آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
بشقاب بوسه، اما حسابش فرق میکرد... ابرک انبوه برنج که بشقاب بوسه را میپوشاند من همیشه فکر میکردم نقشها جان میگیرند و در هیاهوی این تصویر دنیا اسلوموشن میشد... ما باستانشناسهای حقیری بودیم رویاروی یک زیگورات اساطیری... همانقدر هولبرانگیز همانقدر ترسیده... همانقدر مستاصل... من اما... همیشه بشقابم را طوری تنظیم میکردم که از پایین دو پیکر ابرک برنج را ببلعم که دو پیکر مجال بیشتری برای باهم بودن را داشته باشند... قاشقم تیشهای ظریف بود در حماسه کشف بوسهای به قدمت سپیدهدم تاریخ... برنج تمام میشد؟ نه خاکبرداری تمام میشد... چه بشکوه بشقاب عرق کرده بود... ور منطقی کلهام میگفت چربی روغن گاو است ور عاشق کلهام میگفت: پری رو تاب مستوری ندارد... غذا تمام میشد... غذایی با طعم روغن حیوانی و زیره کرمانی و بوسههای متواتر...
همین شد که زود بزرگ شدم همین شد که شعر یقهام را سالهاست ول نمیکند... همین شد که همیشه توی سرم چهار مرد بلوچ دهل میزنند... همین شد که زنانی نقابزده با صندلهای بندری و لباسهای پولکی خلوتم را کل میکشند... صبحها بوی قهوههای مراکشی میدهد روحم، غروبها دلتنگی جوانی فلسطینی ایستاده بر باغ تصرف شده زیتونش من را قدم میزند... خیالتان را راحت کنم: دوست داشتن شغل من است...
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....