آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
نمیدانستم چه خبر است. با ماشین به میدان تجریش رفتم و دیدم خیابان دربند پر از گِل است. گفتم: هر جور باشد من میروم! در گِل و شُلها رفتم بالا. آن موقع جوان بودم و میتوانستم. مثل حالا نبودم که دو قدم نمیتوانم راه بروم. رفتم ظهیرالدوله و دیدم مقبره کنار پدر اصلا وجود ندارد و تماما خراب شده است! در باز بود و رفتم داخل. یاد قضیهای افتادم. قبلا درویشی در آنجا بود. یک روز دستهجمعی رفته بودیم آنجا. من چند گلدان برداشتم و آنها را آب دادم. آن درویش آمد و با من تندی کرد و گفت: «تو حق نداری به اینها دست بزنی!» گفتم: «برو کنار، فضولی نکن، وگرنه پوستت را میکنم!» یا چیزی شبیه به این. واقعا از او رنجیده بودم. هر وقت میرفتم، حسابی از خجالتش درمیآمدم...
باید به او پول میدادم، چون کس دیگری که آنجا را حفظ نمیکرد. خلاصه آن روز رفتم بالا و خانم آن درویش بدو آمد و مرا بغل کرد و با نگرانی گفت: «درویش مرد، او را ببخش، گناهش را ببخش.» گفتم: «چرا؟» گفت، «شب خوابیده بودیم و سیل آمد. درویش همان موقع در اتاق بودو سکته کرد و مرد!» تمام زندگیشان هم در سیل از بین رفته بود. گفتم: «من بخشیدمش، گناهی نکرده بود» همان موقع دیدم عده زیادی جوان که بعضیهایشان لباس فرم تنشان بود، آنجا دارند کارهایی برای سروسامان دادن به وضعیت انجام میدهند. با تعجب پرسیدم: «چه خبر است؟ شما که هستید؟» گفتند «ما مأمور شدهایم بیاییم و اینجا را تمیز کنیم». به من هم گفتند: «خانم! شما در این گِل و شل اینجا چه کار میکنید؟» گفتم: «مقبره پدرم اینجاست و آمدم ببینم چه خبر است». پرسیدند: «پدرتان کیست؟» گفتم فلان کس. بهمحض اینکه این را گفتم، گفتند: «خیالتان راحت باشد، مقبره بهار سالم مانده، چون از سطح زمین بالاتر است». گفتم: «شما از طرف چه کسی به اینجا آمدهاید؟» گفتند: «آقای خامنهای گفتهاند: باید بروید آنجا و مخصوصا قبر بهار را تمیز کنید». آن موقع آقای خامنهای رئیسجمهور بودند. دو مقبره کنار قبر پدر به رشید یاسمی و دکتر لقمانالدوله، دو دوست نزدیک و صمیمی او تعلق داشت. خلاصه دیدم الحمدلله این سه مقبره سالم ماندهاند. بقیه همه زیر گِل بودند. آنها واقعا زحمت کشیدند و آنجا را تمیز کردند.این را از بابت قدرشناسی گفتم.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....