گوشی را برداشتم و بیا که بریم به مزار استاد دل آهنگ را برایش پلی کردم. گفت عهه. ای که افغان است. گفتم مگر عیبی دارد؟ گفت تو چرا گوش میکنی؟ گفتم دوست دارم. از سر ذوق خندهای کرد و گفت چه خوب. شروع کرد به معنی کردن شعر. گفتم میفهمم. گوش نکرد و ادامه داد. آهنگ دیگری گذاشتم. گفت این استاد مددی خَیلی لغت میخواند. گفتم یعنی چه؟ گفت یعنی زبان باسوادهاست. بعضی حرفهایش را ما نمیفهمیم. اسم خواننده زنی را بردم و گفتم میشناسی؟ گفت آره ... بعد سیتا قاسمی را پرسیدم. گفت ای یکی نجیب زن است. 50 سالش بود. اسمش عبدالحی بود. پسرهایش عبدالحق و ضیاء الحق و سمیع الحق. نسیمه و نصیبه هم اسم دخترهایش بودند. گفتم چندتا خانم داری؟ گفت یکی. گفت من وفادارم. تا زن اولم خدابیامرز زِندَه بود زن نگرفتم. روستایش در مزار تحت تسلط طالبان بود. 20 سال است که اینطور است. از طالبان پرسیدم. گفت اخلاقشان تند است. تبلیغ میکنند که جِهاد کنیم اما زورمان نمیکنند. خبردار شوند کسی تیلیویزیون دارد میریزند خانهاش. امنیت را تامین کردند. من که اینجام، خیالم از زن و بچه ام راحت است. در روستا کسی دزدی کند دستش را قلم میکنند. البته هرچه باشد دولت بهتر از طالبان است.گفتم میدانند ایران میآیی کارت ندارند؟ گفت خب میدانند پِی لقمه نانم. از احمدشاه مسعود که پرسیدم لحنش عوض شد. گفت خیلی برایش جِهاد کردیم، هم خودم و هم پدرم، اما نشد. یک حَیفی گفت که تمام حسرت عمرش را تویش جمع کرده بود. ترافیک باز شده بود. گفت اَی کاش ترافیک تمام نمیشد و حرف میزدیم. گفتم کاری ندارد که، پارک میکنیم و حرف میزنیم. خندید. خندیدم. وقتی رسیدیم خواست پول بدهد. گفتم مسافرکش نیستم که. اول فکر کرد تعارف میکنم و به زور میخواست پول را بچپاند توی دستم. گفت پس چرا سوارم کردی؟ گفتم افغانها را دوست دارم. ذوق کرد. گفت امشب رویا بود هموطن. آهنگ هایت خَیلی قشنگ بود. یک دَور رفتم مزار و برگشتم. گفتم آهنگهای خودتان بود. خندید و گفت آهنگهای همهمان هست.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم