مقطع حساس‌کنونی

داستان عبرت‌آموز مرگ و مرد

روزی مرد متمولی سر ظهر از خواب برخاست و مردی را مقابل خود دید. گفت: «کیستی؟» مرد گفت: «مرگ. من مرگم. برخیز، امروز آخرین روز توست.» مرد متمول خمیازه‌ای کشید و گفت: «ای بابا، حالا به این زودی؟ من که اصلا آماده نیستم.» وی افزود: «حالا چی بپوشم؟» مرگ گفت: «به هر حال من به این کارها کار ندارم. اسم تو اولین اسم در فهرست من است.» مرد گفت: «سخت نگیر ای مرگ.
کد خبر: ۱۱۸۷۲۵۴

قدری درنگ کن. اصلا بیا یک ناهار چرب سفارش دهیم و بر بدن بزنیم با دوغ، و در ادامه در این باب صحبت کنیم.» مرگ قبول کرد و ناهار چرب و دوغ سفارش دادند و خوردند و ناگاه خواب مرگ را درربود. وقتی چشمان مرگ خوب گرم شد و خر و پفش برخاست، مرد بسراغ پوشه مرگ رفت و فهرست او را برداشت و اسم خود را از بالای فهرست خط زد و در پایین فهرست نوشت. ساعتی بعد، مرگ از خواب بیدار شد و گفت: «ای مرد، خواب خوبی کردم، دمت گرم. حال به تو مژده می‌دهم که به‌خاطر این غذای خوشمزه که دادی خوردیم، از آخر فهرست شروع می‌کنم.» مرد گفت: «ددم وای» سپس افزود: «واستا ببینم. اصلا مگر مرگ غذا می‌خورد؟ حالا فهمیدم. تو دزدی، نه مرگ.» دزد که دستپاچه شده بود گفت: «جان آقات داد و بیداد نکن، من آبرو دارم. آره من دزدم، اومده بودم دزدی.» مرد متمول که از این ایده خوشش آمده بود داد و بیداد نکرد و به‌جایش از دزد 500هزار تومان حق‌السکوت و پول غذا را گرفت و او را بیرون انداخت و داستان را به پایان رساند.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها