در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه شد که در دی ماه 1334، آخرین ملاقات را به شما دادند؟
چون حکومت تصمیم گرفته بود قطعا آقاجان را بکشد و دستور قطعی از آمریکا و انگلیس برای اعدام ایشان داشت. مادرم در دو ماه آخر مانده به شهادت آقاجان، خیلی تلاش کردند. با اینکه پنج شش ماهه باردار بودند، خیلی این طرف و آن طرف میرفتند که بلکه حکم اعدام را یک درجه تخفیف تغییر دهند. مرتبا هم نزد علما و مراجع آن زمان میرفتند، هم به سران کشور مراجعه میکردند.
از این رفت وآمدها چیزی یادتان هست؟
بله. لباس مشکی مادرم و پوشیهای که میزدند، جلوی چشمان من است. قبلا آقاجان چند نفر از خانمهای فداییان اسلام را موظف کرده بودند که در اینگونه موارد، به مادرم کمک کنند و چند نفر از خانمهای محله دولاب، همیشه همراه ایشان میآمدند. زنان فداییان اسلام واقعا پاکباخته بودند و اگر تیربارانشان هم میکردند، هرگز از عقیدهشان کوتاه نمیآمدند و کمتر از مردها نبودند. اینها پا به پای مادر میآمدند و بچهها را میگرفتند و مواظبت میکردند. وقتی که حکم اعدام آقاجان را اعلام کردند، آنها چند روز مهلت فرجامخواهی داشتند...
به نظر شما چرا شاه با فرجام خواهی آنها مخالفت کرد؟
بهخاطر اینکه وقتی حکم اعدامشان را قطعی کردند، آقای دکتر کامل الشریف از اخوانالمسلمین تصمیم گرفت با مسافرت به ایران، حکم را بشکند. البته اخوان المسلمین آن موقع با اخوانالمسلمین حالا خیلی فرق داشتند. ایشان نخستوزیر اردن بودند و همراه با نویسندهای که اهل سنت است، راهی ایران شدند. ایشان را بعد از چند سال که از انقلاب گذشته بود، در ایران دیدم. ایشان در یکی از هتلها بودند و خیلی گشته بودند تا مرا پیدا کردند. گفتند: به محض اینکه حکم اعدام پدرتان را شنیدیم، چون ایشان برای ما خیلی شخصیت معتبری بودند، سریع به عراق آمدیم که ویزای آمدن به ایران را بگیریم. اینها چون فهمیدند که ما داریم به خاطر نواب به ایران میآییم، ویزای ما را تا ۲۴ یا ۴۸ ساعت ندادند و در این فاصله به تهران اطلاع دادند و شبانه نواب و یاران ایشان را اعدام کردند، چون اگر اینها پیش شاه میآمدند، شاه نمیتوانست درخواستشان را رد کند.
مادرتان شماره تیمسارآزموده را از کجا پیدا کرد تا به او برای گرفتن ملاقات تماس بگیرد؟
برای مادر پیدا کردن این جور چیزها کاری نداشت، چون مادر خودشان سیاسی بودند. ایشان پا به پای پدرم همه جا فعالیت داشتند. گمانم از یک بقالی یا سبزیفروشی زنگ زدند و به آزموده گفتند: دارید دست به چنین جنایتی میزنید و نمیخواهید به خانواده ما ملاقات بدهید؟.. البته مادر خیلی با قدرت و صلابت صحبت میکردند، نه اینکه به صورت عجز و التماس. آزموده میگوید: به موقعش ملاقات میدهیم. مادر میگویند: انشاءا... خودت در چنین شرایطی قرار بگیری! مادر نقل میکنند: بلافاصله گوشی را سریع گذاشتم که رد مغازهای را که داشتم از آنجا زنگ میزدم نگیرند و اسباب زحمتش نشوند! یادم نیست به چه صورت، اما بالاخره سه روز قبل از شهادت پدر وقت ملاقات دادند.
آن روز دقیقا چه دیدید؟
من یک دختربچه سه چهار ساله بودم و یک چادر صورتی سرم بود. زهرا خواهر کوچکترم دو سال و نیم داشت. با مادر و مادربزرگم رفتیم. مادربزرگم زنی بسیار متشخص و از خانوادههای بزرگ بودند. حتی درآن موقع هم، مامان اصلاً تصورش را هم نمیکرد که آنها بتوانند آقاجان را به شهادت برسانند.
خداحافظیتان چطور بود؟
ما را بغل کردند و بوسیدند. مادرم موقعی که گریه میکردند، صدایشان بلند نمیشد، ولی پدرم خیلی باهوش بودند و زود متوجه میشدند. در آنجا هم با جملات بسیار زیبایی دلجویی کردند و گفتند: مثل حضرت زینب(س) باشید، دلم میخواهد مثل ایشان صبور باشید.
شبی که پدرتان را اعدام کردند، از ماوقع مطلع بودید یا صبح به شما خبر دادند؟
نماز صبح بود، که خبر دادند. کسانی شنیده بودند و آمدند سریع به ما گفتند. صبح خیلی عجیبی بود. ما در دولاب یک اتاق کوچک داشتیم که فقط یک کرسی در آن بود.
یک مرتبه دیدم مادرم پریشان شدند. به مادرم خبر داده بودند که ایشان را اعدام کرده و شبانه برده و در مسگرآباد دفن کردهاند. البته ایشان را با لباس روحانیت اعدام کردند، چون آقاجان به لباس روحانیت عشق میورزیدند و میگفتند: لباس جدم رسولا...(ص) است و آخرین لحظه هم که از ایشان میپرسند آخرین درخواست شما چیست، میگویند: لباسم را بدهید. قبل از آن هم که آب میخواهند و هر چهار نفر غسل شهادت میکنند.
چطور به مسگرآباد رفتید؟
خانه ما با مسگرآباد، فاصله چندانی نداشت. عده زیادی آمدند و ما را بردند. مامان همیشه خیلی مرتب و منظم بودند و هستند، ولی آن روز با سر و وضع بسیار آشفتهای حرکت کردند. مادرم میگفتند: «تمام جهان برایم در یک دود سیاه فرورفته بود و همه جا تیره و تاریک شده و اولینبار بود که رنگ یتیمی را روی چهره فرزندانم میدیدم. یادم نیست چه کسی دست مرا گرفته بود، ولی یادم هست دنبال مادرمان همراه با جمعیت میرفتیم. مادرم انگار که اصلاً در این جهان نبودند!
شما مدتی در آمریکا زندگی کردید. چرا رفتید و آنجا دوستان و مرتبطین،چه تصور و برداشتی از پدرتان داشتند؟
ما از لحاظ مادی خیلی زندگی بسیار مختصری داشتیم که ابداً برایم مهم نبود، ولی از نظر علمی و انجام کارهای خارج از روزمرگی، واقعا در فشار بودم. من حتی به خاطر اینکه شوهرم دانشگاه نرفته بود، کنکور هم ندادم! دلم نمیخواست شرایط او تحتتاثیر من قرار بگیرد و بالاتر از او قرار بگیرم. زندگی به آن شکل، برای من که قادر به انس گرفتن با یکنواختی نبودم، قابل تحمل نبود. شوهرم انگلیسی میدانست و من هم کم و بیش چیزهایی بلد بودم، ولی از نظر مالی خیلی دستمان تنگ بود، ممنوعالخروج هم بودیم و با هزاران مشقت توانستیم برویم!
چه سالی؟
سال ۵۲.
اولینبار در آمریکا، کجا اسم پدرتان را شنیدید؟
اولینبار موقعی بود که بچههای انجمناسلامی دانشجویان دعوتمان کردند. چقدر کیف داشت همراه آنها تظاهرات میکردیم و شعار مرگ بر شاه میدادیم. ما که از فضای سنگین اختناق بیرون آمده بودیم، برایمان نعمتی بود.
در آن سالها به کسی برخوردید که پدرتان را دیده باشد؟
بچههای انجمن اسلامی آقای بنیصدر را به آمریکا دعوت کردند. ایشان کتاب پدرم را در فرانسه چاپ کرده بود. او در آن دوره، خیلی متواضع به نظر میرسید و کتابی به نام «کیششخصیت» هم نوشته بود. البته آدمها طی زمان عوض میشوند. بعدها خودش مبتلا به کیش شخصیت شد!
بنیصدر وقتی فهمید فرزند نواب صفوی هستید، با شما چه رفتاری کرد؟
خیلی با احترام رفتار کرد. موقعی هم که به فرانسه رفتیم، سه روز مهمان او بودیم. درباره کتاب پدرم خیلی صحبت کرد. چند جلد از کتاب پدرم را هم داد که به ایران بیاورم. خدا رحم کرد به خاطر آن کتابها گیر نیفتادم.
دکتر یزدی چطور؟
یک بار در ارلینگتون، یک سمینار سه روزه توسط انجمن اسلامی دانشجویان برگزار شده بود و دکتر یزدی جزو سران انجمن اسلامی بود. دکتر یزدی در آن سمینار درباره حرکهالمحرومین لبنان سخنرانی بسیار جالبی ایراد کرد، طوری که من همان جا تصمیم گرفتم از آمریکا مستقیم بروم لبنان که به شیعیان لبنان و فلسطینیها کمک کنم. یادم نیست چه کسی مرا به دکتر یزدی معرفی کرد و ایشان بسیار مرا تحویل گرفت و بسیار نسبت به پدرم اظهار ارادت و محبت کرد. بعد یکمرتبه گفت: «من شنیدهام سیدعبدالحسین واحدی فراماسون بوده است!». من از بچگی تعصب عجیبی روی پدرم و فدائیان اسلام داشتم. تعصبی که شاید حتی بعضی جاها غیرمنطقی هم بود. وقتی این حرف را شنیدم، ناگهان برافروخته و بهشدت عصبی شدم، طوری که با آنکه حتی کلمهای هم حرف نزدم، دکتر یزدی متوجه شد و بلافاصله عذرخواهی کرد و گفت:«شما هر سند و نوشتهای علیه این ادعا داشته باشید، من با کمال میل آن را در نشریه انجمن چاپ خواهم کرد.!»
بهعنوان جمله معترضه، به نظر شما ریشه اینگونه ذهنیتسازیها چه بوده است؟
همیشه از این حرفها زیاد زدهاند. آن موقعی هم که پدرم برای نمایندگی مجلس نامزد شده بودند، علمای قم همه قبول کردند و گفتند باید کسی را برای مجلس انتخاب کنیم که حاضر بشود جانش را برای دینش بدهد و هیچکسی را فداکارتر از نواب نمیشناسیم، ولی آسیدهاشم حسینی اعلامیه داد که نواب صفوی دشمن امام زمان(عج) است! مادرم میگفتند: نواب تا مدتها به خاطر این حرف اشک میریخت! بعد خبر آوردند آسیدهاشم دارد میمیرد و پدرم بقیه را خبر میکند که به عیادت او بروند. این حرفها همیشه وجود داشته.
بعد از 40 سال آرزوهای پدرتان را چقدر در جمهوری اسلامی محقق میبینید؟
مهمترین اتفاقی که افتاده، این است که ما دیگر برده آمریکا و انگلیس نیستیم. این بزرگترین دستاورد انقلاب است. شعار اسلام در تمام جهان پژواک و گسترش زیادی پیدا کرده. درست است که ما در درون مشکلات زیادی داریم، ولی وقتی به خارج از کشور میرویم، امید همه مسلمانها و مظلومین جهان به ایران است. ایران الان تبدیل به یک ابرقدرت شده است. اگر بتوانیم اوضاع داخلیمان را درست کنیم، کشور بزرگی هستیم. البته بخشهای زیادی از قانون اساسی هم براساس کتاب پدرم نوشته شده است.
بله آن کتاب بسیار از زمانه خودش جلوتر است...
بهقدری انسانیت و شخصیت انسانها برایشان مهم بود که هیچوقت به هیچ قشری، با نگاه تحقیر نگاه نمیکردند. ایشان حتی در مورد مراکز فحشا و زنان به فساد کشیده شده بسیار بامحبت صحبت میکنند و میگویند: حکومت در قبال هدایت زنان جوان ما که براثر فقر فرهنگی یا مادی به انحراف کشیده شدهاند، مسؤول است و باید موجبات اصلاح و بازگشت آنها را فراهم کند.در تمام زمینهها به همین شکل فراتر از زمانهشان فکر میکردند
ماجرای آشنایی با دکتر چمران
دکتر چمران خیلی به من محبت داشت. من بعد از انقلاب با دکتر آشنا شدم.البته با اندیشههایشان و حرکهالمحرومین در آمریکا آشنا شدم. امام موسیصدر خیلی با پدرم دوست بودند، چون آقاجان، آیتا... سیدصدرالدین صدر را خیلی دوست داشتند. ایشان هم خیلی پدرم را دوست داشتند، طوری که وقتی پدرم به ملاقات ایشان میرفتند، کس دیگری را در محفل خود راه نمیدادند و ساعتها با پدرم گفتوگو میکردند. همه خانواده صدر به پدرم خیلی علاقه داشتند. آقا موسی سه سال از پدرم بزرگتر بودند و در دوره نوجوانی و جوانی،خیلی با هم مأنوس بودند...
من تا انقلاب دکتر چمران را نمیشناختم، ولی یک بار سخنرانی ایشان را شنیدم که برایم خیلی جالب بود و احساس کردم صدای این مرد سرشار از صداقت و درستی است و به خودم قول دادم با این مرد همکاری میکنم. به هر شکلی بود خود را به کردستان رساندم. دکتر چمران براساس تجربیاتی که در لبنان داشت، سپاه را طرحریزی کرد که یک عده نیروی متعهد باسواد و با فهم و شعور را جمع کرد و سپاه پاسداران را تشکیل داد. منتهی متأسفانه درآن دوره،یکی از دشمنان دکتر چمران را در رأس سپاه گذاشتند!
خاطرم هست فرمانده سپاه پاسداران کرمانشاه، کلا ذهنیت مرا نسبت به دکتر چمران به هم ریخت! طوری که من که آن همه مشتاق دیدار ایشان بودم، کلا منصرف شدم و وقتی ایشان را دیدم، به یک سلام و احوالپرسی مختصر اکتفا کردم! این حس من بود تا وقتی که مهمان سازمان الفتح شدم و به لبنان رفتم. تمام سران سازمان آزادیبخش فلسطین در آنجا بودند و من با تکتک آنها در مورد دکتر چمران حرف زدم و فهمیدم حرفهای آن فرمانده، کلا باطل است. همین باعث شد وقتی به ایران برگشتم، از طریق خانم آقای چمران، توانستم به ایشان نزدیک شوم.
دختر آقا آمد
صحنههایی که به یاد خودم مانده، با صحنههایی که مادرم یا دیگران سالیان سال برایم تعریف کردهاند، در ذهنم درهم آمیختهاند. مهمترین صحنهای که کاملا حس کردم و حضور داشتم، آخرین ملاقات با پدرم است. البته از دیدار با ایشان در زمان بازداشت در زندان هم تصاویر جالبی در ذهنم هست...
فکر میکنم دو سال داشتم که مادرم مرا به زندان میبردند و جلوی زندان حدود 2000 نفر از فدائیان اسلام جمع شده بودند و همه میگفتند: دختر آقا آمد! و مرا روی دست میبردند. آن زمانی را که سر دست مردم بودم و مرا به هم پاس میدادند. آن جمعیت همیشه جلوی چشمم هست. ولی خاطراتی را که در کنارشان بودم، بهصورت مبهم یادم میآید. پدر ما مثل مردم عادی نبودند که صبح بروند جایی کار کنند و بعد برگردند یا مأموریت بروند و بعد از چند روز برگردند. زندگی ما هیچوقت معمولی نبود. چهار روز یک جا بودیم و پنج روز جای دیگری بودیم و همیشه یا در حال فرار یا مخفی شدن بودیم! به هیچ جای خاصی تعلق نداشتیم که بگوییم به این خانه دلبستگی پیدا کردهایم. آقاجان که میآمدند، همیشه جمعیت و آمد و رفت بود و خیلی کم با ایشان بودیم.
محمدرضا کائینی
فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: