان بود و دو مدال نقره در المپیاد کشوری در رشته ریاضی داشت. او دانشجوی ممتاز دانشگاهش بود. پسرم سال سوم رشته مهندسی برق دانشگاه شریف تهران بود و همزمان با این رشته، رشته آیتی هم میخواند. پسرم از همان کودکی اشتیاق زیادی به درس و مدرسه داشت. او علاقه زیادی به ریاضی داشت.
وی افزود: او هر سال که مسابقات علمی برگزار میشد شرکت میکرد و حائز رتبه ممتاز و اول میشد. او در المپیادهای ریاضی، دو مدال نقره کشوری آورده بود. همچنین در المپیاد هندسه مدال برنز را کسب کرده بود. او در کنکور بدون کلاس تقویتی، رتبه 49 کشوری را کسب کرد. او علاوه بر ریاضی به شعر و موسیقی علاقه داشت و گیتار مینواخت. او شیفته فلسفه، تئاتر و نقاشی بود .
مادر داغدیده ادامه داد: چند روز از سالگرد فوت شوهرم براثر تصادف گذشته بود که پسرم هم رفت و دومین داغ زندگی را بردلم گذاشت. آن شب برای آخرین بار که با ارس حرف زدم دلواپسی عجیبی داشتم. او به من گفت درسهایش را خوانده، تمرینهای درسیاش را نوشته و میخواهد با دوستش برای گردش بیرون برود و زود بازگردد. او هربار که با دوستانش بیرون میرفت مرا در جریان قرار میداد و بیشتر از یک ساعت بیرون از خانه نمیماند. آن شب هم رفت اما بعد از گذشت یک ساعت او تماسی نگرفت، دلم شور میزد.
با او تماس گرفتم. مرد غریبهای تلفن پسرم را جواب داد. یاد آن شبی افتادم که شوهرم تصادف کرد و فرد غریبهای تلفنش را پاسخ داد، آن شب دوباره برایم تکرار شد. ترس وجودم را گرفته بود. او گفت پسر شما تصادف کرده باید به بیمارستان بیایید.
بسختی بلیت هواپیما گرفتم و خودم را از اهواز به تهران رساندم. نفهمیدم چطور به بیمارستان رسیدم. پلههای ساختمان را دو تا یکی کرده و وارد شدم. قلبم داشت از سینهام کنده میشد. هر قدمی که برمیداشتم انگار بخشی از وجودم کنده میشد. وقتی به اتاق مورد نظر رسیدم پزشکان گفتند تسلیت میگوییم پسرتان مرگ مغزی شده و فوت کرد. با شنیدن این جمله دنیا برسرم آوار شد .
مادر داغدیده ارس ادامه داد: آنقدر جیغ کشیدم که صدایم دیگر درنمیآمد. پاهایم قدرت حرکت نداشت و همانطور پشت در اتاقی که پسرم برای همیشه به خواب ابدی رفتهبود، تکیه زده بودم. همانجا بود که متوجه شدم پسرم و دوستانش در یکی از خیابانهای تهران با خودرو در حرکت بودند که دچار حادثه شده و فرزندم فوت کرده است. زمانی که پیکر پسر 20 سالهام را به پزشکی قانونی منتقل کردیم آنجا به ما گفتند میتوانیم بافتها و نسوج بدن او را به بیماران اهدا کنیم. با شنیدن این حرفها هر چند داغ فرزندم بر دلم بود، اما قبول کردم و برگههای اهدای اعضا را امضا زدم تا بافتها و نسوج بدن او به بیماران اهدا شود .
معصومه ملکی
حوادث
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: