شوخی خجالت‌آور نویسنده

تفاوت‌هـــــــای فرهنگی قـــــرار نیست تنها در سبک زندگی، نوع لباس یا غذایی باشد که صرف می‌کنیم. در جهان امروز گاه اتفاق‌های معمولی برای ما، برای افرادی از کشورهای دیگر همچون یک شوک بزرگ است،‌ مثال‌های کلیشه‌شده‌ای مثل تعارف ایرانی‌ها را فراموش کنید.
کد خبر: ۱۱۹۴۵۰۲

تعارف را هر جور نگاه کنید عادتی مذموم است و برای فرنگی‌ها شگفت‌انگیز و عجیب،‌ اما جالب این‌که بسیاری از کارشناسان گردشگری از آن به عنوان جاذبه‌ای فرهنگی برای گردشگران یاد کرده‌اند. نمونه دیگرش نوع رانندگی ایرانی‌هاست،‌ چیزی که ردش را می‌توان به‌راحتی در سفرنامه‌های گردشگران معاصر پیدا کرد، آنقدر که چند سال پیش ویدئویی از یک گردشگر چینی از نوع رانندگی ایرانی‌ها در میدان توحید تهران بازدیدکننده چند ده میلیونی پیدا کرد. اینها مثال‌هایی رو و نخ‌نما شده است. بسیاری دیگر از این تفاوت‌های عمدتا فرهنگی را تنها وقتی می‌توان یافت که در یک موقعیت تکراری و هر روزه همراه با یک گردشگر فرنگی باشید. برای من هم این اتفاق چند روز پیش در متروی تهران افتاد. در این که جهان مترو عجیب و غریب است شکی نیست، اصلا همان که چند ده پله می‌روید پایین انگار با آدم‌های دیگری رو‌به‌رو شده‌اید و جالب‌تر این‌که خود شما هم انگار آدم دیگری می‌شوید. دلیل این‌که تنها چند پله می‌تواند شما را در عرض چند ثانیه به این اندازه تغییر دهد، بماند. این روزها و با نزدیکی عید، تعداد فروشندگان در مترو نزدیک به خود مسافران است. کالاهای عمدتا تکراری از لوازم جانبی موبایل بگیرید تا گیاهان دارویی و جوراب و کمربند و لباس! تا همین‌جایش این تعداد فروشنده چشمان همسفر گردشگر فرانسوی من را از حدقه بیرون آورده بود. هر فروشنده که رد می‌شد حاصلش لبخندی بود که میان ما رد و بدل می‌شد.
اما این تفاوت فرهنگی جایی بالا زد که مردی میانسال چند جلد کتاب در دست داشت و در یکی از توضیحاتش برای مسافران خسته مترو اعلام کرد که نویسنده کتاب خودش است. دیگر خجالت از بیسوادی‌ا‌م در زبان را کنار گذاشتم و با تفاخر سعی کردم از این بلبشوی فروشنده‌ها برای خودم به‌عنوان یک ایرانی اعتبار کسب کنم! با انگلیسی دست و پا شکسته برای همسفر فرانسوی‌ام توضیح دادم که نویسنده این کتاب‌ها همان فروشنده دوره‌گرد است.
فرانسوی بلند شد و دست در کوله‌پشتی هیولایش کرد و کیف کوچک سبزی درآورد و پول داد و کتاب را با احترام خرید، به من رو کرد و با التماس خواست به فروشنده نویسنده بگویم این کتاب را برای همسرش امضا کند! انگار شوخی باشد. من و نویسنده دوره‌گرد نه‌اعتبار که از خجالت و البته شلوغی مترو خیس عرق شدیم.

میثم اسماعیلی

فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها