روزی سایر درندگان شیر را به نزد خود خواندند تا او را نصیحت کنند. ببر گفت: «این چه وضعی است، آبرو برای ما نگذاشتهای. آخه آهو؟»
پلنگ گفت: «آقاجان، شما باید ایشان را بخوری، نه اینکه ازش مراقبت کنی.»
تمساح گفت: «اگر نمیخوری اقلا بده ما بخوریم.»
شیر گفت: «بروید گم شوید. شما عشق را نمیفهمید.»
در این هنگام متوجه شدند حیوانی قصد حمله به مادهآهو را دارد. شیر بسرعت سراغ آنها رفت و مادهشیری را دید که میخواهد به مادهآهو حمله کند. مادهشیر بسیار زیبا و دلربا بود و شیر دلباخته او شد. شیر پس از آنکه به خود مسلط شد، به مادهشیر گفت: «عذر میخواهم بانو، شما کی هستید؟»
ماده شیر گفت: «مادهشیر.»
شیر گفت: «از شما سؤالی دارم. من با توجه به اینکه دلباخته مادهآهویی بودهام، میتوانم دلباخته شما هم باشم؟»
ماده شیر گفت: «کدام مادهآهو؟ همان که خوردمش؟»
شیر گفت: «عه، خوردیش؟»
مادهشیر گفت: «بلی.»
شیر گفت: «نوش جونت. باز هم اگه خواستی هست.» و سالها بهخوبی و خوشی و در رفاه کامل با یکدیگر زندگی کردند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم