یادداشت:

سفید‌ترین ترس جهان

کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی بودم که معلم هنرمان گفت شغلی را که می‌خواهید در آینده آن کاره بشوید را بکشید. هرکسی یک چیزی کشید؛ پلیس، آتش‌نشان، خلبان، پزشک و الی آخر ... من اما یک مرد ایستاده کشیدم با سیگاری در بین دو انگشت و در پرسپکتیو کوچه‌ای که نمی‌دانم بن بست بود یا بن باز! از هیچ مداد رنگی هم استفاده نکرده بودم، یک طرح ساده با مدادی زغالی و فضایی دود یا چه‌می‌دانم مه گرفته .
کد خبر: ۱۱۸۲۴۲۰

معلممان آمد بالای سرم و نگاهی به نقاشی ام انداخت و تشر زد که گفتم: شغلتان را بکشید نه هرچه دلتان خواست!
گفتم آقا به خدا شغلمان است! گفت این چه شغلی است؟ گفتم نویسندگی...
توی چشم‌هایم زل زد و گفت واقعا می‌خواهی نویسنده شوی؟ گفتم: بله واقعا علاقه‌ام این است ... یک جورهایی از تشری که زده بود، شرمگین شد. هم کیف می‌کرد از فکرم و هم می‌ترسید انگار. مثل شاگرد یک شکارچی بودم که او استادم بود و می‌خواست من را بفرستد توی یک غار که ببیند توی غار چه خبر است. الان که فکر می‌کنم می‌بینم شاید توی رو دربایستی و قولی که به معلمم داده بودم دست به قلم شدم؛ آن هم چی؟ منی که هیچ ذهنیتی از نویسندگی و دنیایش نداشتم و اتفاقا همین ترس شیرینش می‌کرد.
تا اینجای یادداشت را نوشتم و اینتر زدم که پاراگرافم بیاید یک سطر پایین‌تر ... حالا یک ربعی می‌شود آن خط تیره نشانگر هی خاموش و روشن می‌شود و می‌مانم که یادداشت را به کدام سمت ببرم. ترسناک‌ترین ترس جهان است مواجهه با همین صفحه سفیدی که روبه‌رویت است و نشانکی که هی خاموش و روشن می‌شود و انگار دارد ثانیه‌های عمرت را می‌شمارد ... استادان نوشتن برای تمرین نوشتن می‌گویند اولین تمرین نوشتن و خوب نوشتن این است که بنویسید. خودتان را ملزم کنید به نوشتن، ولو نوشتن درباره نحوه رانندگی تاکسی‌ای که امروز شما را به محل کارتان رسانده یا ناهاری که غذاخوری محل کارتان داده که شما نوش جان کنید. نوشتن به بند کشیدن و تثبیت فکر است. به قدرت کلمات فکر کنید و درست و بجا استفاده‌شان کنید. با کلمات دوست باشید و سعی کنید مثل مخراج‌کارها بهترین جا را روی رکاب برایشان در نظر بگیرید و به محکم‌ترین شکل ممکن روی رکاب که همان متن هست سوارشان کنید. آنهایی که می‌نویسند محکم و عمیق‌تر فکر می‌کنند.


حامد عسکری

شاعر و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها