روایت‌های یک مادر کتاب‌باز

بیداری در دنیای «بابا لنگ‌دراز»

داشت خوابم می‌برد که توی تاریکی یک خرمن موی بلند نیم‌مرطوبِ خوب خشک‌نشده حمامِ یک‌ساعت قبل، از در آمد تو و لب تخت نشست.
کد خبر: ۱۱۷۷۱۷۵

دخترک پس از آنهمه وقت که از من گرفته بود تا بنشینم کنارش و برایش قصه بخوانم، خوابش نبرده بود. صورتش هم خیس بود. و صدایش حتی. پرسیدم: «چی شده؟ باز زنبور گاوی اومده سراغت؟» گفت: «نه... یه چیزیه که خیلی عذابم میده. از فکرش بیرون نمیرم.»

فکرم هزار راهِ مگو رفت. اولینش احتمال اذیت وآزار در راه یا خود مدرسه بود.

با وحشت دستهایش را محکم گرفتم: «چه جور چیزی آخه؟!»

گفت: «بیشتر وقتها حس میکنم همه زندگیمون، خوشگذرونیهامون، مسافرت، پارک، بستنیخوردن توی کافیشاپ، بازیهامون، همه یه خوابه. من دارم همه اینا رو توی خواب میبینم...»

گرچه آهی از سر آسودگی آن احتمال ترسناک کشیدم، اما حس میکردم عذاب این فکر چقدر ممکن است باشد. با این حال، انگار که مثلا چندان مهم نیست، گفتم: «خوب اینکه بد نیست. وقتی بیدار بشی، میبینی یه خواب خوب دیدی پر از خوشی و تفریح. وقتی بیدار شدی هم میبرمت پارک و مسافرت و اینجور جاها، میشه دوتا! هم خواب خوب، هم بیداری خوب...»

گریهاش شدیدتر شد: «نه... میترسم وقتی بیدار بشم ببینم هیچی نیست.. هیچی هیچی...» .

بالاخره ضربه کامل را حس کردم. میترسید توی بیداری کلا یکی دیگر باشد، با زندگی متفاوت، تجربههای بهکل متفاوت... یا بدتر...شاید حتی فهمیده بود که ممکن است بیدار شود و به معنای فلسفی، ببیند واقعا «هیچی» نیست... قلبم فشرده شد برای فشردگی قلب هشت سالونیمهاش...

اول سکوت کردم. فقط در آغوشش گرفتم و کمی فکر کردم. خواستم بگویم: «بیا یه راهی پیدا کنیم که بهت ثابت بشه اینا توی بیداریه...».

اما پس از چند ثانیه فهمیدم واقعا هیچ راهی نیست که ثابت شود هر کدام ما الان داریم زندگیمان را توی خواب پیش می‌بریم یا بیداری! هیچ راهی وجود ندارد که بفهمیم بیرون ذهنِ شاید خوابِ ما، چه خبر است! لااقل نه راهی آنچنان ساده که بشود به دخترکی هشت‌ساله که دچار نگرانی‌های فلسفی شده، توضیحش داد. باید با این وضعیت کنار بیاییم...

به جایش گفتم: «بیا برات کتاب بخونم...» تا بیاید بخزد روی تخت، کتاب «بابا لنگ‌دراز» را دانلود کردم. برایش سرگذشت دخترک مستعد پرورشگاهی‌ای را خواندم که مثل یک خواب، زندگیش عوض می‌شود..‌. لحظات سکرآوری که دخترک از پله‌های عریض تاریک پرورشگاه می‌رود بالا؛ با تنِ خسته یک‌روز پرکار و ملال‌آور؛ با ناامیدی مزمنی از این‌که در پرورشگاه، امکان هیچ نوع زندگی شادتر و ساده‌تری برایش نیست. پله‌ها را به‌کندی بالا می‌رود، مثل یک کابوسِ طولانی و کند. اما بالای پله‌ها، دقایق عجیبی انتظارش را می‌کشد. قرار است دنیایش طوری عوض شود که انگار کسی دست سر شانه‌اش گذاشته و از این خوابِ مخوفِ آهسته، بیدارش کرده.

دخترک قرار است به خوابیدن در دنیای خاکستری و پررنج خودش پایان دهد و ناگهان در دنیای دیگری بیدار شود! دنیایی که در آن، دیگر دخترک دوست‌داشته‌نشده ناشادی نیست که موظف است به هزار کارِ سخت.

در دنیای جدید، دخترک قرار است شاد و سرخوش باشد و از صفر، از خودش چیزی بسازد که دوست دارد. قرار است بیدار شود و ببیند حتی نامش چیز دیگری است. البته که در دنیای جدید هم همیشه به‌یاد خواهد داشت که او را از خوابی‌تلخ بیدار کرده‌اند و با بقیه یک فرق ناخوشایند دارد. تجربه‌هایش با دیگران به کل متفاوت است و یاد می‌گیرد از زندگی جدیدی که «انگار زندگی یه دختر دیگه‌اس و به جودی قرض داده» لذت ببرد...

دخترک به سرگذشت شیرین جودی گوش می‌دهد و کم‌کم رنگ‌پریدگی گونه‌هایش به رنگِ صورتی ملایمی تغییر می‌کند و خوابش می‌برد...

نمی‌دانم! شاید «بابا لنگ‌دراز» در این نگاه، رسمیت‌بخشیدن به احتمال خواب‌بودن ما و امکان بیدارشدنمان در دنیایی کاملا متفاوت بود. شاید من سوال را پاسخ ندادم. شاید خودم همداستان شدم، طوری‌که انگار یواشکی گفته باشم: «این سوال خودمم هست!» شاید روان‌شناسی مثلا در آن لحظه توصیه‌های دیگری می‌داشت یا مثلا مادربزرگ، نگرانی دخترک را طور دیگری رفع می‌کرد.

اما یک «کتاب‌باز»، گمانم همیشه به‌عنوان اولین فکر، ماهی‌های اندیشه‌اش را از کتاب‌هایی که خوانده، صید می‌کند.

سمیهسادات حسینی

نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها