مقطع حساس‌کنونی

داستان سرباز و و برادرش و سرکار استوار

کد خبر: ۱۱۹۵۱۸۵

سرباز وظیفه‌شناسی هر یک روز در میان، بالای یک دکل نگهبانی در یکی از مناطق نظامی نگهبانی می‌داد. او صبح رأس ساعت 8 به بالای دکل می‌رفت و پست را از نگهبان قبلی تحویل می‌گرفت و شب رأس ساعت 8 پست را به نگهبان بعدی تحویل می‌داد و از دکل پایین می‌آمد. یکی از روزها که سرباز در بالای دکل نگهبانی می‌داد، رأس ساعت 10، از فراز دکل شخصی را دید که به دکل نزدیک می‌شد. با استفاده از دوربینش شخص را نگاه کرد و دید مردی است که دوربین و سه‌پایه عکاسی بر دوش دارد و کلاهی پشمی نیز روی سرش کشیده است و بدون توجه به تابلوی «محوطه نظامی ـ عکسبرداری ممنوع» به دکل نگهبانی نزدیک می‌شود.
سرباز که بسیار وظیفه‌شناس بود، می‌دانست که نباید دکل نگهبانی را ترک کند و برای هشدار به مرد عکاس به او نزدیک شود. پس تصمیم گرفت با شلیک گلوله‌ای به سمتش به او هشدار دهد. در نتیجه اسلحه‌اش را آماده کرد و به سمت او نشانه رفت و مگسک را درست در چند متری زیر پای او تنظیم کرد. در لحظه‌ای که خواست شلیک کند ناگهان زنگ تلفن دکل به صدا درآمد و دست سرباز لرزید و تیرش به‌جای زیر پای مرد عکاس، به خود پای مرد عکاس اصابت کرد و مرد عکاس به زمین افتاد.
سرباز با آشفتگی اسلحه را انداخت و تلفن را جواب داد. سرکار استوار که پشت خط بود به او گفت: «داداشت اومده سرباز، همون که گفتی عکاسه. فرستادمش بیاد دم دکل که سورپرایز بشی. الان هم گفتم زنگ بزنم که اگه خواستی به سمتش شلیک کنی، تیرت خطا بره و بهش نخوره.» سرباز گفت: «بمیری استوار. تیرم خطا رفت، منتها می‌خواستم بزنم زیر پاش، خورد به خود پاش. آمبولانس بفرست بابا.»
و به این ‌ترتیب داستانی که می‌توانست جور دیگر تمام شود و در مورد قضاوت زودهنگام و تصمیم‌گیری عجولانه به ما هشدار دهد، این‌طوری تمام شد و اعصاب ما را از حماقت و بی‌شعوری خرد کرد. اه.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها