شب بیست و یکم رمضان با دخترم رفتیم جمکران. هرسال میرویم. نماز را که خواندم یاد سهراب افتادم که گفته بود مامان دعا کن خدا من را به آرزوهایم برساند. من به سوریه فکر کردم. از امام مهدی(عج) خواستم پسرم را به همه آرزوهایش برساند، اما پایش را به سوریه باز نکند. همان شب بیست و سوم تماس گرفت و بعد گوشیاش خاموش بود. حدس زدیم رفته باشد. رفتیم یزد، ولی اسم و فامیلش را اشتباه گفته بود تا پیدایش نکنیم! بعد هم که مدارک را بیشتر بررسی کردند، گفتند اعزام شده است.
20 روز یا یک ماه بعد از سوریه زنگ زد که مامان من حالم خوب است، نگران نباش. از آن به بعد هر وقت میتوانست زنگ میزد. زمانی هم جنگ خیلی شدید شد. شبکه خبر سوریه را نشان میداد که ماشینهای داعش آمده بودند پشت خاکریزها. یک حسی به من میگفت پسرم همینجاست! هرچند در فیلم او را ندیدم. شب که زنگ زد گفت مامان حال ما خوب است. برایش خبر تلویزیون را تعریف کردم، خندید و گفت ما هم آنجا بودیم.
سری اول سه ماه در سوریه بود. اول محرم راضیاش کرده بودم دیگر نرو. اما میگفت نگران نباش. ما الان 15 ایرانی و 15 افغانستانی هستیم که کارهای پشت دوربین را انجام میدهیم. اینها را میگفت برای این که من نترسم.
پارسال 20 روز مانده بود دوماهش تمام شود؛ روز اربعین نذری داشتم. فردایش صبح زود دخترم آمد. گفتم چه خبر شده؟ گفت چیزی را جا گذاشتم آمدهام دنبال آن. از چشمهایش معلوم بود گریه کرده است. گفتم سهراب زنگ زده؟ گفت مامان، سهراب ساعت 4 صبح به من زنگ زد و گفت زخمی شده. دیگر از خود بیخود شدم و حرف هایش را نشنیدم.
اصلا امید نداشتم زنده باشد. تا چند روز اسمش بین مجروحان پروازهای سوریه نبود. یک ختم قرآن گرفتم. نمیتوانستم خانه بنشینم. روز پنجم رفتم زیارت امامزاده بیبی سکینه(س). از دخترم شنیدم سهراب پاهایش را از دست داده. باور نمیکردم. گفتم شاید اشتباه شنیده است. دیگر نتوانستیم با خودش صحبت کنیم. دو شب بعد خواب دیدم آدم قدبلند و خیلی خوشقیافهای لباس سفید پوشیده و یک پایش از دیگری کوتاهتر است. دیگر باور کردم سهراب پایش را از دست داده است.
تا اینکه خبر دادند او را آوردهاند بیمارستان بقیها.... اتاق پر از مجروحان مجرد افغانستانی بود. وقتی رسیدیم آنجا اصلا گریه نکردم. قبل از اینکه برویم به دخترم گفته بودم دیگر امید زندگی ندارم. دخترم میگفت مامان این اتفاق برای سهراب افتاده... دیگر الان باید خودت را جمع و جور کنی که بتوانی سهراب را جمع کنی. اما به بیمارستان که رسیدم، بین آن همه مجروح خدا را شکر کردم. چون روحیه سهراب خیلی بالا بود. من هم شکایتی نداشتم و به خاطر همین روحیهاش کمتر اذیت شدم.
اول یک ماه بیمارستان بود و شکر خدا جز یک عمل جراحی که خیلی اذیت کرد، زخم هایش زودتر از همه خوب شد. تقریبا سه چهارماه در بیمارستان و نقاهتگاه بود. تاحالا هم پرستاری از بیرون برای ما نیامده است. زحمت همه جابهجاییهای او با برادر کوچکترش بوده. تا الان که توانستهام پرستارش باشم و از خدا و بیبی زینب(س) میخواهم هیچوقت خسته نشوم. تنها آرزویم این است که خدا و بیبی زینب کمک کنند سهراب بتواند راه برود. آرزوی هر مادری را خودتان میدانید که چیست.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم