در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تحقیقات نشان داد لاله بعد از فوت شوهرش در خانه ارثیهای او زندگی میکرد و ارتباط خوبی با خانواده اش داشت. سرگرد برای تحقیق راهی بیمارستان محل کار لاله شد که در آنجا با پدر مقتول رو به رو شد که برای تحقیق به آنجا آمده بود. با تحقیق از دوست صمیمی و همکار لاله، ردپای مرد جوانی به نام شاهرخ در این پرونده به دست آمد.
و حالا ادامه داستان
سیما وقتی جدیت کارآگاه را دید، با لحنی جدی گفت: لاله سه سال قبل با پسر جوانی به نام شاهرخ دوست شد. شاهرخ پسر سناتور میرزایی است و وضع مالی خوبی دارند. خانواده شاهرخ وقتی فهمیدند لاله سابقه یک زندگی شکستخورده را دارد با ازدواج آنها مخالفت کردند. حتی قرار بود شاهرخ را برای ادامه تحصیل به آمریکا بفرستند که شاهرخ تهدید به خودکشی کرد و از این تصمیم خود منصرف شدند. در این مدت لاله و شاهرخ خیلی تلاش کردند سناتور را راضی اما از موضعش کوتاه نیامد. یک بار تصمیم گرفتند به شمال فرار کنند اما به چالوس نرسیده، آدمهای سناتور آنها را زدند و مجبور شدند برگردند. این دفعه فکر کنم به فرنگ رفتند تا از دست سناتور و آدمهایش فرار کنند.
پرستار جوان مکثی کرد و ادامه داد: البته این اواخر ارتباط لاله و شاهرخ به مشکل خورده بود و مثل قبل نبودند. لاله از این وضع خسته شده بود و میخواست راحت زندگی کند. چند خواستگار خوب داشت که به خاطر شاهرخ رد کرده بود. خب حق داشت پای کسی مانده بود که برای رسیدن به او کاری نکرده بود.
آدرسی از شاهرخ داری؟
من که نه، فقط میدانم بالای شهر زندگی میکنند. البته پیدا کردن آدرس یک سناتور برای شما سخت نیست.
کارآگاه از سیما تشکر کرد و راهی ساختمان دادگستری شد تا مجوز دستگیری و بازجویی از پسر سناتور را بگیرد. وقتی مقابل قاضی ایستاد دلایلش را اعلام کرد و خواست حکم بازداشت شاهرخ را بدهد اما کار سخت تر از آنی بود که فکرش را میکرد.
قاضی از او خواست فرصتی بدهد تا موضوع را با دادستان درمیان بگذارد و موضوع را سبک و سنگین کند.
سرگرد وقتی دید اصرارهایش جواب نمیدهد، با عصبانیت اتاق بازپرس را ترک کرد و به اداره آگاهی بازگشت. با دیدن چراغ اتاق رئیس که هنوز روشن بود، لبخندی تلخ روی لبش نقش بست و راهی اتاق او شد. موضوع را با تیمسار در میان گذاشت و از او خواست تلفنی از دادستان بخواهد دستور تحقیق از شاهرخ را بدهد. تیمسار نگاهی به ساعت انداخت و گفت: الان که دیر وقت است، فردا یادم بینداز زنگ بزنم.
زمانی که براتی در حال خروج از اتاق بود، تیمسار صدایش کرد و گفت: فقط یادت باشه چطور ازاو تحقیق کنی. نمیخواهم یکی از بهترین افسرهای آگاهی هم از دست بدهم.
کارآگاه چشمی گفت و به سمت اداره قتل رفت. پرونده قتل لاله را از کشوی میزش برداشت تا در خانه گزارش تحقیقات امروز و دلایل تحقیق از شاهرخ را بنویسد.
صبح روز بعد، اول سراغ تیمسار رفت اما هنوز نیامده بود. از رئیس دفترش خواست هر وقت تیمسار آمد او را خبر کند. عقربههای ساعت، 11 را نشان میداد که تیمسار به اداره آگاهی آمد و سرگرد با دیدن ماشینش به سمت او رفت. وقتی از ماشین پیاده شد، قبل از اینکه کارآگاه حرفی بزند، برگهای را به سمتش گرفت و گفت: این هم دستور بازداشت و تحقیق از پسر سناتور. فقط 24 ساعت وقت داری از او بازجویی کنی و اگر به بن بست برسی باید آزادش کنی.
کارآگاه حکم را گرفت و همراه دو مامور دیگر راهی ویلای سناتور در شمیران شد. وقتی به آدرس مورد نظر رسیدند با باغی بزرگ با دیوارهای بلند روبهرو شدند. کارآگاه در زد و حدود 30 ثانیه بعد مردی با سبیلهایی که روی لبهایش را پوشانده بود، دریچه کوچک در را باز کرد.
- فرمایش.
شاهرخ خانه است؟
نه. رفتن دانشگاه. شما؟
کارآگاه کارتش را به او نشان داد و خواست در را باز کند تا داخل باغ منتظر او باشند. نگهبان قبول نکرد و خواست با سناتور هماهنگ کند و اجازه بگیرد. این رفتارها سرگرد را بیشتر عصبانی میکرد. همیشه عادت داشت او دستور بدهد و دیگران اجرا کنند.
حدود پنج دقیقه بعد نگهبان در را باز کرد و از کارآگاه و دو همراهش خواست وارد شوند. همان طور که در را میبست، با لحنی مودبانه گفت: در ایوان منتظر بمانید تا سناتور بیاید. آقا شاهرخ هم فکر کنم تا یک ساعت دیگر بیاید.
ادامه دارد
محمد غمخوار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: